تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










نمیدوونم این ماجرا راست هست یا نه..اما بخونید جالبه!

این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است.

اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از کتاب‌های شریف نهج

البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت

نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

یکی از این حدیث‌ها حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل

 می‌کند که: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف

 واژگون می‌شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که

 پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».

اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و

 شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه

 فیزیکی اثبات می‌کند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی»

 می‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد کرده و از

 شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد کرده است.

اصل نسخه این رساله اکنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات

 پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.

این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل‌سازی بنز و به

 بهای 3 میلیون دلار از یک عتیقه‌فروش یهودی خریداری کرد.

دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چک شده و تأیید گشته

 است.

منبع خبر: شيعه نيوز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط پسرای بد 


همه چی از یه اتفاق ساده شروع شد.از ورود یه غریبه به شهر.

ورودی که شهرو به آشوب کشید. برو بیا ، هفت تیرو هفت تیر کشی، خون و خون ریزی و خلاصه یه عالمه گرد و خاک. وسط این همه هیاهو یه دفعه قهرمان داستان عاشق شد. از اونجایی این آقای قهرمان درست مثل معشوقه اش آخر هفت تیرکش بود و دوئل کردن خوراکش بود با همۀ رقبا قرار دوئل گذاشت و همونطوری که پیش بینی می شد همرو شکست داد.

با خودش فکر کرد که دیگه همه چی تموم شد ، ولی با یه اتفاق سادۀ دیگه همه چی به هم ریخت و کار به اونجا کشید که قرار شد عاشق و معشوق داستان ما در عین ناباوری با هم دوئل کنن.

اونا با هم قرار گذاشتن توی یه روز بارونی ، تو یه نقطۀ دور افتاده و پنهون از چشم مردم ، با هفت تیری که فقط یه تیر توش گذاشته شده  سخت ترین دوئل زندگیشونو انجام بدن.

روز موعود رسید.هر دو آماده دوئل شدن.قرار بود هر کدوم ده قدم بشمرن ، بعد برگردنو شلیک کنن.

هر دو بهم پشت کردن و دوئل شروع شد.

1...2...3...4...5...6...7...8...9...

10

قهرمان برگشت اما...

عشقش هنوز داشت می شمرد.

11...12...13... ... ...

مونده بود چکار کنه ، آخه اون به دشمناشم از پشت شلیک نمی کرد.

صداش کرد!!!

آهای کابوی...

ولی فایده ای نداشت.

بازم صدا زد و بازم بی نتیجه بود.

دوباره و دوباره و دوباره... ولی شمارش هنوز ادامه داشت و با هر شماره ، اونا یه قدم ازهم دورتر می شدن.

 وقتی که دیگه از فریاد زدن نا امید شد دست به کار شد و با هفت تیرش روی خاک این چند جمله رو نوشت.

"بالاخره شکست خوردم اما نه با شلیک بلکه با قدم. کاش با صدای شلیک نمی اومدی."

تق...

صدای شلیک بلند شد.اما هنوز تک تیر قهرمان توی هفت تیرش بود.صدا از چندین متر اون طرفتر اومده بود.

قهرمان به طرف صدا رفت.

شوکه شده بود!

اونجا یه چهرۀ آشنای غرق به خون بود با یه هفت تیر خالی.

بارون بیشتر نوشته های روی زمینو از بین برده بود و فقط این جمله رو به زحمت می شد خوند:

... کاش نمی اومدی.

تقققق.....

و بارون همه چیزو شست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط ساقی  | 


دیشب عوضش کردم. یه جورایی عمرش رو کرده بود.گوشیم رو می گم.انقدر خورده بود زمین و به در و دیوار خورده بود که دیگه عادت کرده بود.هم اون عادت کرده بود هم من!دیگه تا می خورد زمین با خیال راحت برش می داشتم چون می دونستم نشکسته. خلاصه دیشب یه گوشی جدید خریدم...

باید اطلاعاتم رو از روی گوشیم پاک می کردم. نمی دونم این جور اتفاق ها براتون افتاده یا نه...

وقتی خواستم اطلاعاتم رو پاک کنم ...خب صداها و تصاویری که ضبط کرده بودم ریختم روی کامپیوترم...

رسیدم به پیامک ها...

چندتاش رو که میشد ریختم ری سیم کارت اما باقیش چی؟

چقدر از همین چند تا کلمه که یه پیامک رو ساخته بود خاطره داشتم. این رو یکی از مشهد زده بود این یکی رو بابا از کربلا! این رو یکی از بچه ها به مناسبت تولدم زده بود و این یکی...

وای! این رو ببین...اون روز خیلی عصبانی بود الکی به من بد و بیراه گفته بود!

حالا باید همه این ها رو پاک می کردم...

با خودم می گفتم توی این عصر ارتباطات خاطره ها چه جوری شدن؟

این رو تند تند توی کافی نت نوشتم....فقط قصدم از نوشتنش این بود که بگم مبایل نو خریدم

و دلیل دیگر:

این که رسما ورود خودم رو به جامعه بلوتوث داران اعلام کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:52  توسط MARKZ  | 


این پست سیصد و یکمین پست وبلاگ ماست...

 

با خودم فکر می کردم اگر خدا این اجازه رو بهم میداد که سفری در زمان داشته باشم و بتونم برگردم به گذشته به کی بر می گشتم؟

به همین امروز صبح که میخواستم درس بخونم اما نشد؟

به موقع سال تحویل امسال که توی  حرم آقا امام رضا (ع) بودم؟

به 25 بهمن که شروع ترم جدید بود؟ یا شاید به شروع ترم مهر ماه ؟

حالا که میشه برگشت عقب خوب بهتره برم ترم اول و از اونجا شروع کنم؟

کنکور رو می تونستم بهتر بدم.برم همون روز کنکور... نه! شروع تابستان سالی که کنکور داشتم بهتره!

سال سوم دبیرستان ...نه دوم ... نه نه ...سال اول دبیرستان. بهتره برم به شروع سال تحصیلی اول دبیرستان...

فکر نکنید حالا هی میگم نه و میرم عقب تر! همین اول دبیرستان خوبه! آره خوبه خوبه!

کاشکی میشد. اما نمیشه...

حدا میگه خیلی هنر داری امروزت رو خراب نکن ؛.بازسازی گذشته پیش کش!

یه چیز دیگه... من همیشه در حال فکر کردنم ... این خوبه؟ نه خیلی بده!

 

 

 

- فکر کردن یا خیال بافی؟

 -   بگو از چی بنویسم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:5  توسط MARKZ  | 


 

خدایا به همه همه قدرت حقیرم نیاز دارم ...

به نام خالق جان

این مطلب رو هزار بار گفتم و شنیدید اما این بار هم بهانه ای شد تا بگویم :

خونه ی بابابزرگ ها و مادربزرگ ها همه خاطرات ماست.همه کودکی ماست.خونه ی اونها جایی است که همه لحظه های با هم بودن ها در اون جا شکل گرقته.

هنوز هم بوی عید به مشام میرسه. نمی دونم بابا باید چند تا اسکناس سبز و آبی کنار هم بگذاره تا طعم صد تومنی ای که بابابزرگ موقع سال تحویل از لای قرآن در میاره و بهت می ده رو داشته باشه. از بابا بزرگ کسی هم توقع نداره. این همه نوه و نتیجه نفری صد تومن هم بده می دونی میشه چند؟ تازه  بابا بزرگ بازنشسته است و...

 

بابا بزرگ من همیشه میگه پدر اصلی آدم بابابزرگ آدمه! حالا که فکر می کنم میبینم بد هم نمی گه.

بیشتر از این حرف نزنم.

آلان با خبر شدم که امروز پدر بزرگ همراه عزیزمان یاس بر اثر تصادف فوت کرده اند . امروز که این خبر رو شنیدم یاد چند سال پیش افتادم که مادر بزرگم فوت کرد. به نظر من یدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها فرشته های خدا هستند که روی زمین جا مانده اند.نمی دونم خدا تا کی اجازه میده این فرشتگان بر روی زمین بمانند.

 

لازم می دونم از طرف خودم و دوستانم خدمت یاس تسلیت عرض کنم . امیدوارم غم آخرشون باشه و در آینده از شادی های خانواده ی ایشان مطلع بشیم. راستش نمی دونم چی دیگه باید بگم. فقط از دوستانی که تا اینجای مطلب من رو همراهی کردند خواهش می کنم تا با نثار فاتحه برای شادی روح این تازه گذشته دعا کنند.

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

روحش شاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:56  توسط پسرای بد  | 


می خواستم یه چیزی بنویسم...اما راستش نمی دونستم چی؟ نه که ندونم! می دونم! اما نمی دونم چه جوری باید بنویسم. یا شایدم نمی دونم چه جوری باید بنویسم یا حتی شاید نمی دونم چی باید بنویسم ... مهم اینه که الآن دارم می نویسم... یعنی واقعا مهم نیست چی دارم می نویسم؟

بازم دارم خط خطی می کنم . فقط همین! توقع ندارم کسی معنی این حرف ها رو بفهمه چون خودم هم نمی فهمم یا شایدم خودم می فهمم و قرار نیست کسی دیگه ای بفهمه... نه بعضی ها می فهمن!

 

خدایا...!

این منم! این منم! آره خدایا! این منم؟

بازم من و باز او...

دستش به کار نمی رفت. گله می کرد. از زمونه ...از من ...از او ....از تو... از همه. باز هم تنها کسی که مهمان تنهایی او و خدا بود من بودم. حرف هام همش تکراری بود....حرف های تکراری هم گفتن نداره.دلش پره اما من چی کار می تونم بکنم؟ اصلا به من ربطی داره؟

می گفت این بار اسمش به کمکش اومد تا به قول قدیمی ها خرش از پل رد بشه! اما حالا که این فرصت به دست اومده ازش خوب استفاده نکرده. کی می دونه چه خبره؟ اصلا خبری هست؟ گنگ نوشتن هم صفایی دارد...

فرصت ایجاد شد و حالا شمارش معکوس برای پایان آن شروع شده ...

باید کمکش کنم... اما نه ! به من ربطی نداره.شاید فکر می کنه باز هم اسمش خرش رو از پل رد کنه!

 

می خواستم یه چیزی بنویسم...اما راستش نمی دونستم چی؟ نه که ندونم! می دونم! اما نمی دونم چه جوری باید بنویسم. یا شایدم نمی دونم چه جوری باید بنویسم یا حتی شاید نمی دونم چی باید بنویسم ... به نظر شما من می تونم دوباره بنویسم؟ اگه نوشتم از چی بنویسم؟

 

 

                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط MARKZ  | 


اگه مطمئني كليك كن اولش گفتم كه بعدا ازم ناراحت نشي اگه كليك كردي نظر يادت نره و به توصيه ها به دقت عمل كن !!!

 

 

 

برین هرچی می خواین بگین به صاحبش بگین ما هیچکاره ایم.

منبع 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:20  توسط پسرای بد  | 


نمی دونم برای شما چند تا پیامک نوروزی اومده؟

معمولا کاسب ها شب عید کارشون رونق می گیره اما این مخابرات از دوسه روز به عید تا سیزده به در کار و بارش رونق که داشت روغن هم می گیره و حسابی چرب میشه!

اما خداییش بعضی از این پیامک ها خیلی قشنگ بود. مثلا:

مثل ماهی زنده

مثل سبزه سبز

مثل سمنو شیرین

مثل سنبل خوش بو

مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشی .

 

 نشستیم با خودمان اندیشیدیم که این دوستم چه آرزو های زیبایی برای من کرده است...

مثل ماهی ای زنده باشم که اگر خیلی زنده بماند  تا سیزده به دره! از اون به بعد اگه زنده هم باشه یه جوری از دستش خلاص میشن!

مثل سبزه ای سبز باشم که تا قبل از سفره مراقب اون هستیم و همیشه مرتیش می کنیم و آبش می دهیم. اما حداکثر عمر سبزه هم تا سیزده به در است.

مثل سمنو شیرین. برای این چی میشه گفت؟ خب! شیرینی هم که زیادیش حوب نیست و آدم رو به اصطلاح میزنه!

مثل سنبل خوش بو! مثل سنبلی که فقط شب عید برایش ارزش قایلیم چون بهش نیاز داریم و می بوییمش.تازه همین سنبل هم وقتی توی گلدون می پوسه بوی گندش تمام خونه رو بر میداره و بنابرین میره توی سطل آشغال!

مثل سیب خوش رنگ! آره! تعبیر قشنگیه؟ اما همین سیب هم اگه نپوسه که بخواهیم بندازیم قاطی آشغال ها حتما جلوی یک مهمان یا رفیقی قربانی اش می کنیم!

و مثل سکه با ارزش باشی ! ارزش سکه هم که خودتان بهتر می دانید؟ نان به نرخ روز خور است.یک روز با ارزش است و یک روز بی ارزش...

خوب حالا خودمونیم!خودم رو بگذارم جای این هفت سینی که برام آرزو کردن!

نتیجه میشود:

مثل ماهی ان شاءالله تا سیزده بدر زنده باشی و مثل سبزه آخرای عمرت زشت سده باشی و ضعیف و قدتم خمیده باشه. وقتی با ما هستی شیرین باش و البته فقط شیرین!

بابا بی خیال ببین فکر من تا کجا رفت.این فقط یه پیامک بود انقدر حرف و حدیث نداره دیگه! بذار جوابش رو بدم:

 

من هم سال نو را خدمت شما تبریک عرض میکنم.سال خوبی داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:40  توسط پسرای بد 


وقتی هیچکی رو نداشته باشی که برات تولد بگیره. ناچار میشی خودت؛برای خودت تولد بگیری

این شعر هم بمناسبت تنهاترین تولدم.امروز ۲۱ ساله شدم

 اون روزا ما دلی داشتیم

 

 واسه بردن جونی داشتیم

 

                                              واسه مردن کسی بودیم 

 

                                               کاری داشتیم

 

 پاییز و بهاری داشتیم

 

 تو سرا ما سری داشتیم

 

                                              عشقی و دلبری داشتیم

 تولد تنهاییم

نقشینه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 21:28  توسط نقشینه  |