تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










                                          

 

 

سال ها پیش در سرزمین خورشید، در سرزمینی که امروز حتی ویرانه ای از آن هم باقی نمانده و فقط نام آن را در افسانه ها می شنویم ، پادشاهی زندگی میکرد. پادشاهی عادل که به خاطر عدالتش مردم دوستش داشتند و او را حاکم بر خود می دانستند. او بر تمامی سرزمین خورشید حکومت می کرد.حکومتی یک پارچه از شمال تا جنوب ، از طلوع تا غروب! صبحگاهان با طلوع خورشید به تختش می نشست و امورجاری مملکتش را اداره می کرد و بین مردم عدالت را بر پا ... و هنگام غروب از تخت پایین می آمد و یکه و تنها به کاخش می رفت تا فردا هنگام طلوع آفتاب. او خدم و حشم نداشت .

سرزمین خورشید پر بود از نعمت و فراوانی و مردم همه خوشحال بودند. مردم همه این زیبایی ها ، نعمت ها و فروانی ها را نتیجه حکومت پادشاه می دانستند. اما پادشاه می دانست که همه شکوه و عظمت او زاده نیرویی است که در او وجود داشت. پادشاه فردا را می دید.فقط از طلوع تا غروب را!نه ثانیه ای کم و نه زیاد! به خاطر همین هم ، همیشه از طلوع تا غروب به تخت می نشست. او شب ها مثل دیگران بود.شب ها را تنها می ماند چون در نیمه های شب مادر خورشید می آمد و در آینه فردا را به او نشان می داد. کسی نباید از این نیروی او خبر دار میشد .به خاطر همین همیشه شب در کاخ تنها بود.

باز شب فرا رسید.پادشاه از تخت زرینش پایین آمد و به کاخش رفت.دروازه های کاخ را بست و به انتظار مادر خورشید و تجلی فردا در آینه ماند.شب به سرعت می گذشت اما هنوز مادر خورشید نیامده بود.به جای تجلی فردا در آینه ، جلوه هایی از ترس در چهره پادشاه تجلی کرد.شب کم کم داشت سحر را در آغوش می گرفت. از او خبری نبود... پادشاه در هراس فردا بود که فردا چه می شود.دیگر داشت از آمدن مادر نا امید می شد.

با خود می گفت :" فردا از قصر خارج نمی شوم مردم خیال خواهند کرد که من بیمارم!"

کمی اندیشید...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:19  توسط MARKZ  | 


نامه ای سر گشاده به شادمهر عقیلی

                                 

 

با سلام. امیدوارم حال شما خوب باشد و بعد از این همه سال به درد غربت عادت کرده باشید. اگر اجازه دهید کمی به عقب بر گردم.در آغاز سال های نوجوانی بودم که در ایران خواننده ای جدید به عرصه موسیقی ایران وارد شد. کسی که با ورودش ، موسیقی داخل ایران را ، وارد مرحله ای تازه کرد. جوانان زیادی او را دوست داشتند. کاست های او را می خریدند.خیلی از خانواده ها با پخش صدای او در منزل مشکل داشتند.اما صدای دلنشین او همراه با ترانه هایی زیبا با ریتمی جوان پسند جوانان را شیفته خود کرده بود. خوب می دانید منظورم کیست.شما را می گویم!

هزار و یک شب ، دهاتی و غریبه و پاییز ومسافر و یاس و...  ترانه هایی که با لحظه های ما همراه بودند. گفتم یاس. من ترانه یاس را این گونه معنا می کردم. نمادی از معنویت ترانه در موسیقی جدید. یاس اثبات می کرد که جوانان هنوز هم به مقدسات اعتقاد دارند و آن ها را در شکل ها و جلوه هایی نو به نمایش می گذارند.جلوه هایی که آنان می پسندند و رنگ تکرار دیروز را ندارد. سال ها گذشت...

شادمهر هم به سینما آمد . هر فیلمی که بازی کرد فروش بالایی داشت.کسی به زیبایی فیلم و معنای آن کار نداشت.مهم این بود:"بازیگر نقش اول شادمهر عقیلی"

صد البته فیلم پر پرواز کاری جاودانه است.خلاصه کنم... آری نوبت پر پرواز شد.فیلمی که به شکلی دیگر در حقیقت هم تجلی یافت. شادمهر رفت!

شایعه در مورد تو زیاد بود. از اینکه با فلانی ازدواج کرده ای گرفته ؛ تا شادمهر برادر شهید است. راست و دروغش بماند.حتی شنیده بودم که می خواستی در ورزشگاه آزادی کنسرت اجرا کنی.البته نمیدانم منظورت استادیوم صد هزار نفری بوده یا سالن دوازده هزار نفری. به هر ترتیب کشور ما مهد شایعه سازان دنیاست...

اما این بار شایعه نبود.شادمهر رفت!

از فردای آن روز تیتر مجلات زرد و صورتی همین بود.مصاحبه با شادمهر، آخرین اخبار از عقیلی و تیتری که هم دوست داشتند:

" شادمهر:برمی گردم!!!"

حتما برای رفتن دلیلی داشتی.شاید مجوز ندادن به آلبوم هایت ودلائلی دیگر برای تو کافی بوداما آیا آن دلایل را مخاطبان تو هم کافی می دانستند؟ به هر حال تو ساده ترین راه را در نهایت انتخاب کردی.فرار!

آن سال ها مصاحبه ای از تو می خواندم که گفته بودی برای تحصیل به آمریکا رفته ای و به زودی بر می گردی. هنوز جوهر آن مصاحبه خشک نشده بود که صدای اولین آهنگ های تو از آن سوی آب ها به گوش رسید. ترانه هایی که کم کم رو به سیاهی می رفت مدام از شک و بدبینی و ترک شدن و تنهایی می گفت. اولین کلیپ تصویری از تو منتشر شد.یک دختر در آن می رقصید.همه می گفتند شادمهر در کنار او نیست یا می گفتند منتاژ شده است و از این جور بهانه ها... همه این بهانه ها برای این بود که طرفدارانت نمیخواستند باور کنند شادمهر هم رنگ دیگری شده...رنگ همان تکرار! و اصلا یادشان نبود که فیلم تولد تو را هم دیده اند...

سال به سال می گذشت  و آثار دیگر تو یک به یک منتشر می شدند.ترانه هایی سیاه تر با ریتم های غربی تر و کلیپ های تصویری در خور!!! البته هنوز هم کار تو تک است! هیچ روزنامه ای این تیتر را نزد ؛ اما همه با یقین در دل گفتند شادمهر هم مثل آن ها شده.

در ایران چه خبر بود! از موقعی که تو رفتی  هر کس از راه رسید ترانه ای خواند. هر کس هم خواست مجوز پخش بگیرد ترانه ای برای ایران یا علی و زهرا و از این موضوعات خواند و مجوز گرفت و بعد فراموش کرد که باید از چه بخواند.مثل شما که فراموش کرده اید روزی ترانه یاس را اجرا کرده اید.

تعداد خوانندگان ایران سه رقمی شد!

امروز در کشور ما ترانه هایی سیاه تر و غمگین تر از ترانه های شما با ریتم هایی غربی تر از شما به بازار آمده که نیاز داخلی کشور را بر طرف می کند.دیگر نیازی به خوانندگان این چنینی در آن سوی آب ها نیست.

تو هم مثل آنها شدی. فیلم بدرقه ات را دیده ام.در فرودگاه چند نفر از دوستانت به بدرقه ات آماده بودند...

اما شادمهر عزیز! اگر امروز به ایران بیایی چند نفر به استقبالت می آیند...آیا همه طرفداران قدیمی ات امروز هم  عملکرد تو را قبول دارند ومشتاق بازگست تو هستند؟

شادمهر! امروز من به عنوان یک جوان ایرانی میگوثم حداقل من دیگر در انتظار بازگشت تو نیستم گرچه شاید در انتظار ظهور شادمهری دیگر در موسیقی ایران باشم.

راستی از آن روز که رفته ای چند نفر در ایران به تقلید صدای تو پرداخته اند؟ می گویند تو بهانه برای ایجاد مداحی پاپ هم شده ای؟

بگذریم...دست بالای دست بسیار است و صدایی  بهتر از صدایی دیگر بسیار.چیزی که می تواند هنرمندی را زنده نگه دارد رفتار و عملکرد و اخلاقیات اوست.

شادمهر! بهتر است در همین جای این مسیری که طی می کنی توقف کنی و به کارنامه ی گذشته ات بنگری. شاید دیگر بعید نباشد که ترانه ای سیاسی هم بخوانی تا کار را مشکل تر کنی!

بهتر است باز هم همان شادمهر قدیمی باشی با همان ترانه ها. کار سختی نیست؛ فقط برای باری دیگر ترانه یاس را بخوان...

با امید بهترین آرزو ها برای تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:51  توسط MARKZ  | 


"به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم"

از بین آدم هایی که خیلی بهم نزدیکن یه نفر هست که با سن کمش فکر بلندی داره.خیلی وقتا از چیزایی می گه که تو جواب دادنش کم می یارم.ازش خواستم اجازه بده یکی از شعراشو اینجا بنوسیم اونم این شعر و انتخاب کردو بهم داد .از همین جا برای موفقیتش توی راهی که داره می ره دعا می کنم.

 

"غرق اشک و آه و نفرت و لبخند رقت بار یک لحظه

سایه ای را نقش بسته روی غربت دیوار

آهسته می زد چنگ.

 

بدان سان کآسمانش را غروبی غم گرفته باز پوشانده ست،

خامش اندروسعتی چون تنگنای مرگ

دل به آنسوی تر،افسانه ها می بست.

 

ورکه هر که گاه می آمد به یادش

گو که مونس ،خواه همد رد

وز میان همگنانش،آنکه از خون کینه اش را جام، گه تالب پیمانه پر می کرد،

نهیبی می زد و چون اشک هایش را فرو می خورد،

دست های مرده اش را در میان زانوان خسته اش،چندی فرو می برد.

 

می شد ش گه گاه موضعی غم بار :

گهی غرق در گمنامی حسرت،

گهی ناکام و درآرامش غربت.

 

ور میان رغبتش بر اشک می غلتید،

به حسرت گاهی غریبانه ،به روی اشک می خند ید.

 

آنچه زان پیش تر چون موج می بردش به عمق،

بدان عمقی که گویی کز میان آب گیرند ش،

به تعریف از هوای ظاهرلحظه، چنانش با فریب و مکر گویندش.

 

به یادش آه، می آمد:

"به راستی آن روزهای شادمانی این چنین بگذشت؟!..."

به نومیدی می گفت:"دگر در خواب هم پیدا نمی آید!

سراسر آنچه روزی این چنین بر عشق وبر امید و مهرو شادمانی قصه اش بگذشت.

وزین بگذشته ها،سرد آهی می کشید و باز ،اندرونش شعله ور می گشت.

 

ورای این هیاهو و هوای ابری قلبش،

به ناگه شبچراغی زنده بر مرده سکوت کهنه اش تابید،

به سان غنچه ای کز عمق و خشم بوته خاری محصور گشته، سر بر آورده برون

ناگهان شبنمی بر غصه اش بارید.

 

وز اینجا بود که بغض و لعنت و کینش

به رنگ دیگری، کینک چنگ می زد چهره اش را

به روی گونه اش بنشست.

 

و اکنون بند این رشته مثال روزهای رفته بر تابوت مرگ و گشته بر دستان چون برق زمان ،

به نیکی و خوش اقبالی زهم بگسست.

 

لیک بی شک حقیقت را همو بر چهره اش بنشاند،

همان نوری که مهرش را پناهش کرد.

همان کاو آخر عشق است...

 

دگر باره ،اوه ...یادم آمد!

 میان مسجدش دیدم.

می گفت:"می دانی فلانی جان!

"قسمتش را در میان حکمتش اینگونه بنهفته است."

 

و این بار گوشه ی چشمش

اشکی به رنگ عشق می بارید.

تبسم کرد و این گونه صدایم زد:

"هلا ای انس، پیدارهیست بر آسمان کاو زدیگر ها جدا،

کین است شاهراه دوستان یکرنگ خدا...

 

                                                                                           "فرزند باران"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط یاس  | 


پرده اول: کورش پادشاه بزرگ ایران...

همین طور که ساقی هم گفت ما ایرانی ها عادت داریم یا به گذشته افتخار کنیم یا به ایرانیان موفق در خارج کشور.البته هر دو مورد باعث فخر و افتخار است. اما...

چند روز پیش کارنامه ای از عملکرد های حکومتی پادشاه بزرگ ایران - کورش – دیدم که واقعا باعث افتخار است. شاید اگر تاریخ ایران فقط کورش را داشت هم برای نشان دادن عظمت تمدن ایران کفایت می کرد.

 

پرده دوم: فوتبال ، بازی کثیف...

من زیاد اهل فوتبال نیستم.همیشه با خودم فکر میکنم بازی فوتبال رو چه کسی طراحی کرده؟ تا آنجا که اطلاع دارم انگلیسی ها طراح فوتبالند. اما فوتبال را یک نفر که اهل ورزش بوده ابداع کرد یا یک سیاست مدار؟

با اولین سوت شروع مسابقات یورو 2008 اولین گلوله از سری جدید حملات اسراییل به فلسطینیان شلیک شد.

 

پرده سوم: افشین قطبی ، فرزندی از تبار ایران زمین...

 

شنیدم افشین قطبی جزء 10 آنالیزور برتر فوتبال دنیاست...

شنیدم افشین قطبی پسر خاله فرح  همسر شاه سابق ایران است...

شنیدم افشین قطبی وارد صدا و سیما نشده است چون می خواستند او را قبل از ورود بازرسی بدنی کنند...

 

پرده آخر در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط MARKZ  | 


یادش بخیر اون روزایی که با بدبختی تموم کتاب تاریخ و دستم می گرفتم .صفحه های کتاب و هزار بار تا جایی که قرار بود تو امتحان بیاد ورق می زدم تا ببینم چقدر دیگه باقی مونده تا از دست این حفظ کردنا راحت بشم.اون وقتا همش به خودم می گفتم آخه که چی؟ چرا باید این چیزارو حفظ کنم؟ آخه به چه دردی می خوره؟

الان بیشتر دارم می فهمم که واقعا انگار این خوندن گذشته به هیچ دردیم نخورده.

چرا که با این همه کتاب تاریخی که خوندیم نه تنها پیشرفت نکردیم بلکه از تاریخ هم عقب موندیم.

تاریخی که پر بود از بزرگی ملت و بزرگانش.

چقدر با صلابت بود وقتی می خوندی میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو رو داد و قلیونها...

 شکسته شد.

چقدر غرور انگیز بود وقتی می خوندی که امام فرمان داد حکومت نظامی رو بشکنید و...

 شکسته شد.

چقدر با عظمت بود وقتی می خوندی ایران و ایرانی متحد تصمیم گرفت حرص آبادان شکشته بشه و...

شکسته شد.

اما الآن جنس شکستنیا عوض شده. هر روز داره کمر قشر کم در آمد شکسته می شه.هر روز داره دل بچه ها ی فقیر شکسته می شه. هر روز داره رکورد کلاه برداری و احتکار شکسته می شه.هر روز داره رکورد قیمت بعضی از اجناس شکسته می شه و با تصمیمات نا درست خود مردم هر روز داره عهد و پیمان یه مسلمون با دینش و یه ایرانی با کشور و آرمان های کشورش شکسته می شه.

 با تاسف باید اعتراف کنم که ما مسلمونا فقط از اتحاد حرف می زنیم چیزی که امروز عامل اصلی قدرت گرفتن دشمنامونه.کی گفته چیزای خوبو باید از آدمای خوب یاد گرفت.

ما مسلمونیم ولی یهودیه صهیونیست متحده.

ما مسلمونیم ولی کره ای مسیحی و بودایی و ... برای جلوگیری از واردات گوشت امریکایی اتحادشو به رخ می کشه و تظاهرات می کنه.

ما مسلمونیم ولی یه ایرانی که با مسلمونا بزرگ نشده باید برخورد با دیگران و به ما یاد بده و بشه محبوب ترین چهره ی ورزشی حال حاضر ایران و رفتارش بشه یه الگوی  رفتاری مناسب برای همه ی مردم.ما مسلمونیم ولی ...

ما مسلمونیم ولی احتکار می کنیم درست در اوج نیاز مردم.ما مسلمونیم ولی با خرید جنسی که قیمتش در اثر احتکار چندین برابر شده، سرمایه دارای خالی از سرمایه انسانی رو بیشتر به این کار دعوت می کنیم.ما مسلمونیم ولی...

به دلم موند یه بار از تلویزیون یا رادیو ببینم و بشنوم که با فتوای یه عالم بزرگ مردم ایران دوباره متحد شدن تا مثلا با نخریدن یه کالا قیمتش رو بشکونن. شکستنی از نوع تاریخ.اما انگار نه مردم ، اون مردم قدیمن و نه...    

کجان میرزای شیرازی ها؟ ، کجان امام ها؟ و کجان مردم تاریخ ساز؟ تا فتوا بدن و بشکنن این خواب با قرص مسلمونی اسمی رو.

وای از ما مردمی که مسلمونیم ولی

مسلمونی نمی کنیم.

ما فقط کتاب تاریخ و حفظ کردیم . ما فقط اسم اسلام و مسلمونو حفظ کردیم.ما اسم خدا رو هم حفظ کردیم.

ما به هر ترتیبی شده فقط ژست مونو حفظ کردیم.

واقعا باید خجالت بکشیم از خدایی که با این حال هنوز ما رو حفظ کرده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط ساقی  | 


                                                      

می خواستم یه چیزی بنویسم.راستش موضوع کم آوردم. گفتم یه سر برم توی خیابون شاید یه موضوعی پیدا کنم. از خونه اومدم بیرون.تصمیم گرفته بودم با دقت به همه چیز نگاه کنم تا بهترین موضوع رو انتخاب کنم...

 

همین که در رو پشت سرم بستم ؛ دیدم آشغال هایی رو که دیشب گذاشتیم لب در، هنوز شهرداری نیومده ببره. در مورد آشغال ها بنویسم...نه بابا! همین طور که اسم آشغال رو گذاشتن طلای کثیف این موضوع هم کثیفه! حالا 1000 تا کتاب در این مورد بنویس؛ آخرش چی؟ نتیجه به جز اینه:

لطفا آشغال ها را ساعت 21 در کیسه های در بسته در محفظه های مخصوص زباله قرار دهید.با تشکر شهرداری.

 

بی خیال! اومدم سر خیابون.این خیابون  خط ویژه است و اکثرا تاکسی های ویژه توی اون تردد دارن. همیشه باید کلی وقت منتظر بمونی تا بیان. وقتی هم میان دو سه تایی با هم میان. نمی کنن یه برنامه بریزن که هر چند دقیقه ای یکی بیاد تا مردم تکلیف خودشون رو بدونن و بهتر سرویس دهی بشن.خلاصه تاکسی اومد.رفتم سوار تاکسی شم که منصرف شدم.آخه داشتم دنبال موضوع می گشتم؛ توی اتوبوس موضوع بهتر پیدا میشه. تاکسی ها یکی یکی رد شدن.راستی می شد در مورد تاکسی ها هم  نوشتا! در مورد این که به بهونه نداشتن پول خرد کرایه بیشتر می گیرن یا همین بی برنامگی زمانیشون!

بابا! برا تاکسی اگه چیزی بگم فردا که دیگه جلو پای من ترمز نمی زنه بی خیال این یکی  میشم!

به به به! اتوبوس آمد.سوار که میشی جولوت یه تابلو نوشته این اتوبوس از محل بودجه تبصره 13 خریداری شده.یه همچین چیزایی...

در مورد این اتوبوس فقط در حد دیر اومدنش میشه حرف زد؛ حرف دیگه ای بزنم فیلتر میشیم.مخصوصا در مورد تابلو.مثلا حق ندارم بگم ...خب حق ندارم بگم دیگه!

سوار اتوبوس می شوم جای نشستن نیست پس میله را می چسبم! میشه در مورد عدم وجود میله به اندازه کافی در اتوبوس ها هم نوشت! اما حیف که فعلا از خیر نوشتن در مورد اتوبوس گذشتم!

اتوبوس ترمز کرد...وای پرس شدم.توی این اتوبوس ها آدم یاد دو تا مطلب میوفته...

یکی اینکه قانون جاذبه دروغه یا شاید همه جا وجود نداره.چون شما در اتوبوس با اینکه جرم دارید اما نیروی جاذبه بهت اعمال نمیشه و در نتیجه پاهات رو زمین نیست و به صورت معلق در هوایی.

دوم یاد این کامیون های دو طبقه ی حمل گوسفند.مخصوصا زمانی که ترمز می گیرن  و گوسفند ها به سمت جلو فشرده میشن.

 

تو اتوبوس پیرمرده میگه :....... نون هم گرون شد .........! شرمنده این نقطه چین ها رو نمیشه بیان کرد. آقا دمت گرم! در مورد نان و قیمت نان صحبت کنم.آیا تولید نان صنعتی به صرفه هست؟ موضوعش عالیه!

نه بابا! خودت فکر کن!تا چای و برنج و سیمان هست آخه نوبت به نان میرسه؟

 

از اتوبوس پیاده شدم.

اینجا چهارراه اصلی شهر است و این هم یکی از خیابان های پر تردد.پیاده به راه می افتیم به دنبال سوژه!البته در این خیابان پسرهای زیادی برای پیدا کردن موارد دیگر پیاده روی می کنند.مثلا:...فکرت جای بد نره! مثلا گوشی مبایل، تی شرت ... بابا اصلا دختر توی این خیابون نیست!!!

اوه! My God !!! عدم وجود اماکن تفریحی برای جوانان.موضوع مناسبیه!

اما حیف تکراری و گفتن از اون بی ثمره.

همچنان میروم و زیر لب می خوانم:

می روم جایز نیست من رفتم!

 

مدارس غیر انتفاعی...دست فروش های خیابانی ...بچه های کار...همه این موضوعات هم تکراریه!

اوه اینجا رو! بابا این پدره چه باحاله.داره با آب سرد این منبع  هلو برای پسرش میشوره.اون پسرجلفه هم دنباله ...

مغازه داره چه چپ چپی بهش میره.نه به پسر جلفه ها! نه! به پدره! خب حق داره! اصلا نه به خاطر گرون شدن یخ ها! آب اصراف میشه!

اما یه چیزی...

این هلو چرا یه دونه بیشتر نیست؟ دست پدر که پاکت هلو نیست؟ واا...

رد شدم.جلوتر یه پسر بچه داشت هلو میفروخت.اون پدره از همین جا فقط یه دونه هلو برای پسرش خریده بود.شاید وقتی هم خریده به پسرش گفته رفتی خونه به آبجیت نگی برات هلو خریدم...

یا شاید هم فروشنده یه دونه هلو به این پسر بچه داده...

اعصابم به هم ریخت.سوژه خوبیه برای نوشتن؟ آره! اما راستش من نمی دونم اسم این سوژه رو چی بگذارم!

بی خیال!از همون جا سوار آژانس شدم برگردم خونه. پیاده که شدم کرایه ی راننده رو دادم.راننده گفت :کمه! گرون شده!

حال کل کل باهاش رو نداشتم پولش رو دادم واومدم توی خونه!

 

حالا توی اتاقم نشستم و به چیزهایی که امروز دیدم فکر میکنم و فقط به این نتیجه رسیدم...

وقتی سوژه ای نداری که در موردش بنویسی...بهتره به دنبال سوژه نگردی و خیلی راخت اصلا ننویسی!

 

 

پ . ن اول : ساقی جان! ادامه اش با تو...

پ . ن دوم : امتحانات شروع میشه یه مدت شاید....عرض کردم شاید آپ نکنم!

    

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط MARKZ  | 


THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا











I dreamed I had an interview with God.
در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم


 So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟



If you have the time? I said.


گفتم ....اگر وقت داشته باشید....



God smiled. ?My time is eternity.


لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?


چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟




What surprises you most about humankind?


پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

God answered...


پاسخ داد:

That they get bored with childhood,


آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

they rush to grow up, and then


عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.


آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند




That they lose their health to make money...


سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

and then lose their money to restore their health.


و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....
 


That by thinking anxiously about the future,


چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.
they forget the present,


که از حال غافل می شوند

such that they live in neither the present nor the future.


به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 




 "That they live as if they will never die,


آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

and die as though they had never lived.


و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 




we were silent for a while.
ما برای لحظاتی سکوت کردیم

And then I asked.


سپس من پرسیدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn


مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 


 
To learn they cannot make anyone love them.


پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do


ولی می توانند
is let themselves be loved.


طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
To learn that it is not good to compare themselves to others.


یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند


 

To learn to forgive by practicing forgiveness.


یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی




To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
 یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید


and it can take many years to heal them.


ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید


 
 To learn that a rich person


 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد


 To learn that there are people who love them dearly,


یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.


ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
 
To learn that two people can


یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
 




To learn that it is not enough that they


یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند



forgive one another, but they must also forgive themselves.


بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
 
"Thank you for your time," I said


سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم




"Is there anything else you would like your children to know"


آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟


 


 God smiled and said,Just know that I am here... always. 


خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:18  توسط پسرای بد  | 


دیشب برایم می گفت:

خیره خیره به او نگاه می کردم . به او که نه...به جای خالی او!

بعد از این که در انتظار دیدار او روزها را به شب و شب ها را به روز رساندم ؛ حالا... وقت، وقت دیدار است. دیدار جای خالی او...

می گفت:

اندیشه ای که دیروز همراه خیال بود امروز به تنهایی با من همراهی می کرد؛ چون خیال در حقیقت تعبیری یافته بود و اما اندیشه ...

اندیشه داستان دیگری داشت.او می گفت:این جا همان جای خالی دیروز است و فردا...

و فردا هم جای خالی امروز است.امروزی که برای فردا دیروز است! چیزی تغییر نکرده است!

اما همین جای خالی اگر چه  خیال در آن نشسته باشد دلیلی کافی برای خیره ماندن است. احساس امروز اگر نیک است نباید از احساس  دیروز کمتر باشد و باید بدانی که به پاس داشتن همین احساس باید ...

باید که نه! تا این احساس هست ؛دیگر احساس ها، رنگ می بازند و حتی در خیال هم مجالی برای تصور شدن نمی یابند.

به همین خاطر همین جای خالی اگر چه  خیال در آن نشسته باشد دلیلی کافی برای خیره ماندن به آن و چشم پوشی از دیگر زوایاست...

 

امروز او مرا غرق شادی کرد. به او گفتم: از شنیدن این حرف ها خوشحال شدم!ممنونم!

 

و او همچنان می گفت:احساسی به عظمت انسان و به پاکی عشق...

 

و من این بار با خنده ای شیرین اتاق او را ترک کردم و به این می اندیشیدم جای خالی او را با کدام قلم از خیال  باید رنگ کرد.

 

                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط MARKZ 


دیروز بود یا پریروز ؛ دقیق نمی دونم. با یکی از دوستام رفتم نمایشگاه کتاب.مسئول نمایشگاه می گفت یک ماه دایر خواهد بود. جمعیت خوبی اومده بود اما...

پول زیادی همراهم نبود ولی دنبال چند تا کتاب می گشتم که اگه داشت یه دفعه دیگه بیام برای خرید.

این ردیف کتاب شعر بود.از دیوان نفیس حافظ گرفته تا نقد و بررسی اشعار سهراب.کلی آدم هم دورش ایستاده بودند.این طرف کتاب و سی دی برای کودکان بود.کس زیادی این طرف نیومده بود.آخه بچه ها امتحاناتشونه.

نمی خوام قسمت قسمت نمایشگاه رو بگم ....همه رو گفتم برای این قسمت:

اینجا خیلی شلوغ بود .رفتم ببینم چه کتاب هایی هست.فکر می کنید چی بود؟

راهنمای درمان جوش صورت

راهنمای مبارزه با چاقی

راهنمای رژیم غذایی

و...

و همین طور که حدس می زنید تمام افرادی که دور این کتاب ها بودند خانم های محترم بودن.برای من که خیلی جالب بود اما این موضوع برای من وقتی جالب تر شد که دیدم یه کتاب فوق العاده جالب در مورد مسائل اجتماعی زیر یکی از این کتاب های پرمخاطب تدفین شده. به دوستم که همراه من بود گفتم این کتاب رو حتما بخون خیلی خوبه.اون هم گفت :...

مهم نیست.

نمی خوام طولانی بشه.فقط:

کاشکی من یک کتاب بیشتر خوانده بودم!

 

پ. ن اول:امیدوارم این جور نمایبشگاه ها به صورت دائمی برگزار بشه. من کتابی که می خواستم رو نتونستم پیدا کنم اما برام جالب بود وقتی به مسئول نمایشگاه گفتم گفت هفته بعد براتون میارم.اون آقا به عناوین و موضوعات کتاب ها واقعا مسلط بود و می توانست راهنمای خوبی برای خریداران باشد.

 

پ. ن دوم : از نقشینه عزیز و سایر دوستان بابت تولد ممنونم.لازم دونستم به ساقی عزیز عرض کنم منم همون اشتباه رو نمی رفتم مرتکب بشم ؛منتظر خبر از تو بودم که می خوای چی کار کنی.بعد اون روز هم یادته من کجا بودم.فرصت نشد تل بزنم و از این بابت رو سیاهم. به هر حال از همه ممنونم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط MARKZ  | 


«برادر خوبم به خاطر شكوفا شدن گل وجودت در ۸ خردادسبدي از گل رِز  تقديمت ميكنم. »

و این چنین بود ۲۱ سال پیش مارکز در هشتمین روز از آخرین ماه از اولین فصل سال متولد شد. میدونم که ازم دلگیری ولی شاید منم زیاد مقصر نیستم. امیدوارم که ۱۲۱ ساله بشی

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط نقشینه  | 


پنج شنبه بود.بعد از ظهر رفتیم گلزار شهدا.خیلی وقت بود که نرفته بودم.اما این هفته از یه طرف برنامه خاصی نداشتم واز یه طرف سالروز آزادی خرمشهر بود…

رفتم گلزار شهدا

این هفته گلزار شهدا یه جور دیگه بود. خیلی شلوغ بود .شاید به خاطر سالگرد های شهدا بود.آخه برای آزادی خرمشهر هفت هزار نفر شهید دادیم. هر گوشه گلزار مراسم بود.مراسم های دسته جمعی . مداح ها می خوندند و برای ابنکه اشک ملت رو بیشتر در بیارن از علی اکبر می خوندند.

سر قبرها دیگر کمتر کسی گریه می کرد شاید که نه؛ مطمئنا دلیلش این بود که آن شهیدان مادر ندارند. زمانی که مادر و پدر شهیدی ملکوتی می شوند دیگر کسی نیست که شب جمعه  بیاید و شمع و گلاب بر شر قبر شهید بگذارد و چند خطی قرآن بخواند .

از اینها بگذریم…

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

به مناسبت سالروز آزادی خرمشهر گروه ارکستر سپاه آماده بود و آهنگ های انقلابی را اجرا می کرد.عده ای هم با لباس فرم مسئولیت برقراری نظم را بر عهده داشتند.

هر گوشه هم یک مراسم برای سالگرد پرواز…

پدر افراد زیادی را دید و خوشحال شد. تنها پدر نبود.ظاهرا این غروب میعادگاه دوستان قدیمی بود.گرم و صمیمی و صادقانه.

بابا می گفت: این خیلی کارش درست بود از قافله شهدا جا مونده…

بابا راست می گفت. هنوزهم نور و معصومیت خاصی در چهره اش بود.

- این یکی الان معاون فلانی شده و این یکی شده رییس فلان جا.ایشونم که جناب سرداره…

اما اینجا همه یکرنگ شده بودند. اگر هم نمی خواستند مجبور بودند که یک رنگ شوند و به رنگ خاکی در بیایند. آخر امروز به ملاقات دوستانی آمده اند که شکوه امروزشان مدیون عروج دیروز آنهاست. 

و همه به دیدار دوستان قدیمی می رفتند…

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

مداح از شهیدی بی سر می گفت که در همان لحظه زنی از جلوی قبر او گذشت. حیرت کردم! بغض اولین زن آزاد شد…آن زن زنی زاده دیروز بود که به رنگ امروز در آمده بود.به تمامی آزادی های فردی و اجتماعی اعتقاد و ایمان دارم اما اینجا…

کاش اینجا حجاب را فراموش نمی کردم!

برای من تعجب نداشت وقتی که سال نو به پابوس امام رضا رفتم و صحنه ای که سالها پیش کمتر می دیدم را آنجا عادی شده ببینم.

- چادرتویه کیفمه.نزدیک حرم که رسیدم چادرم رو سرمیکنم…<