تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










و سرانجام پرچم سفیدم را بالا بردم!
پرچمی که مدتهاست بالا رفتن آن را به تعویق انداختم.

از همان ابتدا متولد شدنم یک هدف داشت! و چه خوب بود هنگامی که هدف؛ دست نیافته شدنش مشخص شد! مینوشتم پایان! و داستان را با کاغذهای سفید ادامه نمیدادم.

کاغذهایی که شاید،شاید امید روشن شدن آتش زیر خاکستری را زنده نگه میداشت.

بارها با خودم مسیر راهم را مرور کردم؛ تا اشتباهم را پیدا کنم. البته شاید توی ناخود آگاهم دنبال برطرف کردن اشتباهم بودم تا باز همان مسیر را بروم.

مدتی است به بهانه ی تجربه اندوزی از اشتباهات آنها را مرور میکنم! و خب کسی نمیداند شاید هنوز هم همان قصد را از دنبال کردن مسیرم دارم.

ولی این بار تصمیمم را نهایی کردم. اینقدر بزرگ شده ام که اگر مشکلی جدید پیش آمد بدون نیاز به گذشته بخواهم آن را حل کنم.

و حال،بی آنکه بخواهم لحظه ای به خود ترحم کنم،همه ی گذشته ام را به گنجینه ای نهادم که کلیدش را قبل از قفل کردن در آن نهاده بودم! و با رضایت کامل آن را برای همیشه بستم!

حال سرم را بالا میگیرم و با لبخندی به دنیا نگاه میکنم.

آری علیرضا تولدی تازه یافته است.

بدرود خاطرات دوران نوجوانی،بدرود روزهای غصه و غم،بدرود اشک شبهای بی پایان من.

و بدرود تو!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:32  توسط نقشینه  | 


مدت زیادیه که دست به قلم نشدم به همان علت همیشگی(عدم انگیزه نوشتن یا شاید عدم احساس خوانده شدن)
ولی باز با ورق زدن تاریخ,احساس کردم به روزی آشنا و شاید به غریبیه ی یه روز آشنا رسیدم!!!
پس تصمیم گرفتم بنویسم.
ولی اینبار فقط برای خودم
برای خودم بنویسم تا فراموش نکنم هنوزم علیرضام!!
این که چه بنویسم,مهمترین دغدغه ای بود که از لحظه ی برداشتن خودکار با آن درگیر بودم!
از خودم؟ از اطرافم؟ از شهرم؟ از کشورم؟ از رئیس جمهورم؟!! از... سوژه هایی همه تکراری.
و باز برای چندمین بار خودکار را کنار گذاشتم و به این فکر کردم چه بنویسم؟
امیدوار کننده بنویسم؟ و یا مثل همیشه آیه یاس بخوانم.
و باز همان کار تکراری...
در جستجوی سوژه بودم که ناگاه تصمیم گرفتم اصلا ننویسم.شاید همین نوشتن من باز امیدی را نا امید و یا نا امیدی را امیدوار کند!
پس خودکار را کنار گذاشتم
و ننوشتم!!
و فقط این شعر را مثل همیشه زمزمه کردم

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من به مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشقه منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:3  توسط نقشینه  | 


و سرانجام قفل دهان گشودم؛ شايد براي آخرين بار و شايد مثل الان طاقتم تمام شد و باز نوشتم شرح حال اين...(چي بگم خداااااا نمي خوام ناشكري بشه)

ديشب هم تا صبح بيدار بودم.(مثه هميشه) بعد از مدتها به خودم جرئت دادم تا خاطرات خودم را ورق بزنم. دفتر خاطرات،ايمل ها،پست هاي قبليم،گوشه هاي جزوه هاي خوش خطم!!!‌ و ....

ولي فقط چند دقيقه دوام آوردم. انگار همه ي غم هاي گذشتم يك مرتبه بر من وارد شد. از درون داشتم منفجر ميشدم.انگار همه سلول هاي بدنم ميخواستند از من جدا شوند و ازمن دور شوند. انگار آنها هم طاقتشان تمام شده!!! سعي كردم خودم ونگه دارم تا اينكه بغضم تركيد

بذاريد ساده تر حرف بزنم.

خيلي وقته خودم و مجبور كردم كه خاطراتم و به ياد نيارم ولي ديشب از اون شبا بود كه زده بودم به سيم آخر.

اينكه مسير زندگي عليرضا داره كجا ميره و چرا با اينكه سريعترين راه براي رسيدن به خط پايان و بلدم ؛ دارم از فرعي ميرم و زندگي خودم بيش از پيش پيچيده تر ميكنم.اينكه چرا از نقشينه بودن استعفا دادم و رفتم به مرداب و شدم يه غورباقه تنها ؛ اينكه چرا دارم با رفتارم دوستام و يكي يكي از دست ميدم؛اينكه ديگه دارم هر روز به زندگي نا اميدتر ميشم. اينكه چرا دارم معصوميتم و بيشتر و بيشتر از دست ميدم و اينكه چرا اين همه دلم از سنگ شده و اون عليرضايي كه ميخوام نسيتم.

همه و همه سوال هايي هستند كه خودمم توي جواب دادنش موندم!!!!

راستش دلم خيلي پره ؛ خيلي  ولي يه مدته با اينجا غريبه شدم وگرنه خودم و خالي ميكردم؛ خدايا من سنگ صبور ميخوام،‌خدايا دردام و به كي بگم.خدايا... .

عليرضا داري كجا ميري؟ مگه قول نداده بودي؟ مگه يادت رفته عهد و پيمان هات رو؟ تو كه حافظه خوبي داشتي،يعني ميخواي بگي همه چي رو فراموش كردي؟ يعني ميخواي بگي بقيه برات مهم نيستند؟

كجا رفت اون عليرضا؛ كه حرفش 2 تا نميشد؟ كو اون عليرضاي ساده؟ و كجاست اون عليرضايي كه براي ... مي مرد.

اينا گوشه اي از ذهنيات هر شب منه.

ودر آخر

خدايا من عليرضاي خودم و ميخوام.عليرضايي كه همه افتخارش صداقتش بود.اون كه با 1 نگاه ميشد همه درونش و ديد.ساده و بي غل و غش. خدايا من ميخوام بازم اون عليرضايي باشم كه تو دوستش داشتي، اين عليرضا رو هيچ كي دوست نداره حتي... .

بخدا راست ميگم. داره حالم از خودم بهم ميخوره. 

ديگه چيزي نگم بهتره.فقط گوش كنيد.

 

شب سرديست و من افسرده

راه دوري است و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

ميكنم تنها از جاده عبور

دور ماندند، ز من آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نسيت رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است

هردم اين بانگ بر آرم از دل

واي اين شب چقدر تاريك است.

.

ديگران را هم غم هست به دل

غمي من ليك غمي غمناك است

نقشینه

با اجازه مدير محترم نظر خواهي برا اين پست غير فعال باشه . اگه خواستين نظر بدين با توجه به هك شدن ميل قبليم به ميل جديدم با آدرس زیر یا توی مرداب تنهایی جواب خصوصی بدین ممنونم.

Alireza_shokoohfar@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:47  توسط نقشینه 


«برادر خوبم به خاطر شكوفا شدن گل وجودت در ۸ خردادسبدي از گل رِز  تقديمت ميكنم. »

و این چنین بود ۲۱ سال پیش مارکز در هشتمین روز از آخرین ماه از اولین فصل سال متولد شد. میدونم که ازم دلگیری ولی شاید منم زیاد مقصر نیستم. امیدوارم که ۱۲۱ ساله بشی

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط نقشینه  | 


تو بارون رسیدی با چشمای خیست

با دستای گرمِ ستاره نویست

تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد

شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد

من از تو شکفتم، من از تو رسیدم

یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

 

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره، دلم بی قراره

نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه

دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه

یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه

بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:18  توسط نقشینه  | 


وقتی هیچکی رو نداشته باشی که برات تولد بگیره. ناچار میشی خودت؛برای خودت تولد بگیری

این شعر هم بمناسبت تنهاترین تولدم.امروز ۲۱ ساله شدم

 اون روزا ما دلی داشتیم

 

 واسه بردن جونی داشتیم

 

                                              واسه مردن کسی بودیم 

 

                                               کاری داشتیم

 

 پاییز و بهاری داشتیم

 

 تو سرا ما سری داشتیم

 

                                              عشقی و دلبری داشتیم

 تولد تنهاییم

نقشینه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 21:28  توسط نقشینه  | 


از بچگی همیشه عقده ی محبت کردن داشتم,شایدم بهتره بگم عقده ی محبت دیدن!!! ولی هیچ وقت بلد نبودم محبت کنم و خیلی کم محبت دیدم!!!

برای همین همیشه دور و برم خلوت بوده و هست. تعداد کسایی که باهاشون راحت بودم از تعداد انگشتان یه دست هم به مراتب کم تر بوده و وقتی هم می خواستم به همین معدود اطرافیانم محبت کنم,یا از روی دوست داشتن کاری بکنم,همیشه گند میزدم و یه کدورتی پیش میومد.و به خاطر غرور همین ها رو هم از دست میدادم.

همین شد که از بچگیم همیشه احساس تنهایی میکنم.اینقدر باهاش,خو گرفتم که, همیشه و همه جا اون و کنارم حس می کنم.

حالا که فکرش و میکنم می بینم,من و اون چنان به هم عادت کردیم که دیگه هیچ کدوممون طاقت جدایی از هم و نداریم.ما دوستای خوبی برای هم هستیم.اون اولین کسی بود که من وبا همدمم تنفر آشنا کرد.از صمیم دل, دوسش دارم.

الان که این پست رو می نویسم درست31536000 ثانیه است که از ته دل باهاش عجین شدم.راستش و بخواین تنهایی و تنفر (همدم های جدا نشدنی من),همیشه برام مفید بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن!!!!.

این وسط فقط به یه مشکل تقریبا بزرگ مواجه شدم.

از همون موقع که با تنهاییم آشنا شدم,موجودی در درونم متولد شد.همزادی که مولود تنهایی بود. هرچه بیشتر با تنهایم رفیق میشدم,او هم بزرگ و بزرگ تر شد.

همزادی مهربان ,دلسوز و البته بسیار مرموز !!.همزادی از جنس خودم ولی ...

ادامه دارد....

تنهایم,تنهای تنهایم

علیرضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:28  توسط نقشینه  | 


 

محرم اومد با همون شور و حال همیشگی، خیلی هم به موقع اومد، خیلی از ما ( خودم رومیگم) خیلی از چیزها رو فراموش کرده بودیم، خیلی از قول و قرارهامون توی شب قدر رو فراموش کردیم، پاک یادمون رفته بچه مسلمونیم

 چند وقته این سوال توی ذهنم بود که بچه مسلمون بودن به همین محرم و روزه گرفتنه؟ هرچند که اگه این ها  هم نبودند دیگه از مسلمونی هیچی باقی نمی ماند ، درست میگم؟

میدونید حقیقتا لفظ عزاداری خوبه ولی عزاداری بدون اینکه به حقیقتش توجه بشه هیچ ارزشی نداره، این رو من نمیگم از قول شهید مطهری نوشتم، اگه خودمون هم دقت کنیم میبینیم زمانی این عزاداری ارزش داره که یه کم ما رو تغییر بده، این که ما 10 روز پیراهن سیاه بپوشیم که به تنهایی ارزشی نداره، چند تا از ما ،حداقل روز عاشورا نمازمون رو اول وقت میخونیم؟ و هزارتا سوال دیگه از این دست که جواب بیشتر ما به اون ها منفی ِ !

 قصد پند دادن ندارم ، و خیلی خیلی هم کوچکتر از اونی هستم که بخوام پند و اندرز بدم ولی تو رو امسال هممون سعی کنیم یه کم تغییر کنیم، به امید اون روزی که حقیقت قیام امام حسین رو به طور کامل درک کنیم.

 

...

... تـشــنـه ام ...

 تـشــنـه ي نـهــايـت ...

هـمــه كـارا رو بـه اســم خـدا شــروع مـي كـنــن

ولـي اگـه مـيــخـواي جـام عــشــــق ســيـــــدالـشــهـدا سـيــرابـت كـنــه،  فـقــط بـايــد يـه چـيــز بـگــي :

ســـلام بــر حــســــيــن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:43  توسط نقشینه  | 


مدتهاي مديدي است كه از آخرين كتابت ما مي گذرد,در اين ايام هر چه كوشش نموديم دست به قلم شويم,نشد كه نشد.اصلا اين برج عقرب براي ما شده طالع نحس. به ياد داريم هميشه فصل خزان را دوست داشتيم و به طبع آن به ماه هاي آن ارادتي خاص . ولي امسال نه تنها از رفتن آن مكدر نشديم بلكه آفريدگار را هزاران مرتبه شاكريم كه اين ماه با آن 30 شب تمام نشدني اش!! سرانجام دست از سر ما برداشت و تا يكسال شرّش كم شد. بگذريم...

كجا بوديم؟؟ يادمان آمد.داشتيم در توصيف عدم نگارش اين جناب بياناتي عرضه ميداشتيم.راستش را بخواهيد,نت نويسي(وبلاگ نويسي) هم اشتياق(انگيزه) ميخواهد كه ما مدت هاست

از داشتن آن محروم مانده ايم.هيچ يك از ياران نت نويس ما براي باد هوا نمي نويسند. هر يك به اميدي دل به اين درياي پر تلاطم زنده اند:

يكي براي معشوقه اش مي نگارد,يكي براي گم شده ي خويش مي نگارد,آن يكي فكر ميكند اگر كتابت نكند چرخ فرهنگ و ادب مملكت لنگ مي شود!!(كه از اين دسته فراوان داريم),يكي هوس زندان اوين كرده و قلم سياسي مي زند. ديگري  شوق خوانده شدن (نوشتهاي گرانبهايش!!! )را دارد. و آن يكي...

حال وقتي شما جزو هيچ يك از گروه هاي فوق نباشيد_ كلاهتان را قاضي كنيد_به چه اميدي بايد نگاريد(همون نوشت)

راستش را بخواهيد نگارش ما هم حكم نوشيدن همان جام زهر معروف را دارد!!!

اما...

چه كنيم كه ياران(فكر بد نكنيد_منظورم از ياران اون چيزي نيست كه شما بهش ميگيد يار!!!) خورده گرفتند كه به نگارش ادامه دهيم,شايد چرخ ادب مملكت واقعا لنگ ماست!!!. وگرنه...

و به عنوان حرف آخر:

اميد است در آينده بيشتر از بيانات ما فيض ببريد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:2  توسط نقشینه  | 


نه. تعجب نكنيد. موضوع رو اشتباه ننوشتم.ولي به قول معروف اين موضوع داستان داره.

بيشتر شما داستان معروف شنگول و منگول رو شنيديد. شايد بگين چه ربطي داره. عجله نكنيد ربطش رو هم ميگم. ور‌ژن جديد اين داستان رو هم شايد شنيده باشيد. اگه نشنيدين گوش كنيد: آقا يكي بود يكي نبود. يه روز... خلاصه!!! گرگه ميره در خونه ي خانم بزي و با صداي نازك ميگه بچه ها در رو باز كنيد منم منم مادرتون. شنگول و منگول هم در حالي كه از خنده دلشون رو گرفته اند به گرگه ميگن برو بابا ما آيفن تصويري داريم.!!!! حالا رابطه ي بحث رو با داستان شنگول و منگول فهميدين؟؟ اي بابا شما ديگه كي هستين. اين كه كاملا معلومه فكر كردن نمي خواد. مگه آي كيو شما چنده؟؟!!!

خوب از شوخي گذشته بايد خدمت سروران عزيز عرض كنم در هزازه ي سوم و با توجه به پيشرفت روز افزون تكنولوژي و انرژي هسته اي(حق مسلم ماست!!!). انسان ها به كلي تغيير كرده اند.ديگه به راحتي نميشه اونها رو شناخت. گذشت زماني كه از روي قيافه ي آدم ها ميشد همه جيك و پيك آدم ها رو فهميد. امروزه ما با ورژن جديدي از آدم ها سر و كار داريم كه براي اينكه بگن مثل كبريت بي خطر ميمونن بيخودي هاي و هو ميكنند تا با توجه به ضرب و المثل ذكر شده ديگران رو فريب بدن. اونها فهميدن كه هر چقدر مرموز تر باشن بقيه بيشتر به آنها شك ميكنند. براي همين تصميم به دور زدن قضيه كردند تا همه رو قافل گير كنند. آره دنياي عجيبيه . آدم همين طور مبهوت ميمونه كه از كي بترسه؟!! از اون كه هاي و هو دارد يا آن كه سر به تو دارد. شايد بهتره بگيم از همه بايد ترسيد. يادتونه گفتم اين روزه همه يه جورايي گرگ شدند. اين داستان هم مصداق اون صحبتهاي من هست.

به عنوان نتيجه ي اخلاقي: عرض كنم سعي كنيد در ارتباط با اطرافيانتان بيشتر دقت كنيد.تا دچار اين مشكل نشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:15  توسط نقشینه  | 


وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی گریستم گفتند بهانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم....

.

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:48  توسط نقشینه  | 


کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط نقشینه  | 


                  و خدا یکی بود .
                  و یکی چگونه می توانست باشد ؟
                 هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
                 و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت 
                عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
                خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
               و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
                و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
               و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
                و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
               اما کسی نداشت ...
               و خدا آفریدگار بود .
              و چگونه می توانست نیافریند .
             زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
            و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . 

            و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
              و خدا بود و با او عدم بود .
               و عدم گوش نداشت .
              حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
               و حرفهایی است برای نگفتن ...
               حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 

                          و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
                و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
                 درونش از آنها سرشار بود .
                 و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
                 و خدا بود و عدم .
                جز خدا هیچ نبود .
                در نبودن ، نتوانستن بود .
                با نبودن نتوان بودن . 

                و خدا تنها بود .
                    
هر کسی گمشده ای دارد
                              و خدا گمشده ای داشت ...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط نقشینه  | 


...آخه من، دوست ندارم حرفم 2 تا بشه.

حالا دوست دارم بی پرده عشقم رو معرفی کنم. البته حدس زدنش خیلی هم سخت نبود، آره درسته . عشق من همون <<تنفر>> هست. حالا برگردید و مجموعه ی <<همدم من تنفر>> رو از این زاویه بخونید و هر سوالی که براتون پیش اومد رو از من بپرسید.

شاید یه کم عجیب باشه، ولی حقیقت داره.دلیلش هم مفصله ، دوست ندارم با گفتنش خاطره های تلخ خودم رو تکرار کنم. ولی اگه بخوام گوشه هایی از اون رو بگم.

باید بگم: وقتی همه ی مرزهای عشق و تنفر به یک باره شکسته میشن، وقتی بی دلیل محبت جاش رو به کینه میده و دوستی جاش رو به خیانت و دشمنی میده؛ وقتی حرمت دوستی به راحتی زیر پا گذاشته میشه و همه ی خودی ها، به یکباره بیگانه میشن، وقتی اشکهای پرارزشت،هیچ خریداری نداره و... دیگه چاره ای نمی مونه، شما ناچارید به این عشق تن بدید.

ولی همونطور که گفتم من از عشقم راضی هستم و با تمام وجود به اون عشق میورزم!!، ولی نه، یه عشق معمولی، عشقی سرشار از نفرت.

توی این چند هفته که پستم رو گذاشتم با عکس العمل های متفاوت و البته بسیار متناقضی روبرو شدم. خیلی برام جالب بود وقتی میدیدم برای بعضی ها مهم بود بدونن شرایطم الان چجوریه وخیلی جالب تر بود، وقتی میدیدم برای بعضی ها، اصلا شرایطم مهم نبود و اگه هم مهم بود فقط در ظاهر بود(کاشکی حداقل،بعضی ها، همین تظاهر به همدردی رو میکردند)!!!!!

توی این چند هفته حتی دوبار تهدید شدم، البته مطمئن نیستم که این تهدیدها 100% به این پست ها مربوط باشه ، ولی بی شک،یه جورایی به این پست ها مربوط بوده.

البته الان نمیدونم، با خواندن این پست، خیال دوستان(البته از جنس دشمن نما)،راحت میشه یا نه... ولی مطئننا در چند روز آینده متوجه میشم... .خودم خیلی دوست دارم در مورد تنفر حرف بزنم، ولی میترسم با بکار بردن کلمات نامناسب اوضاع رو از این که هست بدتر کنم.

میدونید، اگه این عشق،یه عشق دوطرفه باشه به خودی خود، خیلی هم بد نیست، حتی ممکنه بعضی وقت ها مفید باشه،اون به شما خیلی چیزها یاد میده،مثلا یاد میده: ((برای هرکس به اندازه ی خودش دل بسوزونی ،در نهایت هیچ کس برات باقی نمی مونه، به دنیا نباید اینقدر ساده نگاه کرد و بهتون یاد میده برای اینکه بتونی بین گرگها دووم بیاری،مثل خودشون بیرحم باشی و...)) اما، وقتی کار خطرناک میشه که این مسیر دوطرفه تبدیل به یک جاده ی یکطرفه بشه،اون موقعست که شما بی اختیار به همه ی دستورات اون گوش میدید،اون وقت این شمایید که همه ی مرزها رو میشکنید،اونجاست که دیگه هیچکس...

..

(تا اوضاع من، از اینی که هست بدتر نشده و کارم بیش از این بیخ پیدا نکرده)، پستم رو همینجا نیمه کاره تموم میکنم.

این داستان ادامه دارد(داشت!!!)... ولی

پایان

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط نقشینه  | 


اون رو با تموم بی میلی های ابتداییش دوست دارم، یادمه اوایل قبول اون خیلی خیلی برام سخت بود.آخه همه چیز یه مرتبه اتفاق افتاد، همیشه میدونستم دوستم داره، ولی هیچ وقت فکر  این که (من)دوستش داشته باشم  رو نمی کردم حالا که دیگه وضعم خیلی خرابه و کارم تقریبا تمومه!!!

حالا دیگه کارم به جایی رسیده که دوست دارم با تمام وجود، اون رو در آغوش بگیرم، دوست دارم همیشه در کنارم باشه دوست دارم تا آخر عمر غلام اون باشم!!

اگه بخوام در باره ی عشقم حرف بزنم باید بگم...

این عشق یه جورایی به طور ناخودآگاه به من تحمیل شد، ولی حالا که فکرش رو میکنم ؛ دوست دارم دست تک تک اونهایی رو (که این عشق رو به من تحمیل کردند) ببوسم، اون ها خودشون هم فکر نمی کردند من زیر بار این عشق برم ولی من بهترین انتخاب عمرم و انجام دادم، واقعا ارزشش رو داشت.

توی پرانتز بگم :خداییش خیلی آستانه ی تحملش بالاست، شاید هر کی جای اون بود و این حرفهای من رو در مورد خودش می شنید، یه لحظه هم نمی موند(همون حرفها، که دلالت بر تحمیل این عشق بر من میکند)

ما از هر نظر برای هم ساخته شدیم(البته من هنوز هم حسرت این رو میخورم که چرا اینقدر ما دیر با هم آشنا شدیم).

آخه میدونید، قبل از اینکه با اون آشنا بشم، تصور دیگه برای آیندم داشتم و چه فکرهای ناجوری که برای آیندم نمی کردم!!!

حالا که اینقدر بهش نزدیک شدم، دیگه فرصت رو از دست نمیدم.به هیچ کس هم اجازه ی دخالت توی کارهام رو نمیدم و نمیذارم کسی میونه ی ما رو خراب کنه.

من همیشه آدم یه دنده ای بودم برا همین حالا هم سر حرفم بابت عشق اون میمونم.

آخه من...

ادامه دارد

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:40  توسط نقشینه  | 


نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم از چیه اون براتون بگم... یادمه اوایل چند تا پست در مورد عاشقی گذاشتم توی وبلاگ،که خیلی از دوستان خورده گرفتند و یه جورایی مسخره کردند؛

حالا من دوباره میخوام از یه عشق جدید حرف بزنم؛

چند وقته باهاش دوست شدم، اگه بخوام دقیقا بگم 9000000 ثانیه قبل اتفاقا این بار همه چیزاز یه...شروع شد(اگه بگم همه میفهمند پس بیخیال)!!! یه جورایی نیمه گمشده ی خودم رو بعد از سال ها پیدا کردم، اوایل یه مقدار باهاش بیگانه بودم ولی خیلی زود عاشقش شدم، اتفاقا اون هم بسیار من رو دوست داره، شاید بیشتر از من!!!

راستش رو بخواهید اینقدر عاشقش شدم که اگه یه لحظه از من دور بشه، نمیتونم زنده بمونم،یه جورایی نفسم رو از نفس اون دارم.

اگه بخواهم از قیافش براتون بگم، شاید زیاد به مذاق شما خوش نیاد، ولی علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که میاد!!!

اگه بخوام از خصوصیاتش بگم، اون خیلی کم حرف هستش، خیلی گوشه گیر و مثل خودم عاشق تنهایی( من خیلی از این خصوصیتش خوشم میاد). اون خیلی مهربونه، همش میگه دیگران رو هم دوست داشته باش، حتی دوست داره جنس عشق من با دیگران از نوع جنس خودش باشه، من که هنوز نشدیم کسی حاضر باشه بشه این کار رو بکنه ولی اون حتی من رو به این نوع احساسات تشویق میکنه. من خیلی چیزها از اون یاد گرفتم، یاد گرفتم عاشق تر باشم_حتی اگه اون عشقم رو بروز ندم_ !! یاد گرفتم این عشق رو توی خودم پرورش بدم.خلاصه اون یه موجود تمام عیار برای زندگی هست.حتی اگه به اون نرسم،تا آخر عمر مدیونشم، اون تفکر من رو نسبت به دیگران عوض کرده،اون به من آرامش داده.

اون ...

ادامه دارد...

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:35  توسط نقشینه  | 


اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم .

اگه من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان

را واژگون مستانه می کردم.

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم .

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیزه کرده پاره پاره درکف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم .

اگر من جای او بودم برای خاطه تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم .

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بیوفا معشوق را پروانه میکردم.

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

اگر من به جای او بودم به عرش کبریایی به همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نا بجا بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد و گرنه من بجای او چو بودم .

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!!!!! 

www.thiefyourheart.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:25  توسط نقشینه  | 


 

ت،نون،ف،ر= تنفر

واژه ی آشنایی که ما در باره ی آن ذهنیت مناسبی نداریم.

.

بیشتر آن را در مقابل عشق به کار می برند.

1-آیا تحلیل عشق و تنفر در مقابل هم کار درستی است؟

.

در صورت مثبت بودن جواب، مرز بین آن دو چیست؟

در صورت منفی بودن جواب، فاصله ی معنیایی بین آن را چه کلمه ای پر میکند؟

شاید بیخیالی واژه ای در خور این مرز باشد.

خوب بیخیالی یعنی چی؟

عشق، بیخیالی و نفرت. میتوانند مثلث کاملی رو تشکیل بدهند. روابط روزانه ی ما با دیگران، با همین فرمول تحلیل میشود.

بسیاری معتقدند عشق و نفرت دارای یک جنس هستند(دوستی) ، با این شرایط ، جواب شما به سوال اول چیست؟

.

این پست مقدمه ای بود برای مجموعه ی تنفر، همدم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:20  توسط نقشینه  | 


*یادت هست؛کنارم نشستی و پرسیدی:دوستم داری؟مسیر نگاهم رو

 

عوض کردم،برق چشمانت چون شهاب سنگی در میان کهکشان پر

 

ستاره میدرخشید...و چه زیبا بود درخشش اشک سوال!...

 

ترسی سراپا وجودم رو در بر گرفت.لحظه ای رو در سکوت به

 

فکر فرو رفتم و با تامل گفتم:هنوز برام غریبه ای...

 

و تو لبخندی زدی و دستانم رو گرفتی؛گفتی بلند شو ...باهر قدمم ،

 

گامی بردار- باهر نفسم جانی دوباره بگیرو بانگاهت افق  نگاهم رو

 

نظاره گر باش...

 

اون وقته که  حرفا و نوشته های دلم رو میتونی بخونی...

گرفته شده از وبلاگ

http://rezazahra.blogfa.com/

این هم به جای عکس:!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم دوستت‌دارم 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط نقشینه  | 


تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی
چشم تو آخر دنیاس خودت اینو نمی دونی
داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده


آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی نداره

وقتی با تمام قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو را از خودم میگیرم
من بی من من بی تو من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری


حالا من نه توی قصه نه تو آرزوم نه خوابم
این یه اتفاق ساده ست چرا دنبال جوابم



آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو
آخ که تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی نداره

http://thiefyourheart.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:44  توسط نقشینه 


ای تو جاری توی رگهام
صدای پای نفسهام
ای که بوی تو رو داره
لحظه های خواب و رویام

فرصت بودن با تو
اگه حتی یه نفس بود
برای باور بودن
همه چیز و همه کس بود

کاش میشد با تو بهار آرزوهام پا بگیره
کاش میشد با تو دوباره زندگی معنا بگیره

کوچ عاشقانه ی تو
لحظه ی شکستن من
خلوت شبانه ی من
تا همیشه از تو روشن
از غم نبودن تو
گریه کردم تو ندیدی
هق هق تلخ صدامو
تو نبودی نشنیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط نقشینه  | 


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،

پسرت،
John



پاورقي :

پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط نقشینه  | 


یه مدته بدجوری غرق ترانه شدم، همه ی ترانه ها دارن دور سرم میچرخن ، بعضی هاشون امیدوار کنندند ولی بیشترشون …

انگار دارن مثل پتک تو سرم میخورن

بشنوید یکی از اون بگو مگو های من با ترانه ها رو!!

 

داشت به طعنه می خواند،

 

به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی بر
و

 

درحالی که بغض کرده بودم ،گفتم،

اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم

 

ولی در کمال ناجوان مردی باز هم ادامه داد،

 

هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو

 

 

او حتی به من که همیشه به خاطر نجابتش شکر گذار، بودم هم رحم نکرد( من که با همه ی بچه بازیهام...)

 

ممنونم كه بچه بازيهام و طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني


و دل من وقتی بیشتر آتش گرفت که عاشق بودنش را هم به خاطر ناگذیر بودنش دانست، یعنی هر کسی میتونست جای من باشد...! بودنش با من را مثل قفس دانست و خواند...

 

يه دل ميگه نشم عاشق كس . يه دل ميگه ميميرم بي نفس
يه دل ميگه برم
و و يه دلم ميگه خو كن به قفس

 

و زخم زبان ها کماکان ادامه داشت...

.

.

 

 

من دیگر ادامه ندادم  حق با او بود ، من دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. شعر هایش را تمام کرد، حال او منتظر جواب من بود، چه باید میگفتم...

 ناگاه جرقه ای در سرم افتاد به او گفتم این بیت  آخر من، و بعد ...!!! از او خدا حافظی کردم ، در حالی که چشمانم پر از اشک بود گفتم:

تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
 

داستان این ترانه ها خیلی، خیلی مفصل اند ، برای نمونه یکی از این مشاعره ها رو که بین ترانه ها و من داره هر روز رد و بدل میشه رو براتون انتخاب کردم، از آهنگ ها رضا صادقی:


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:22  توسط نقشینه  | 


از ترس این نامحرما

اسمتم من نمی آرم

روی زبونم دیگه

واست ترانه ندارم

آخه میترسم از اینا

شاید یه روزی فهمیدن

اون وقت بین من تو گل

دیوار سنگی کشیدن

بذار این عشق من و تو

توی دل من بمونه

عشق من و تو قصه شه

واسه همیشه بمونه

بذار که عشق من و تو

یه راز باقی بمونه

آخر قصه یه جوری

راوی بهم میرسونه

 

ترانه سرا: علیرضا ذراتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:4  توسط نقشینه  | 


بنام خالق زيباييها

صبا به تهنيت پير مي‌فروش آمد

كه موسم عطرومي ‌وناز و نوش آمد

فرا رسيدن عيد باستاني نوروز و بهار طبيعت را به همه دوستان

تبريك مي‌گويم 

 

مي نويسم باز در زماني که تنها تر از زمانه تنهايي است و بر خطوطي که زبانشان را در ترکي از بي عاطفگي از دست داده اند. کاش در زمانه تلخمان، که وفا بي معني است مي توانستيم عشقي داشته باشيم پر از شرم.

چقدر راحت بر پيشاني ام خيانت را اين تنها گناه کبيره را مي چسباند آنکه بيش از ديگران دوستش مي دارم و چقدر ساده جدايي را اين تنها خلوتگه جهنمي را به من ارزاني ميدارد و راحت تر از همه از عقل، آن چيز که در عشق حل مي شود سخن به ميان مي آورد و از ترس تنهايي، تنهايم مي گذارد و زمانه، زمانه کثيفي است نازنينم را بر خطوطي مي نويسد که برايش از عشق مي نويسم.


لبانم گرماي لبانش را در هوايي سرد و بي روح مي جويند که هيچ وفايي در آن نيست و نگاهم با قطره هاي اشک در شبي پر اضطراب نگاهش را مي جويند و هيچ جز چند ستاره بي فروغ در افق نمي يابند.

حيف که در کشور گفتار نيک، ديگر نبايد از راستي سخن به ميان آورد و راستگويان دروغگويي بيش نيستند و دروغگويان موهبت هاي الهي براي اهل زمين و تنها ننگي براي آنان که راست مي گويند و تنها تنهايي ارمغاني از بهشت عشق براي آنان که عشق مي ورزند و ايمان به قدرت عاشقي دارند. عشق را بايد در کتابها جست،آنجا که ديگر دست دروغگوي نويسنده مي نويسد دروغي از راستي و درستي و ديگر نبايد حرفي از راستگويي به ميان آورد وگرنه تنهايي تنها ارمغان نيکي است


بر چشمانش نظر مي کنم هنگامي که از عشقش مي گويد، گويي فرسنگها و مايل ها از کنارم بدور است و تنها او را مي خواند. به لبانش مي نگرم، بيشرمانه به دنبال لبانش مي گردند وقتي از زمان تنهايي هاشان سخن مي گويد و تنها به ياد اوست و بيقراري هايش را مي بينم ،در زماني که با او تنهايم و نام او را مي خواند و نمي دانم که چه زمان اين سايه شوم از کنارم گذر خواهد کرد و خواهد رفت و نگارم را با خود خواهد برد، نمي دانم.

اشگهايم را مي نويسم بر کاغذ هاي تنهايي و فرياد مي زنم که چه سخت است در زير سايه ديگران به کسي عشق ورزيدن و چه سخت است در کنار کسي بودن که غرق در نامي است رفته و در انتظار بازگشتي که تنها مرا غرق خواهد کرد، چه سخت است، دوست داشتن، چه سخت!!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط نقشینه  | 


سلام به همه عزیزان و دوستان گرامی

الان دقیقا یادم نیست چقدر وقته دست به قلم نشدم(هرچند اون موقعی هم که میشدم هم زیاد توفیری نمیکرد) ولی شما هم به من حق بدین با داشتن 20 واحد درسی و اون امتحانات سخت سخت که انگار میخوان ارث پدرشان رو از ما بگیرند!! ( البته این رو از دید دانشجویی گفتم وگرنه مقصر ... ماست!!!) حقیقتا وقتی برای وبلاگ نویسی نمی مونه ، البته خدا پدر این علیرضاخان رو بیامرزه که چراغ اینجاروتوی این مدت روشن نگه داشته.

خوب بعد از این همه وقت که نبودم، گشتم و 2 تا موضوع جالب پیدا کردم، امیدوارم رضایت کننده تر از قبل باشه!

 

28.3 در صد جوانان:بله!

داشتم مجله میخوندم که یه مطلب خیلی جالب چشم من و گرفت.

_مطلب این بود<< آیا هیچ وقت به طور جدی فکر کردین که تا آخر عمرتان ازدواج نکنید؟>>

28.3 جوانان مورد سوال گفتند آره! قضیه وقتی درام میشود که بدانید دختران نسبت به پسران بیشتر <<بله>> گفتند._

میدونید این سوالی که خیلی از ما توی جمع دوستان به شوخی از هم می پرسیم. مگه نه ؟ جواب اکثر ما هم با توجه به شرایط روحی که در آن بودیم ، بوده و به احتمال فراوان جواب ما کاملا احساسی بوده، چون بیشتر اونهاییی هم که با قدرت تمام میگویند<<بله>>( به قول یکی از دوستان) اسیر جادوی عشق میشن.

 

اگه خواستین شما هم به این سوال جواب بدین.

 

فلسفه ی دایورت تلفن

 

_دودمان فلسفه ی دایورت کردن تلفن را به باد دادیم رفت!مدل به مدل،مزاحمت تلفنی داشتیم جز همین یک مورد._

قضیه هم از همین ماه رمضان امسال شروع شد.

مثلا یکی از دوستان ما برای ما اس ام اس زد که فلانی خدا خیرت بدهد!اگه زحمتی نیست، ساعت 4 صبح یک زنگی به گوشی من بزن که برای سحر خواب نمانم. ما هم که تریپ مرام!، گفتیم بابا چه زحمتی؟ حتما میزنم و التماس دعا! خلاصه ساعت 4 صبح زنگ زدیم به گوشی رفیقمان و چشمتان روز بد نبیند. یک صدای خوف،خواب آلود از آن طرف گوشی رو برداشت و با صدای بلند و عصبی یک چیزهایی نثارمان کرد که الان هر چی فکر میکنم، چیزی از اونها یادم نمیاد!!!

ما فکر کرده بودیم زنگ زدیم به گوشی رفیقمان، حالا نگو بی مروت برداشته گوشی رو دایورت کرده روی گوشی کسی که میخواست سر به سرش بذاره!

_نکنید آقا! مدیر کل شرکت ارتباطات سیار گفته دایورت کردن تلفن همراه بر روی تلفن دیگران هم جزو مزاحمت های تلفنی محسوب میشود و شامل مجازات های مزاحمین تلفنی میشود._

_ضمنا در خواست کشف مزاحمت تلفنی از طریق اینترنت و اس ام اس هم امکان پذیر خواهد شد._ یعنی تا چند وقت دیگه اس ام اس میزنید  به شرکت ارتباطات سیار و مثلا در خواست می کنید که:

 

Bebin! Ye nafar hast ke man o machal karde

Bizahmat ye hali behesh bedin. Moteshakeram

Rasti !! joke jadid nadari

 

                                                                                                                                                                           علیرضا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:24  توسط نقشینه  | 


من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:1  توسط نقشینه  | 


سلام خیلی وقته منتظر آلبوم جدید سیاوش قمیشی هستم. برای همین گشتم ببینم چیزی گیرم میاد یا نه

برای همین این شعر رو از آلبومش پیدا کردم.  امیدوارم خوشتون بیاد

غروب تا طلوع

 

از غروب ِ غم رسيدم ..... تا طلوع ِ اين ترانه

 

از سکوت ِ واژه ها تا .... يه شروع ِ عاشقانه

 

هق هق ِ گريه شبهام .... با شروع ِ تو غروب کرد

 

پنجره تبسمي کرد .... صبح ِ تازه اي طلوع کرد

 

عمريه پنجره من ... رو به شبهاي درازه

 

بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه

 

وقتي قحطي ستارست ... به شب و ستاره شک کن

 

دل به تاريکي نبند و ..... با طلوعت شب رو رد کن

 

واسه طلوع ِ چشمات ... شب به مرثيه نشسته

 

تپش ِ پنجره پيداست ..... قاب ِ عکس ِ غم شکسته

 

عمريه پنجره من ... رو به شبهاي درازه

 

بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه

 

                                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:36  توسط نقشینه  | 


دوباره سلام آخش دیگه تموم شد. وای که این دوهفته مثل یه سال گذشت.

با اینکه اون طور که میخواستم تموم نشد ولی به هیچ وجه حاضر نیستم تکرار بشه. الان که بعد از یک ماه دوباره به وبلاگ سر زدم دیدم این یه ماه اینجا خیلی سوت و کور بوده و اینجا حسابی احتیاج به خونه تکونی درست و حسابی داره اینقدر روی نوشته ها خاک گرفته که شاید یک ماه وقت ببره تا اینجا به روال سابق برگرده. در اینجا من هم از همه ی عزیزانی که این چند وقته به ما یر زدن تشکر میکنم و از همشون عذر خواهی میکنم که نتونستم بهشون سر بزنم.

بوی محرمش بیاد      خیمه ماتمش میاد

ستاره از تو آسمون    برای ماتمش میاد

 

 محرم اومد با همون شور و حال همیشگی، خیلی هم به موقع اومد، خیلی از ما ( خودم رومیگم) خیلی از چیزها رو فراموش کرده بودم، خیلی از قول و قرارهامون توی شب قدر رو فراموش کردیم، پاک یادمون رفته بچه مسلمونیم

 چند وقته این سوال توی ذهنم بود که بچه مسلمون بودن به همین محرم و روزه گرفتنه؟ هرچند که اگه این ها  هم نبودند دیگه از مسلمونی هیچی باقی نمی ماند ، درست میگم؟

میدونید حقیقتا لفظ عزاداری خوبه ولی عزاداری بدون اینکه به حقیقتش توجه بشه هیچ ارزشی نداره، این رو من نمیگم از قول شهید مطهری نوشتم، اگه خودمون هم دقت کنیم میبینیم زمانی این عزاداری ارزش داره که یه کم ما رو تغییر بده، این که ما 10 روز پیراهن سیاه بپوشیم که به تنهایی ارزشی نداره، چند تا از ما ،حداقل روز عاشورا نمازمون رو اول وقت میخونیم؟ و هزارتا سوال دیگه از این دست که جواب بیشتر ما به اون ها منفی ِ !

 قصد پند دادن ندارم ، و خیلی خیلی هم کوچکتر از اونی هستم که بخوام پند و اندرز بدم ولی تو رو امسال هممون سعی کنیم یه کم تغییر کنیم، به امید اون روزی که حقیقت قیام امام حسین رو به طور کامل درک کنیم.

 

 

...

... تـشــنـه ام ...

 تـشــنـه ي نـهــايـت ...

هـمــه كـارا رو بـه اســم خـدا شــروع مـي كـنــن

ولـي اگـه مـيــخـواي جـام عــشــــق ســيـــــدالـشــهـدا سـيــرابـت كـنــه،  فـقــط بـايــد يـه چـيــز بـگــي :

ســـلام بــر حــســــيــن

 http://mah_ara.persianblog.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:40  توسط نقشینه  | 


سلام خیلی وقته که قرار بود چند تا پست انتقادی بذارم توی وبلاگ ، ولی این چند وقته اینقدر سرم شلوغ بوده که حتی وقت روشن کردن کامپیوترم رو نداشتم . اول تصمیم گرفته بودم در مورد این دانشگاه ها حرف بزنم و کلی بد و بیراه، حداقل بار این دانشگاه خودمون بکنم واز سوسک هایی صحبت کنم که به خاطر بی توجهی ما همگی به شکل وحشیانه ای مردند و در غذای سلف ما به صورت کباب دراومدند( بیچاره ها، خدا بیامرزدشون)).
.
ولی دیدم قبل از انتقاد کردن به این و آن اول از خودمان(خودم) شروع کنیم.
.
جمعه ی هفته ی پیش بود، قرار بود من برای نشریه ی داخلی انجمن علمی عمران!( میدونم اسمش خیلی طولانیه) چند تا سخن پند آموز برای گوشه های صفحه های آن پیدا کنم . رفتم سراغ کتاب هام شروع کردم به نوشتن سخنان کوتاه از شکسپیر و خلیل جبران و ادموند اسپنر و الیزابت بارت برونینگ و…
خلاصه یه 40،30 تا از تاپ ترین جمله هاشون رو نوشتم تا فردا ببرم و در صورت تایید چاپ بشن ، بعد از این کاملا تصادفی نگاهم به صفحه ی اول مجله ی همشهری جوان افتاد که یه 7 ماهی میشه هر هفته می خونمش دیدم یه جمله از امام حسین توش نوشته وقتی چند بار خوندمش دیدم ارزش این جمله خیلی بیشتر از همه ی جمله هایی بود که قرار بود فردا برای نشریه ببرم فورا همه ی جمله ها رو خط زدم و رفتم سراغ مجله های قدیمیم تا همه ی جمله هاشون رو بنویسم.
.
آقا من همه ی این حرف ها رو زدم تا بگم ما واقعا قدر چیزهایی رو که دارین، نمیدونیم مثلا من به عنوان یه بچه مسلمون هیچ کدوم از این سخنان رو نشنیده بودم حتی اگه یکی هم برام تعریف میکرد، هیچ موقع نمی تونستم حدث بزنم، این جملات از بزرگان دینمان هست. ما همیشه تا حرف از روشنفکری میشه میریم سراغ … درصورتی که روشنفکر ترین آدم های دنیا همین امامان معصوم ما هستند. اصلا اگه از این مثال هم بگذریم ما توی همه ی ضمینه ها اینجوری هستیم ، همیشه سعی کردیم چیزهای دیگران رو بدست آوریم هیچ موقع سعی نکردیم تا چیزهایی که خودمان داریم رو بشناسیم و از اون ها استفاده کنیم… .
.
برای نمونه چند تا از این جملات رو مینویسم:

- چه بسیار سخنانی که پاسخ شان سکوت است امام علی(ع)
-اول همسفرت رو پیدا کن، بعد پا در راه بگذار پیامبر اعظم(ص)
تخته سنگ براق لغزنده ای که پای دانایان روی آن قرار نمیگیرد،طمع است. امام علی(ع)
تو پناه منی، وقتی راه ها با همه وسعتشان و زمین با همه گستردگی،بر من تنگ میشود. امام حسین(ع)
دل ها هم مثل بدن خسته می شوند. با حکمت های لطیف، دوباره دل ها رو تازه کنید. امام علی (ع)
از مسیرنشانه ها اگر بیایم،راه دور می شود. کی دوربوده ای که نشانه ها بخواهند مرا به تو برسانند. امام حسین(ع)
دختر، رازت را عروس هر خاستگاری مکن ( این رو دقیقا به خاطر ندارم از کدوم امام بود)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:7  توسط نقشینه  | 


سلام

در ابتدا 16 آذر روز سیب زمنینی ببخشید دانشجو! رو به همه دانشجو های گرامی بخصوص بچه مهندس های عزیز تبریک میگم.

.

.

.

مغوله ی دانشجو رابطه ی کاملا مستقیم با نسل جوون داره نسلی که شاید دغدغه ی اصلیش دانشگاه باشه چون کار و ازدواج و مسکن رو که بدون کنکور خیرات نمیکنن!!!

در ابتدای بحث صحبت از سیب زمینی شد باید در این باره بگم که این حرفیه که خودمون توی دهن خودمون گذاشتیم ، سال پیش بود که توی دانشگاهمون همایش<< ما سیب زمینی نیستیم!>> رو راه انداخته بودند ، اون زمان میخواستم هرچی فوحشه به دست اندر کارهای همایش که گروهی از بچه بسیجی های دانشگاه بودند بدم آخه راه انداختن چنین بحثی اونم از طرف تشکل های دانشجویی واقعا مزحکه ، درست مثل این میمونه که ما بخواهیم از تهمتی که خودمون به خودمون دادیم دفاع کنیم!!! بی خود نیست که به ما میگن سیب زمینی!

در اینجا توجه شما رو به یه سری آمار و ارقام جالب جلب کنم

 

_ دانشجویان عموما اشتیاقی به عضویت در تشکل های دانشجویی ندارند.(2/62 موافق 8/38 مخالف)

توضیح اینکه واقعا دانشجوها هیچ علاقه ی به بحثهای بی پایه و اساس سیاسی ندارند منظورم این نیست که دانشجو ها سیاسی نیستند یا اینکه نباید باشند فقط منظورم اینه که یه دانشجو اینقدر دغدغه های مهمتری برای خودش داره که حوصله این بحث های تموم نشدنی رو نداره.

 

_ در حال حاضر ورود به دانشگاه برای کسب مدرک است تا معلومات و تخصص(2/77 موافق 8/28 مخالف)

فکر نکنم توی این مورد کسی شکی داشته باشه یه نگاهی به نمره های درس های تخصصی نشون میده که  بیشتر دانشجوها یعنی همون 77 در صد فقط سعی میکنن به هر قیمتی که شده پاسش کنن

 

برای قبول در دانشگاه بیشتر مسائل شخصی و محذورات فردی و خانوادگی مهم است، نه اشتیاق به علم و فعالیت<<دانشگاه>> بیشتر جوانان یا به دلیل فشار خانوادگی و اطرافیان (23 در صد) یا به دلیل اجتناب از سر شکستگی خانواده(46 در صد) و یا ترس از سر شکستگی بین دوستان(45 در صد) و یا به دلیل چشم و هم چشمی با دیگران(47 در صد) به دنبال قبول شدن در دانشگاه هستند.

 

_ نگرش دانشجویان 18 ساله و کمتر که عموما سال اولی هستند، در مقایسه با دانشجویان که سن بالاتری دارند(از 19 تا 30 سال) و احتمالا  پخته ترو با تجربه تر هستند، نظر چندان مثبتی به دانشگاه و فعالیت در آن ندارند.

 

باز هم در پایان این روز رو به همه ی دانشجو های عزیز تبریک میگویم ، به امید اون روز که خودمون یه فکری به حال خودمون بکنیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:25  توسط نقشینه  | 


در این کرانه ی ماتم مرا ضمانت کن

من آهوانه به بندم مرا ضمانت کن

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:31  توسط نقشینه  | 


سلام ببخشین یه چند روزی بود که به سبب از دست دادن یکی از صمیمیترین دوستانم دل و دماغ مطلب نوشتن وحتی  مطلب کپی کردن رونداشتم. ولی الان دلم برای پست زدن خیلی تنگ شده.

این پست هم نوشته من نیست ولی کاملا عبرت آموزه فقط در آخر از همه ی شما دوستان که مطلب من رو میخونید خواهش میکنم برای شادی روح محمد عزیز یک حمد تنها بخونین.

سیاه چاله ها سیاه نیستند

میگوید گند بزنید به این زمان و ساعتش را پرت میکند.میگوید مدام تکرار میشود.ساعت 8،ساعت9،ساعت10،بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو.میگوید سیاه چاله است این لعنتی.تویش افتادیم و هیچجور راه نداردکه از آن بزنیم بیرون.میگوید خدایی دشمن از این بزرگتر داریم ما؟اسیریم اصلا...حبس داریم میکشیم بی جهت.میگوید چرا؟چرا؟اصلا چه کسی گفته گیر بیفتیم؟میگوید نگاه!...سه شنبه هر کارش کنی می آید و چهارشنبه خواهی نخواهی می آید و پنجشنبه...و بعد دوباره هفته ی بعد.میگوید آقا ما اصلا نخواستیم.من زیر بارش نمیروم.داد میزند:تکرار و تکرار و... ای مردا شور عقربه ها! چه نیشی میزنند این لعنتی ها. میگوید میخواهمپرتش کنم این زمان رو به ته درک.میگوید اگر نبینی اش نیست.نمیبینم اش تا نباشد.میگوید و میگوید و هی میگوید. سه ماه میگذرد می بینیش بی ساعت با چند تا خط سفید لا به لای موهایش و دوباره همان حرفها.یک سال میگذرد ساکت تر شده و دوباره همان حرفها.دو سال میگذرد و خط سپید بیشتر و باز روز از نو روزی ازنو و ایضا از همان حرفها. کم کم دست خودش هم آمده که حریف زمان نشده. که با چشم بستن،وا داده که توی سیاه چاله ی تاره ای برای خودش دست و پا کرده اقتاده. که خودش افتاده. که حبس در حبس شده، که مانده  که گندیده.

چقدر ثانیه ها بی رحمن،گفته بودن برمیگردن ولی بر نگشتن پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها می چرخن!

نقشینه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:42  توسط نقشینه  | 


سلام درسته که علیرضا قرار بود در باره ی این فیلم جنجالی زهره((زهرا امیر ابراهیمی)) مطلب بنویسه ولی اگه اجازه بدین من این مطلب رو بنویسم و همونطور که علیرضا قبلا گفته بود ما کاری به راست و دروغش نداریم و اصلا هم نمی خواهیم از کسی دفاع کنیم ولی...

.

بازی کثیف

تقدیم به همه ی آن هایی که بدون عذاب وجدان <<آن فیلم >> را دیدند

.

شب ها چطوری میخوابید؟این روزها کابوس نمی ببینید؟ می توانید در خیلبان راحت راه بروید؟ شام و نهارتان راحت از گلویتان پایین می رود؟ یعنی با هموهن راحتی که نشستید و این فیلم را نگاه کردید،حالا هم به همان راحتی که تکه های این فیلم را برای دوستانتان بلوتوث کردید و لینکش را در وبلاگتان گذاشتید و سی دی اش را برای رفیق تان بردید و صحنه هایش را برای بقیه تعریف کردید وآن ها را به دیدن آن ترغیب کردید، به همان راحتی دارید زندگی تان را می کنید؟آن روزی که خبر خودکشی اش را(که بعدا تکذیب شد)  شنیدید،اصلا خم به ابرویتان آمد؟ این فکر به ذهنتان نیامد که خیلی از ما در فشار های روحی که به او دارد وارد میشود وهر کسی را ممکن است از پای دربیاورد و به هر کاری وادارد،مقصر هستیم؟

.

چی؟ ما تقصیری نداریم؟ همه ی تقصیرها گردن آن آدم کثیفی است که اولین بار پخشش کرده؟ پس ما چی؟ ما باعث نشدیم که آبروی این آدم پیش حتی یک نفر دیگر برود؟ می گویید اگر شما نمی گفتید و سی دی اش را به دوست و آشنا نمی دادید، از یه جای دیگر می فهمیدند؛فکر میکنید این توجیه مناسبی است؟ فکر می کنید این قضیه حتی ذره ای از مسئولیت ما کم میکند؟فکر نمی کنید همه ی ما به اندازه ی همان آدم یا آدم های کثیف اصلی، کثیف هستیم؟

.

اصلا چرا نگاه کردید؟بهترین دلیلی که می توانید بیاورید، کنجکاوی است، مگه نه؟ فکر می کنید این دلیل مناسبی است برای نگاه کردن به خصوصی ترین بخش های زندگی یک نفر . دیدن چیزهایی که می دانید او راضی به دیدن آن ها نیست. در بقیه زندگی هم همین جوری علم می کنید؟بی اجازه به سراغ دفتر خاطرات برادر و خواهر و دوست و رفیق می روید؟ بی اجازه آلبوم خانوادگی دختر خاله تان را ورق می زنید؟ به اجازه به داخل خانه ی مردم سرک می کشید؟ اگر در بقیه زندگیتان هم همینجوری هستید که دیگر حرفی نمی ماند! ولی اگه اینجور آدمی نیستید آخه چرا؟ آخر چطور خودتان را راضی کردید به تماشای چنین فیلمی بشینید؟ یعنی برایتان مهم نیست کسی فیلم خصوصی مادر و خواهر و همسرتان را نگاه کند؟

.

تقصیر خودش بوده؟میخواست این کار احمقانه رو نکند؟ یعنی حالا که این کار احمقانه رو کرده ما مجاز هستیم هر کاری دلمان می خواهد انجام دهیم و آبروی او را ببریم؟ یعنی همه ی ما در زندگی مان این قدر پاک و بی عیب هستیم که با ابن جسارت،درباره ی گناهان دیگران حرف بزنیم و شاد و خوشحال،آن ها را ببینیم و قهقهه بزنیم؟ اگه خدا یک لحظه بی خیال ستارالعیوب بودنش بشود و پرونده ی ما را عیان کند، مطمئن هستیم که اوضاع مان خیلی بهتر است!؟

آخر چرا یک لحظه خودمان را جای او نگذاشتیم و با چنین اعتماد به نفسی، آبروی یک نفر را بردیم؟ کجا رفت آن غیرت و ناموس پرستی  که نیاکانمان داشتند؟ چطور به همین راحتی همه ی آن گذشته را زیر پا له کردیم و وارد چنین بازی کثیفی شدیم؟ اصلا بی خیال دین و مذهب و انسانیت،چرا یک لحظه فکر نکردیم که این اتفاق ممکن است برای ما هم بیافتد؟<<خدا حال و وضعیت قومی را تغییر نمی دهد تا خود موجب تغییر وضعیت خویش شوند>> .

وای بر حال ما و آینده ای که با دستان خودمان داریم می سازیم.

 

نقشینه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:40  توسط نقشینه  | 


لطفا انصاریان نباشیم!

.

نه، من اصلا قصد ندارم در مورد فوتبال صحبت کنم.و داستان من مستقیما ربطی به فوتبال نداره،

در ضمن نمی خوام برادران و خواهران استقلالی(ببخشید یادم رفته بود تسلیت بگم !!!) را زیر سوال ببرم. و شاید بشه اسم موضوع بحث را_لطفا نیکبخت نباشید_ گذاشت و از اون دیدگاه به موضوع نگاه کرد ولی ...

.

.

.

برمیگردیم به 5 ماه پیش یعنی درست آخرین لحظات نقل وانتقالات لیگ برتر(!!!) ایران.

اون زمان که علی انصاریان خودمون توی بزرگترین دو راهی زنگیش قرار گرفته بود. دو راهی هایی که احتمالا برای همه ی ما پیش میاد_البته نه اینجوری_انصاریان بود و دو راه 1_ماندن در پرسپولیس و تحمل نیمکت نشینی و بی مهری های یک مربی خارجی 2_ قید همه چیز رو زدن

و یک راه سوم که او اصلا به آن فکر نکرد.

علی راه دوم را انتخاب کرد و قید پرسپولیس و 10 سال خاطره های تلخ و شیرین و برد ها و اشک های مردم و محبت 20 میلیون پرسپولیسی که او را نماد غیرت در کل فوتبال ایران میدانستند را زیر پا گذاشت و به تیم استقلال رفت.آخه به چه قیمتی؟

شاید تا قبل از بازی پرسپولیس و استقلال همه فکر میردند علی، همان علی پرسپولیس است ولی آیا واقعا بود؟

نمیدونم شما هم دوربین خبر ساز شب بعد از بازی رادیدید یا نه؟. اونجایی که علی انصاریان داشت سوار اتویوس میشد تا به همراه بازیکنان استقلال به ورزشگاه برود(قبل از بازی).

یکی از طرفدار های پرسپولیس در حالی که اشک میریخت جلو آمد و داد زد بی معرفت. به خدا وقتی علی برگشت و نگاه به چهره ی گریان آن مرد کرد،اشک توی چشاش جمع شد.آن مرد داد میزد و میگفت تو عشق من بودی و هستی،من میدونم که تو هنوز پرسپولیسی هستی تو رو خدا برگرد. از همون جا بود که علی دست و پاش دیگه میلی به رفتن نداشت. و وقتی علی توی 90 دقیقه بازی از سوی طرفدارهای پرسپولیس(حتی بیش از استقلالی ها)تشویق شد، دیگه پاهاش میلی به دویدن نداشت ولی...

.

.

.

اون همه ی پل های پشت سرش رو خراب کرده بود. کل حرف من اینه: وقتی ما با یه مشکل جدید روبرو میشویم نباید زود تصمیم بگیریم. متاسفانه عادت کردیم تا سر راهمان یک مشکل بزرگ پیش میاد مثل علی قید همه چیز رو بزنیم. البته قضاوت در مورد او هنوز زوده وشاید او روزهای بهتری را پیش رو داشته باشه ولی به چه قیمتی؟

.

حالا دوباره بر میگردیم سر نتیجه ی اخلاقی خودمون.یاد بگیریم(مخصوصا خودم)قبل از انجام کارها یه کم به آخر و عاقبتش فکر کنیم. هیچ وقت همه ی پل های پشت سرمون رو خراب نکنیم.یادمون باشه هر چیز بدرد نخوری یه روزی بدرد می خوره. همیشه در مقابل مشکلات دو راه پیش خودمون تصور نکنیم. همیشه نگیم یا آره یا نه. ما میتونیم هم آره باشیم هم نه!

و همیشه راه سومی هم هست. 

.

و به قول حجت الاسلام مارمولک: راه های رسیدن به خدا به عدد آدم هاست!!!

 

 

نقشینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:22  توسط نقشینه  | 


خوش به حال تویی که گوسفندی!

 

نخندید! این یادداشت نامه ای است به اولین گوسفند شبیه سازی شده ی ایران

.

.

.

رویانا جان سلام! شنیده ام که حال و احوالت روز به روز بهتر می شود. شنیده ام دیگر روی پای خودت می ایستی.می گویند دکتر ها به زنده ماندنت امیدوارند.تبریک می گویم. به زندگی خوش آمدی.خوشحالی نه؟

فکرش را هم نمی کردی که به محض باز شدن پایت به این دنیا،این همه آدم دور و برت را بگیرند. هر روز نازت را بکشند وشش دانگ حواسشان باشد که تو آب توی دلت تکان نخورد.خوشحالی سوگلی شده ای نه؟

رویانا!راستش را بخواهی،من خیلی از آمدنت خوشحال نیستم.اول به خاطر خودت. فکر کردی اینجا کجاست؟ فکر کردی اوضاع همیشه این طوری می ماند؟ نه بنده ی خدا! قشنگی های دنیایی که تو را واردش کرده اند،همین فردا تمام می شود.همین که قد کشیدی و بزرگ شدی همه چیز عوض می شود. این تغییر را به چشم خودت خواهی دید.وقتی که آدم ها یادشان می افتد برای تو برنامه ها داشته اند. وقتی که می شوی وسیله ی پیشرفت علم.وسیله ی پیشرفت تکنولوژی.ما که آدم بودیم و این همه ادعا داشتیم،این روز ها وسیله ایم.برای اینکه فرزندانمان راحت تر از پدرانشان باشند.وسیله ایم برای اینکه دنیا پیشرفت کند،دنیا پر بشود از اتومبیل و ماشین ظرفشویی و مایکروفر.لبریز از دم و دستگاه های دیجیتال.ما ها که آدمزادیم این روزها گرفتار تا بوق سگ کار کردن و دلهره و نفس تنگی شدی ایم، چه برسد به تویی که گوسفندی و شبیه سازی شده ای و آزمایشگاهی .

.

رویانا نگرانم! برای خودم هم نگرانم.یک زمان بود که آدمیزاد جماعت برای خودش هویت داشت تا ازش می پرسیدی کی هستی، فوری جد وآبادش را ردیف می کرد برایت. اصل و نسبش را به رخت می کشید.اما حالا که توی شبیه سازی شده را به زور به دنیا آورده اند،من هم نگران شده ام.

نکند که به دنیا آمدن تو مقدمه ای باشد برای پیدا شدن آدم های شبیه سازی شده؟ نکند فردا روز، همین دو مثقال هویتی که به زور نگه داشتیه ایم ازمان بگیرند.نکند یک وقت علم آن قدر پیشرفت کند که دیگر آدمیزاد بودنمان را فراموش کنیم و وسیله شدن را بکنیم هدف برای خودمان.

باز خوش به حال تو که گوسفندی. خوش به حال تو که تمام دغدغه ات همان نیم لیتر شیری است که هرروز سر ساعت به خوردت می دهند. تو اگر وسیله هم باشی خیلی نگران آینده ی گوسفند ها نخواهی بود.

لعنتی! کاش حداقل خواندن بلد بودی...!

نقشنینه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:34  توسط نقشینه  | 


سلام

نه من نمی خوام مثل بعضی ها حالا حالا ها خداحافظی کنم  ولی اگه می خوای بفهمی جریان چیه بقیه متن رو بخون!

درست مثل زولبیا!

این ویژگی خاص ماه رمضان است که همه را تحت تاثیر قرار می دهد و زیاد هم به اعتقادات و تدین آدم ها کار ندارد.انگار آدم ها ناخود آگاه جو گیر می شوند.آمار جرم و جنایت و دزدی و...! پایین می آید و خلافکار ها هم یک ماه غلاف می کنند.

سعی می کنیم مهربان تر شویم و اگر تنه ی کسی در پیاده رو یا دانشگاه به تنه مان خورد، به روی خودمان نمی آوریم.نماز هامون رو سر وقت می خونیم و زبانمان خواسته و ناخواسته کمتر می جنبد!

 

به این فکر می کنم ما آدم هایی که تا خروار خروار غیبت نکنیم و تهمت نزنیم روزمان شب نمی شود و تا به وظیفه ی روشنفکرانه ی خودمان جهت نقد و اصلاح عالم و آدم عمل نکنیم خوابمان نمی برد، چطور ممکن است که در این یک ماه، کمتر حرف می زنیم و حواسمان بیشتر به کلمات و جملاتی است که از دهانمان خارج می شود.

 

ما که اطلاعاتمان آن قدر وسیع است که از دوپینگ وزنه برداران تا مذارکات هسته ای نظر می دهیم و یک طوری حرف می زنیم که انگار صاحب کرامت هستیم و به ما وحی می شود و هر کس نظرش غیر از نظر ماست،نادان وجاهل و خنگ است،در ایام ماه مبارک رمضان بدون این که بحث و جدل راه بیاندازیم، می گوییم <<نمی دانم>> (البته من که زیاد اینجوری نیستم و ماه رمضون زیاد تاثیری برام نداره!!!) و آب پاکی را روی دست طرف می ریزیم که خودش را زیاد خسته نکند.

 

یک مرتبه یاد قرآن هایمان می افتیم. گرد و غبار یک ساله را از روی جلدش پاک می کنیم و از آن جا که ادعای روشنفکری مان می شود و بالاخره باید با مردم عوام فرق هایی داشته باشیم(مثلا به ما میگن آقای مهندس!!!)،به رو خوانی آن اکتفا نمی کنیم و می رویم توی بحر معنا و تفسیرش آیات.

 

ما تو این ماه کلی تغییر می کنیم و آدم دیگری می شویم. اما هر سال وقتی که شب های قدر را رد می کنیم، یک ترسی ته دلم را فرا می گیرد. می ترسم از اینکه این همه خوب شدن ها به کمک دوپینگ یی است که خدا تزریقمان کرده است.دست و پای شیطان را بسته و کلی فرشته دور و برمان ریخته تا هوایمان را داشته باشند که دست از پا خطا نکنیم.

همیشه از این این ترسیده ام که نکند بعد از ماه رمضان و به محض خوردن اولین صبحانه، همه چیز تمام شود و...روز از نو روزی از نو و متاسفانه این ترس و نگرانی، هیچ وقت بیهوده نبوده و همان چیزی اتفاق می افتاد که از آن می ترسیدم.و باز آن همه سیر و سلوک و آدم بازی تعطیل می شود تا رمضان بعدی(خداحافظ علیرضای خوب).

 

قصه ی ما قصه ی زولبیاست.!!ماه که تمام می شود، برایش صف می کشند و کلی محبوب سفره ها می شود. ولی کافی است هلال ماه شوال را ببینند وآن وقت است که مجانی اش هم به درد کسی نمی خورد. همیشه نگران بوده ام و همیشه به سرم آمده. آدم یک ماهه!خوب یک ماهه! درست مثل زولبیا.

 عید بر همه دوستان مبارک

نقشینه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:45  توسط نقشینه  | 


2 تا از شب های قدر به همین زودی تموم شد ولی هنوز ما اون طوری که باید ازشون استفاده نکریم.تو رو خدا این آخرین و با ارزشترین شب رو از دست ندیم.

درسته این حکایت شب 21 من یکم شبیه حکایت علیرضاست ولی بازم  گفتم تا حداقل روی خودم تاثیر بذاره.

.

ما دیگه کی هستیم؟

ساعت 10 دیشب بود به یکی از دوستام زنگ زدم گفتم میای بریم مراسم احیا ؟

گفت آره . با ماشین بیا دنبالم. گفت به فلانی هم گفتی احیا میریم مسجد بازار؟

گفتم نه.به اون هم زنگ زدم. اون هم حرفش همون بود.بیایین دنبالم!

ساعت 10:30 بود که هر دوشون رو سوار کرده بودم.تا بازار تقریبا 20 دقیقه راه بود. برای اینکه سرمون گرم باشه شروع کردیم به جک گفتن! از انواع جک هایی که برای انوشه انصاری ساختن گرفته تا...(به علت عدم رعایت شئونات اخلاقی از گفتن نوع آن عاجزم).وقتی جک هامون رو آپدیت کردیم, رفتیم سراغ پشت سر این و اون حرف زدن!

نمیدونم چرا غیبت کردن برامون اینقدر عادی شده. یکی نیست بگه امشب شهادته یا جدا از اون امشب شب قدره!

دیگه تقریبا رسیده بودیم از ماشین پیاده شدیم.تو این چند دقیقه ای که تا مسجد مورد نظر راه بود صدای کر کر خنده ی ما قطع نشد.

به در مسجد که رسیدیم گفتم بالاغیرةً این جا رو بیخیال شیم .سرمون رو مثل بچه ی آدم پایین انداختیم و رفتیم یه گوشه ای نشستیم.وقتی که رسیدیم دعای جوشن را تا بند 38 خونده بودند. یه نیم ساعتی که لامپ ها خاموش بود و همه داشتن دعا می خوندن ما هم آروم بودیم. تا اینکه 50 بند اول تموم شد.لامپ ها رو روشن کردند و شروع به پذیرایی کردند.چشمم به چند تا دیگه از بچه ها افتاد که کنار هم نشسته بودند رفتیم پیششون. حالا جمع مان 6 نفری شده بود و خودتون میدونید که  6 تا فک بیشتر از 3 تا فک کار میکنه و دوباره روز از نو روزی از نو!!!... پذیرایی که تموم شد, پیش خودمون گفتیم ,آقا تو رو به قرآن دیگه کسی چیزی نگه که ملت برن رو هوا !

دعا که شروع شد ما هم کم کم آدم شدیم تا اینکه دعا تموم شد و دوباره پذیرایی رو شروع کردند.و دوباره...

این وسط یکی گفت: اگه الان ما رو با یه چشم برزخی ببینن ما چه شکلی هستیم؟

اولش با خنده هر کدوممون رو به یه جک و جونوری تشبیه کردیم. ولی بعدش حسابی رفتم توی فکر. واقعا ما دیگه کی هستیم؟!

خداییش تو این شب قدری هم, دست از لودگی بر نمی داریم؟

حالا اینکه واقعا چه شکلی هستیم رو خدا میدوونه ولی رفتارمون که آدم وار نیست.وقتی قرآن سر گرفتیم ما چند نفر یه حس داشتیم. دیگه از خودمون متنفر بودیم.حالا بود که سرمون حسابی به سنگ خورده بود. پیش خودم گفتم خدا تو که میدونستی من این همه بدم,چرا ما رو به خونت راه دادی؟

تو همیم حین یه مرتبه مداح گفت: ای جوونی که با کوله بار پر از گناه اومدی. گناه تو بیشتر یا رحمت خدا؟ اصلا انگار داشت جواب افکار من و می داد...

 

التماس دعا

 

نقشینه  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:22  توسط نقشینه  | 


قدرت چشم

.

مطالبی رو که مینویسم شاید که نه، حتماٌ جنبه ی علمی زیادی نداره. درست و غلط بودنش رو هم تضمین نمیکنم ولی خودم بهش ایمان دارم.

اگه به روز از شما بپرسن به کدام عضو بدنتان بیشتر ...................................................................

...........کات!

.

.

.

سلام

واقعا شرمندم مطلبی که قرار بود برای این هفته بنویسم هنوز آماده نشده و از اوون جایی که من سه شنبه ها فقط آپلود میکنم نخواستم نسنجیده مطلبی روی وبلاگ بذارم که بعدا بعضی ها به خاطر بی تجربگی و تازه کار بودن من کلیت وبلاگ رو زیر سوال ببرند.

اگه مشکل خاصی پیش نیاد مطالبم رو حتما برای هفته ی بعد آماده میکنم.البته اگه زنده باشم آخه یکی(یا به قول علیرضای خودمون یه زیدی) خواب دیده که رفتنی هستم و تو خوابش خرمای من رو هم خورده!

.

موضوع ِ خیلی خوبیه  که باید بیش از این حرفها روی اوون کار کنم، واقعا جای کار کردن هم داره ولی این هفته وقتی خواستم نوشته هام رو پاک نویس کنم,دیدم خیلی ناقص هستند و اصلا به دل نمی شینن!

امیدوارم هفته ی بعدی بتونم تمومشون کنم.  بازم شرمنده...

.

خوب این هفته برای اینکه چیزی بنویسم که ارزش گذاشتن رو وبلاگ رو داشته باشه این شعر رو پیدا کردم, شعر قشنگیه و ارزش چندبار خوندن رو هم داره.

 معذرت می خوام که یه کم طولانیه.

.

.

این مثنوی حدیث پریشانی من است                                      بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است

 

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام                                        بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتی غزل  بگو غزلم ؛شور و حال مرد                                   بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

 

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم                                                  با رفتنت به خاک سیه مینشانیم,

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد                                               بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد

  

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است                                       معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

                                     

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است                      اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

 

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است                              من بودنی که عاقبتش, نیست بودن است

                                    

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام                                            فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام                                       بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

 

بیزارم از تمام رفیقان  نارفیق                                                 این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

                                   

من را به ابتذال نبودن کشانده اند                                            روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریا کار زنده اند                                                این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

 

یعقوب درد میکشد و کور میشود                                            یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود

 

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند                                                 منصور را هر آینه بر دار میزنند

 

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست                                      حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

.

 

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیر است

 

ما میرویم گرچه زالطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

 

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش  در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

                                    

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

.

                                   

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است                                در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

 

اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست                                  باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

 

بر درب آفتاب پی باج میرویم                                                 ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

نقشینه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:12  توسط نقشینه  | 


خوب این هم مطلب دوم من ولی خودم هنوز فکر می کنم حالا حالا ها مونده تا جا بیفتم آخه بچه های این گروه خیلی با تجربه و حرفه ایی تر از منن .فقط از اینکه به من اجازه دادن مطلب بنویسم ازشون تشکر میکنم. و از شما ها که مطلب قبلی من و خوندید یه دنیا تشکر می کنم میدونم خیلی ناقص بود اینو بذارین پای اینکه اولین کارم بود

.

.

.

 کی میدونه به کی میگن یه عاشق؟ ببینم اصلا عاشق چه شکلیه؟...دم داره!؟ شاخ داره!؟

یا نه اصلا کی میدونه عشق چیه؟ یا اینکه عشق چه شکلیه؟...نکنه اونم شاخ و دم داره!؟

.

از مقدمه که بگذریم پیروی صحبت های قبلیم می خوام بگم آخه چرا خود ما هم عادت کردیم همیشه به  عاشق به چشم یه جانی نگاه کنیم! به خدا که خیلی هامون اینجوری هستیم.

ببینید منظور از عشق حالا هرچی که می خواد باشه بازم فرقی نمی کنه. می خواد عشق به خدا باشه یا اصلا یه عشق زمینی باشه یا اصلا خیلی ساده تر از اینها. اصلا یکی حاضر خودش رو به خاطر فوتبال بکشه یا اینکه مبتدی تر از این یکی همه روز و شبش رو با کفترهاش سر میکنه(البته الان دیگه این آدم ها کمتر پیدا میشن!) ما به این آدم ها میگیم دیوونه و متاسفانه ما حتی به اوون هایی که بیش ازحد عاشق خدا هم هستند رحم نمیکینم...

آره ممکنه بگید خیلی از عشق ها بیهوده و غیر منطقیند خوب یکی برای چی خودش رو اینقدر به زحمت بیاندازه و دنباله یه توپ دو سه ساعت بدوه وبه دست و پاش آسیب برسونه  یا غیر از این یکی برای چی هر شب ساعت دو  بلند بشه و از خوابش بزنه و تازه نماز مستحبی بخونه  مگه مجوره ؟

میدونید من نمیتونم جواب این سوال ها رو بدم  این ها رو از کسی بپرسید که منطق عشق رو بدونه(در حالی که عشق اصلا ازهیچ منطقی پیروی نمی کنه!)

همون طور که قبلا هم گفتم حتی همه ی اوون هایی که خودشون رو عاشق میدونند هم عشق بقیه رو درک نمی کنند برای همینه که عاشق ها همیشه تنهان.

حالا من از شما می پرسم : با این حال عاشق بودن می صرفه یا نه؟...

 

عاشقی شیوی رندان بلاکش باشد

نقشینه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:26  توسط نقشینه  | 


سلام شاید بهتر بود قبل از اینکه بخوام مطلبی رو بنویسم اول خودم رو معرفی می کردم ولی این جوری خیلی بی روح میشد مگه نه؟ اصلا اگه مهمه که من کیم ! بگذریم ... فقط بگم اسمم علیرضاس با توجه به وجود داشتن همچین اسمی توگروه پسرهای بد-هرچند که پسر خیلی خیلی خوبیه _ من  به اسم نقشینه مطلب مینوسم.

.

.

تو یه چیزت هست؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ چرا گوشه گیر شدی؟ بابا بی معرفت دیگه سراغی از ما نمیگیری؟چرا دیگه دل به درس خوندن نمیدی؟ ای بابا این ترم هم که به زورالتماس به استادها درس ها رو پاس کردی؟ و صد ها شایدم هزاران سوال دیگه مثل این . تا حالا کسی این سوال ها رو ازتون پرسیده ؟ اگه بگین نه مطمئا عاشق نشدین.آره بازم حرف از عشق و عاشقیه ! شاید که نه حتما میگین ای بابا ما سراغ هر وبلاگی که میریم موضوعش همینه ولی این بار من می خوام به جنبه ی دیگر این موضوع نگاه کنم . خوب ببینید حرف من با شما بزرگ تر هاست شما هایی که این حس رو تجربه کردید. اصلا نمی دونم این چه دردیه که هر کی عاشق میشه فکر می کنه تنها عاشق دنیاست و بقیه ی عشق ها همه حوسن. این دقیقا همون دلیلی که با عث می شه بزرگ تر هامون و پدر مادر های ما احساسات پاک ما رو هوا و حوس های جوانی تلقی کنند. آخه چرا؟ تو رو خدا چرا؟ کاشکی یکی پیدا می شد به این ها می گفت آخه حالا دیگه ما بزرگ شدیم و مثلا برای خودمون مردی شدیم. حالا دیگه به ما میگن آقای مهندس! ولی چه سود ... فقط من از خدا می خوام ما جوونا که همش ورد زبونمون شده ما رو درک نمی کنند به بچه هامون رحم کنیم تا وقتی 25 سال دیگه که اومدیم یه سری به این وبلاگ ها زدیم اوضاع از این بهتر باشه.هرچند که چشم من یکی که اینجوری آب نمی خوره ! و حکایت همچنان باقیست....    

نقشینه

۴/۵/۸۵

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:51  توسط نقشینه  |