تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










"بسم رب النور"

..."وچرانگریم؟

حال آنکه نمی دانم مصیرم تا کجاست وبه کجامی روم!

اکنون می بینم نفس با من خدعه می کندوروزگار بامن مکر می ورزد.درحالی که عقاب مرگ برسرم پروبال گشوده است.

پس چرا نگریم؟

می گریم بر جان دادنم.می گریم برتاریکی قبرم.می گریم بر تنگی جای ابدیم.می گریم برای سؤال نکیرو منکر ازمن.

می گریم بر آن حالتی که ازقبربرهنه و خواروذلیل بیرون آمده وبارسنگین اعمالم را برپشت گرفته ام.

ای سید من.

همه ی اطمینان واعتماد من و تمام توکلم به تو و

علاقه ی خاطرم به رحمت و لطف توست..."

                                                                                      "دعای ابوحمزه ی ثمالی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:26  توسط یاس  | 


"به نام خوب خدا"

۷۰ سال پيش توي كتاب فارسي دوم دبستان پدربزرگامون اين شعر نوشته بود:

"گفت با جوجه مرغكي هوشيار          كه زپهلوي من مرو به كنار

گربه را بين كه دُم علم كرده             گوشهاتيزو پشت خم كرده

جوجه گفتا كه مادرم ترسوست          به خيالش كه گربه هم لولوست

گربه حيوان خوش خط و خاليست      فكر آزار جوجه هرگز نيست

سه قدم دورترشد از مادر               آمدش آنچه گفته بود برسر

گربه ناگاه از كمين برجست            گلوي جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چوباد       مرغ بيچاره درپيش افتاد

گربه ازپيش و مرغ از دنبال            ناله ها كردو زدبسي پروبال

ليك چون جوجه را بربود               ناله مادرش ندارد سود

گرتضرع كند و گرفرياد               جوجه را گربه پس نخواهد داد"

از ۳۰ سال پيش تا حالا هم،شعرروباه وزاغ رو توي كتاب فارسي دوم دبستان داريم:

"زاغكي قالب پنيري ديد             به دهن برگرفت و زود پريد

بر درختي نشست در راهي         كه از آن مي گذشت روباهي

روبه پرفريب و حيلت ساز         رفت پاي درخت و كرد آواز

گفت به به؛چه قدر زيبايي!        چه سري،چه دمي،عجب پايي!

پر و بالت سياه رنگ وقشنگ        نيست بالاتر از سياهي رنگ

گر خوش آواز بودي و خوش خوان   نبُدي بهتر از تو در مرغان

زاغ مي خواست قارقار كند            تا كه آوازش آشكار كند

طعمه افتاد،چون دهان بگشود   روبهك جست و طعمه را بربود!"

 

دنياي بچه هاي ديروز گربه بود،دنياي امروز ما روباه شد،نكنه دنياي بچه هاي فردا گرگ باشه...!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط یاس  | 


به من میگه یکی طلبت.

 

نمی دونه من از دنیا بیش تر از این حرفا طلب دارم. 

 

اینم روش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:16  توسط ساقی  | 


مدت زیادیه که دست به قلم نشدم به همان علت همیشگی(عدم انگیزه نوشتن یا شاید عدم احساس خوانده شدن)
ولی باز با ورق زدن تاریخ,احساس کردم به روزی آشنا و شاید به غریبیه ی یه روز آشنا رسیدم!!!
پس تصمیم گرفتم بنویسم.
ولی اینبار فقط برای خودم
برای خودم بنویسم تا فراموش نکنم هنوزم علیرضام!!
این که چه بنویسم,مهمترین دغدغه ای بود که از لحظه ی برداشتن خودکار با آن درگیر بودم!
از خودم؟ از اطرافم؟ از شهرم؟ از کشورم؟ از رئیس جمهورم؟!! از... سوژه هایی همه تکراری.
و باز برای چندمین بار خودکار را کنار گذاشتم و به این فکر کردم چه بنویسم؟
امیدوار کننده بنویسم؟ و یا مثل همیشه آیه یاس بخوانم.
و باز همان کار تکراری...
در جستجوی سوژه بودم که ناگاه تصمیم گرفتم اصلا ننویسم.شاید همین نوشتن من باز امیدی را نا امید و یا نا امیدی را امیدوار کند!
پس خودکار را کنار گذاشتم
و ننوشتم!!
و فقط این شعر را مثل همیشه زمزمه کردم

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من به مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشقه منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:3  توسط نقشینه  | 


"بسم رب المهدي"

اينجا حضور آبي آسمان،ابري است

               دلهاي عاشقان ِ منتظرت،ابري است

ديروزها به رسم زمان گذشت

             امروز امّ‍‍ا،جاي تو چه قدر خالي است!

بغض زمان كِي پاره مي شود؟بگو!

            اينجا كه خون زمان،بر زمين جاري است

يك صبح كه نه؛هزار صبح جمعه شد

           اين جمعه هم اميد آمدنت باقي است

دردي است از اين جمعه هاي سفيد

         خطي بزن اين بار،اشكهامان جاري است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:54  توسط یاس  |