باورم نمیشد یه روز نامه به تو اون هم اینجا بنویسم...اما امان از وقتی که ناباوری ها بشه باور...
سلام!سلام به تو! به تو یار چندین ساله ! به تو رفیق دیرینه! چرا میگم دیرینه ؟! آخه اگه من و تو چند سال عمر کردیم؟ حالا حساب کن مهمترین سال های عمرمون رو با هم بودیم... نوجوونی و جوونی!
تو این مدت هر حرفی داشتم به تو گفتم! مخصوصا حرفهایی که به هر کسی نمی شد گفت! به تو گفتم...
نمی دونم می فهمی چقدر مهمه یا نه....منظورم اینه می فهمی شنیدن حرفهای یه نفر که فقط به تو میگه چقدر مهمه!
رفیق! این همه از این نامه گذشت و هنوز نپرسیدم حالت چطوره؟ بی معرفت شدم ؟آره؟
شاید آره!
رفیق گلم! شنیدم حالت خرابه! البته هم شنیدم و هم دیدم!آخه می گن شنیدن کی بود مانند دیدن!
یادته تو این چند سال خودمو به آب و آتیش می زدم تا تو رو ببینم؟ حالا فکر می کنم دلخوری که چرا وقت دیدارتم انقدر سردم!نمی دونم واژه سرد درسته یا نه؟ شاید واژه خنثی بهتر باشه!
آره! خنثی بهتره! راستش این چند وقت فرصت زیادی نداشتم!سعی کردم بیام ببینمت هر روز!به بهونه های مختلفم دیدمت اما نتونستم کاری کنم....نتونستم چیزی بگم...گرچه خیلی خرف داشتم...
راستش چند وقته پنچرم...
تو که میشناسی منو!می دونی چی چیزایی می تونه پنچرم کنه!
رفیق خوبم ! همیشه سعی کردم تو رو تغییر بدم... به خیال خودم بهترت کنم...راستش هنوزم فکر می کنم اون تغییرها درسته اما...
یه اعتراف!
آدم نمی تونه همه چیز رو تغییر بده....آدم باید یاد بگیره نمی تونه بعضی چیزا رو تغییر بده!
تو داری راه خودتو ادامه می دی. البته منم شاید بتونم کمی موثر باشم ...نمی دونم!
خلاصه وبلاگ عزیزم! ازت ممنونم که این مدت ناگفته هام رو برای بقیه گفتی!
خیلی از سختی ها رو برام آسون کردی...
همیشه برام گوشی شنوا بودی!
نمی دونم می دونی چقدر دیگه زنده ای یا نه!؟ راستش دیگه حوصله ام به نوشتن ادامه نامه نمی رسه.
بی معرفت شدم؟!
فقط بدون که شنیدم 2 سال بعد از آخرین پست وبلاگ ها رو حذف می کنن!
وبلاگ عزیزم! همه تلاشمو می کنم که حالا حالاها زنده باشی!
فعلا!
تا فرصتی دیگر برای نوشتن.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط پسرای بد
|