تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سپاس و ستایش خدای راست که دین خود را به ما آموخت و آیین خود را ویژه ی ما گردانید و ما را به راه های احسان خویش کشاند تا به مدد ستایش او به سوی خشنودی اش ره پوییم؛ستایشی که از ما بپذیرد و خشنود گردد.

سپاس و ستایش خدای راست که ماه خود،ماه رمضان را راهی از راه های احسان خویش قرار داد،ماه روزه و ماه اسلام و ماه پاکی و پاک کننده و ماه آزمایش و ماه به پا خواستن برای شب زنده داری و ماهی که در آن قرآن چون رهنمونی برای مردم و چون نشانه هایی آشکار از راه راست و جداکننده ی درست از نادرست است. برای همین برتری آن را بر ماه های دیگر با حرمتی بی شمار و فضیلت های بسیار آشکار ساخت.از این رو برای بزرگداشت این ماه آنچه را که در ماه های دیگر جایز می شمرد،حرام کرد و به گرامیداشت آن خوردنی ها ونوشیدنی ها را ممنوع کرد و برای آن وقتی معلوم مقرر فرمود که اگر پیشتر انجام گیرد،خدای -عز و جل- اجازت نفرماید و اگر باز پس اندازد،نپذیرد.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست و شناخت فضیلت و برتری این ماه و بزرگداشت حرمت آن را و خویشتن بانی از آنچه را نهی کرده ای،بر دلمان بیفکن و ما را به روزه داری آن یاری فرما،آن سان که اعضای خویش را از گناه باز داریم و آن ها را در راه رضای تو به کار گیریم،چنان که گوشهامان را به سخنان بیهوده نسپاریم و با چشمانمان به تماشای سرگرمی ها نشتابیم و دستهایمان را به آنچه حرام کرده ای،نگشاییم و به سوی ناروایی ها گام برنداریم و در شکم هایمان،جز آنچه حلال کرده ای،نگنجد و زبانمان جز به یاد تو نگردد و جز در آنچه مایه ی قرب ما گردد،نکوشیم و جز به آنچه که ما را از عذاب تو باز می دارد،اقدام نورزیم.آن گاه همه ی کارهای ما را از خودنمایی ریاکاران و شهرت خواهی مسند جویان،خالص گردان تا در انجام دادن وظیفه ی بندگی،کسی را با نو انباز نگیریم و در کارها جز تو را نخواهیم.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست و چون در هر شب از شب های این ماه بندگانی به عفو تو آزاد می گردند،یا چشم پوشی ات آنان را می بخشد،پس ما را نیز از آنانی قرار ده که عفو و آمرزش گذشت تو را دریافته اند و از بهترین ها که سزاوار این ماه و یاوران آن اند،به حساب آور!

خدایا!در این ماه رمضان،ما را از بندگی ات سرشار کن و اوقات آن را به زیور طاعت بیارای و به روزه ی روزهایش،و نماز لابه و زاری و خاکساری و خواری در پیشگاهت،مدد فرما تا اینکه روز آن،گواه غفلت ما نباشد و شب آن،شاهد گناه ما نگردد.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست ،در هر وقت و هر لحظه و در هر حال،به شمار آنان که درود و رحمتشان فرستاده ای؛چندین برابر،تا آن جا که جز تو شماره نتواند کند؛چرا که تو همان کنی که خواهی!

                                                                                                 صحیفه ی سجادیه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط یاس  | 


 

ناگهان همه چيز را گذاشت و رفت،بدون اين كه دليل رفتنش را گفته باشد.

هيچ كس نمي داند كجا رفته.مدت ها از رفتنش مي گذرد و هيچ خبري از او نيست.يك روز نامه اي از او رسيد،در نامه اش نوشته بود:(جايي كه هست ،همه چيز خوب است.همه ي گل ها بوي خودشان را مي دهند و هيچ كس به ديگري حسودي نمي كند.)

نوشته بود كه به زودي براي ديدنمان مي آيد؛همه خوشحال شديم و چشم به راه بوديم كه بيايد،اما روزها گذشت و خبري از او نشد.

تازه فهميده بوديم كه نبودنش چقدر سخت است.

يادم مي آيد وقتي كه بود كسي گفت:اگر بيشتر از اين اينجا بماند،همه مان بدبخت خواهيم شد.

ولي او كه كاري نمي كرد،چرا بدبخت شويم؟؟

چند روز پيش از همان هايي كه نمي خواستند او اينجا  باشد شنيدم كه مي گفتند:اگر به همين زودي نيايد،روزها از اين سخت تر خواهد شد.مي خواستم بپرسم مگر همين شما نبوديد كه مي گفتيد ماندنش باعث بدبختيست،چرا اكنون بودنش را آرزو مي كنيد؟اصلاً شايد حرف هاي شما را شنيده و براي همين بي خبر از اينجا رفت.آري! مطمئناً همه ي آن حرف ها به گوشش رسيده!او گفته بود به زودي خواهد آمد،پس چرا آمدنش اين همه طول كشيده؟كاش كسي به او خبر مي داد كه همه منتظر آمدنش هستند.

امروز نامه اي از او رسيد.نامه اي كوتاه با چند جمله:

"سلام.

نمي خواستم بد قولي كنم،اما اجازه نمي دهند بيايم،مي گويند نديديم كسي به آسمان نگاه كند و بودنت را (طلب) كند،آن ها فقط و فقط( منتظر)ند...

                                                                                             دلتنگ شما

                                                                                                 باران"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:59  توسط یاس  | 


بسم رب المهدي

 *اين روايت سري كه در همه ي احوال كمكمان خواهد كرد را به طمع يك دعاي خير؛به همه ي آنهايي كه به دل ما سری مي زنند،هديه مي كنم.باشد كه راه نمايمان باشد!

رسول خدا خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:

 يا علي!در جايي كه مردم به فضايل(مستحبات)مي پردازند،تو به فرايض(واجبات)بپرداز!

 يا علي!وقتي مردم مشغول عيوب ديگرانند،تو خود را مشغول عيوب نفس خويش كن!

 يا علي!وقتي مردم مشغول دنيا و زينت دادن آن هستند،تو خود را مشغول آخرتت كن!

يا علي!وقتي مردم عبادت هايشان را زياد مي كنند،تو عمل هاي انتخاب شده و به جا انجام بده!

 يا علي!وقتي مردم به خلق متوسل مي شوند،تو به خدا متوسل شو!

*در اين روايت بنا به فرموده ي پيامبر(ص)،6000 كلمه نهفته شده كه تنها حضرت علي (ع) به آنها پي برده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:15  توسط یاس  | 


این روزها وقتی به اینجا سر می زنم خیلی دلم می گیره.کسی نمی خواد بیاد و بگه این مدت که من نبودم اینجا چه اتفاقی افتاده.

حرف های ته دل ...

انگار کسی نمی خواد حرفی بزنه.منم حرفی جز اون چیزی که گفتم ندارم.

شاید من هم باید برم...

بهتر دوباره حرفهای ته دلمونو ورق بزنیم شاید به خودمون برگردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط یاس  | 


امام رفت و زمین ماند و مابر زمین ماندیم.

واکنون این ماییم وامانت او...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط یاس  | 


برق چشمان فرشته بودم كه هرلحظه از دريچه ي چشمان او خدا را مي ديدم.خوشحال بودم كه دل فرشته نمي شكند و تا هميشه در چشمانش خواهم ماند و خدا را همچنان خواهم ديد.

 اما...دلش شكست .اي كاش مي دانستم دليل جدايي ام را از چشمان او . و من سقوط كردم از آن بالا؛آن بالاي بالا .معلق بودم. احساس پوچي مي كردم.دلم مي خواست نيست مي شدم، اما از او دور نمي شدم.يعني ديگر خدا را نمي ديدم؟آنقدر پايين آمدم تا به ابرهاي زمين پيوستم.از يكي شدن بيزار بودم ولي انگار چاره اي نبود.ابر باريد وباز سقوط كردم.اين بار به كجا...نمي دانستم.كاش به دريا مي افتادم.شايد دوباره بالا مي رفتم.ولي نه.انگار اين جدايي هنوز ادامه داشت.سقوط به بدترين جا؛روي خاك.و بعد نفوذ در اعماق مگر گناه من چه بود؟ديگر اميدي به بازگشت نداشتم.

سالها گذشت و من در اوج نااميدي از درون چشمه اي جوشيدم و اميد در دلم جان گرفت.من دوباره متولد شدم.حالا مي توانستم به دريا برسم و از آنجا... نمي دانم چه مدت گذشت ولي خود را در دريا ديدم و به آسمان چشم دوختم و منتظر لطف خورشيد شدم.و او تمنايم را پاسخ داد، من به اوج رفتم اما انگار دل ابر دوباره باراني شده بود و...نه...باز هم سقوط...چشمانم را بستم ديگر مهم نبود به كجا سقوط مي كنم.

لحظه اي چشم گشودم و چشماني را ديدم كه آسمان را نگاه مي كرد.نگاهش برايم آشنا بود.آري،همچون نگاه فرشته بودديگر از چشمه و دريا و خاك خبري نبود اين بار چشمان او جايگاه امن من بود.حالا شادتر بودم شادتر از بودن در چشمان فرشته.اما چرا شاد؟من كه بايد غمگين مي بودم از اينكه ديگر نمي توانم به خدا برسم. هيچ نميدانستم اين خوشالي ام از چيست. او رفت و من هم با او رفتم.باران مي باريد ولي اينجا ديگر باران نمي باريد.عطري خوش مي داد همه جا. كتابي برداشت.بوسيدش.نفسي عميق كشيد و بازش كرد.من ديدم.جان گرفتم.خدا را درون كلماتش ديدم بوي خدا ميداد صفحاتش كاش دلش مي شكست كاش گريه مي كرد دلش ابري بود چشمانش باريد و من در اغوش كلمات جاي گرفتم و اكنون من تا هميشه اينجا مي مانم اينجا بوي خدا ميدهد اينها حرفهاي خداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط یاس  | 


اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه ي اوست    اين چه شمعي است كه عالم همه پروانه ي اوست

محرم،حسين،آب،عطش،شهادت،اسارت                                                                          

انگار همه ي اين وا‍‍ژه ها از همون اول براي هم خلق شدن.

محرم دوباره از راه رسيد.محرم اومد تا يه بار ديگه حسين رو از نو بشناسيم.دوباره آب و عطش رو معنا كنيم.يادمون بياد كه توي كربلابودن،تشنه بودن اينها تنها چيزايي نبود كه عاشورا رو خلق كرد.بايد دوباره درك كنيم حسين براي چه هدفي شهادت رو انتخاب كرد.بايد به درجه اي از شناخت برسيم كه همه ي روزهامون عاشورا باشه و همه جا برامون كربلا باشه.

سياه پوش شدن يه احترامه ،مهم اينه كه بفهميم حسين براي چي به كربلا رفت. زينب وار زندگي كنيم تا يادمون نره بايد حسيني باشيم.

حسين جان،امسال عزاي تو رو خونين شروع كرديم ،فرياد هيهات من الذلة تو اين بار در سرزميني طنين اندازه شده كه قدس مقدس رو در قلب خودش داره.امروزامت جدت رسول الله در فلسطين و غزه در اوج مظلوميت،در برابر چشمان كور اعراب ،همان هايي كه علي راخانه نشين،حسن را خون به دل و تو را سر به نيزه كردند و تا امروز خون به دل شيعيان شما كردند،در خون خود مي غلتند.

كدام روح است كه اين مظلوميت ها را ببيند و قالب تن برايش تنگ نشود؟ديدن مظلوميت ها جان را به گلوگاه مي رساند.

كاش رفتن آسان بود ،كاش مي شد زمزمه كرد و رفت:

ننگ است مارا خانه تنگ است اي برادر

برجاي ما بيگانه ننگ است اي برادر

بايد به مژگان رفت گردازطورسينا

بايدبه سينه رفت زين جا تا فلسطين

تكبيرزن،لبيك گو ،بنشين به رهوار

مقصدديارعشق همپاي جلودار

 التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:23  توسط یاس  | 


آسمون تشنه ي بخشيدن سهم من و توست

اگه برقي زد و بارون،همه ي روحتو شست

ريشه هامون توي خاك و پر كشيديم تا درخت

كه رو شاخمون بشينه روزا گنجيشكك بخت

آسمون سهم منه،خاك زمين مال خودش

غم هر چي كه گذشته،مال پارسال خودش

واسه تا دريا رسيدن،يه قدم مونده فقط

اگه انگشت اشارت بكشه دور تو خط

توي آسمون سقف شباي تار و سياه

جرأت ستاره روشن مي كنه تكليف ماه

تو ستاره،من ستاره،يكي شب،يكي شهاب

يكي رد مي شه مي ره،يكي مي مونه تو خواب

من ولي؛منتظر سلام صبحم؛تو بخند

كه صداي خندتو بشنوه خورشيد بلند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:17  توسط یاس  | 


امروز يكشنبه بود،مثل همه ي يكشنبه هاي ديگه،ولي فردا،مثل همه ي دوشنبه هايي كه بود،نيست.

فردا 25 ذيقعده است.تمام مباركي اين شب و روز، به خاطر اينه كه بهش ميگن "دحوالارض".

نمي دونم تاحالا اين اسمو شنيدين يا نه. دحوالارض يعني پهن شدن زمين از زير كعبه بر روي آب.

روزی که زمین از  مکان کعبه شروع به پهن شدن کرده.زمینی که فقط آب بوده...

بعضي ازروايات امشب رو شب ميلاد حضرت ابراهيم(ع) و حضرت عيسي(ع) دونستن. روز دحوالارض يكي از چهار روزيه كه در تمام سال به فضيلت روزه ممتازه و به روايتي روزه اش مثل روزه ي هفتاد سال است. روایت ديگه ای  هم هست كه كفاره ي هفتاد سال است.

هدف يادآوري بود و اينكه ؛

التماس دعا...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:29  توسط یاس  | 


"بسم رب النور"

..."وچرانگریم؟

حال آنکه نمی دانم مصیرم تا کجاست وبه کجامی روم!

اکنون می بینم نفس با من خدعه می کندوروزگار بامن مکر می ورزد.درحالی که عقاب مرگ برسرم پروبال گشوده است.

پس چرا نگریم؟

می گریم بر جان دادنم.می گریم برتاریکی قبرم.می گریم بر تنگی جای ابدیم.می گریم برای سؤال نکیرو منکر ازمن.

می گریم بر آن حالتی که ازقبربرهنه و خواروذلیل بیرون آمده وبارسنگین اعمالم را برپشت گرفته ام.

ای سید من.

همه ی اطمینان واعتماد من و تمام توکلم به تو و

علاقه ی خاطرم به رحمت و لطف توست..."

                                                                                      "دعای ابوحمزه ی ثمالی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:26  توسط یاس  | 


"به نام خوب خدا"

۷۰ سال پيش توي كتاب فارسي دوم دبستان پدربزرگامون اين شعر نوشته بود:

"گفت با جوجه مرغكي هوشيار          كه زپهلوي من مرو به كنار

گربه را بين كه دُم علم كرده             گوشهاتيزو پشت خم كرده

جوجه گفتا كه مادرم ترسوست          به خيالش كه گربه هم لولوست

گربه حيوان خوش خط و خاليست      فكر آزار جوجه هرگز نيست

سه قدم دورترشد از مادر               آمدش آنچه گفته بود برسر

گربه ناگاه از كمين برجست            گلوي جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چوباد       مرغ بيچاره درپيش افتاد

گربه ازپيش و مرغ از دنبال            ناله ها كردو زدبسي پروبال

ليك چون جوجه را بربود               ناله مادرش ندارد سود

گرتضرع كند و گرفرياد               جوجه را گربه پس نخواهد داد"

از ۳۰ سال پيش تا حالا هم،شعرروباه وزاغ رو توي كتاب فارسي دوم دبستان داريم:

"زاغكي قالب پنيري ديد             به دهن برگرفت و زود پريد

بر درختي نشست در راهي         كه از آن مي گذشت روباهي

روبه پرفريب و حيلت ساز         رفت پاي درخت و كرد آواز

گفت به به؛چه قدر زيبايي!        چه سري،چه دمي،عجب پايي!

پر و بالت سياه رنگ وقشنگ        نيست بالاتر از سياهي رنگ

گر خوش آواز بودي و خوش خوان   نبُدي بهتر از تو در مرغان

زاغ مي خواست قارقار كند            تا كه آوازش آشكار كند

طعمه افتاد،چون دهان بگشود   روبهك جست و طعمه را بربود!"

 

دنياي بچه هاي ديروز گربه بود،دنياي امروز ما روباه شد،نكنه دنياي بچه هاي فردا گرگ باشه...!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط یاس  | 


"بسم رب المهدي"

اينجا حضور آبي آسمان،ابري است

               دلهاي عاشقان ِ منتظرت،ابري است

ديروزها به رسم زمان گذشت

             امروز امّ‍‍ا،جاي تو چه قدر خالي است!

بغض زمان كِي پاره مي شود؟بگو!

            اينجا كه خون زمان،بر زمين جاري است

يك صبح كه نه؛هزار صبح جمعه شد

           اين جمعه هم اميد آمدنت باقي است

دردي است از اين جمعه هاي سفيد

         خطي بزن اين بار،اشكهامان جاري است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:54  توسط یاس  | 


"بسم رب رمضان "

عيدرمضان آمدوماه رمضان رفت         صدشكركه اين آمدوصدحيف كه آن رفت

ماه رمضون رفت و ما مونديم و اين سؤال كه :خدايا تونستيم توي اين يه ماه به اون چيزي كه تو ازمون خواستي نزديك بشيم يا نه؟ ما مونديم و يه دنيا دلتنگي براي لحظه هايي كه پراز نور بودن.هميشه وقتي چيزي يا كسي رو از دست مي ديم مي فهميم كه بودنش چقدر برامون عزيز بوده .در مورد ماه رمضون فقط مي تونيم اينو بگيم كه خدايا اين ماه رمضون رو آخرين ماه رمضون عمر ما قرار نده.

حرف هاي دلتنگي وجودي را در وداع با ماه رمضون با هم زمزمه مي كنيم كه با همه ي وجودش اون رو درك كرد.

"خدايا!نعمت تو آغازين و و بي استحقاق،و بخشش تو بي رشوت،وكيفر تو عدالت،وحكم تو خير و بركت است .با معصيتكاران به شكيبايي روبه رو شده اي و كساني را كه بر خويش عزم ستم كرده اند،با مداراي خود،مهلت داده اي،درعذابشان درنگ كرده؛منتظر مي ماني تا شايد به سوي تو بازگردند و درعقوبت آنان شتاب نمي ورزي،تا مگر توبه كنند،تا كسي ازسوي تو هلاك نگردد و در پرتو نعمت تو به شقاوت نرسد،مگر؛پس از آنكه راه هرگونه عذرآوري و بهانه جويي به رويش بسته گردد و حجت ها يكي پس از ديگري بر او تمام گردد. همه ي اين ها؛اي كريم! ازعفو و كرم تو مايه مي گيرد و بهره اي است كه از مهرو شفقت تو برمي خيزد؛اي بردبار!خدايا،تو ماه رمضان را از خالص ترين وظايف و واجب هاي ويژه قرار دادي و از ماه هاي ديگر ممتاز گردانيدي و از همه ي زمان ها و روزگاران برگزيدي و با فرستادن قرآن و نور هدايت،آن را بر همه ي اوقات سال برتري دادي و ايمان را در اين ماه چندين برابر و روزه را واجب و شب زنده داري را دلپسند گردانيدي،و شب قدر را،كه بهتر از هزار ماه است،بزرگ داشتي.پس به فرمان تو روزه اش را روزه داشتيم و به مدد تو شب آن را به بيداري برخاستيم و بدين(روزه و شب زنده داري) ما را در ساحت رحمت خويش قرار دادي.

سپس هنگامي كه وقت آن به پايان رسيد و زمانش به سرآمد و شماره اش را كامل و تمام كرد،از ما جدا شد. از اين رو ما؛همچون كسي كه فراقش براي ما سنگين و ناگوار است،او را بدرود مي گوييم در حالي كه رويْ بَرتافتنش،براي ما غمبار و وحشت زاست،و از او بر ما عهدي است سزاوار بازخواست و حرمتي شايسته ي رعايت و پاسداشت و حقي در خور پرداخت. از اين رو مي گوييم : سلام بر تو اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد دوستان او!سلام بر تو اي گواهي ترين زمان همراز و اي بهترين ماه ها در روزها و ساعات! سلام بر تو اي ماهي كه در آن،آرزوها نزديك است و كارهاي نيكو،در آن؛سرشار! سلام بر تو همراهي كه بودنش گرانقدر و ارجمند و نبودنش غم انگيز و مصيبت بار و نقطه ي امّيدي كه دوري از آن دردناك است! سلام بر تو همراه مهرورزي كه چون آمد مونس و همراز شد و شادي و سرود انگيخت و چون به سرآمد وحشت افزود و دل ها را به درد آورد!

سلام بر تو همسايه و همجواري كه دل ها را به يكديگر مهربان كرد و گناهان را كاهش داد!سلام بر تو ياوري كه ما را در چيرگي بر شيطان ياري كرد و رفيق همراهي كه راه هاي احسان و نيكي را هموار ساخت! سلام بر تو كه چه بسيارند آزادشدگان خداوند در تو،و چه نيكبخت و كاميابند آنان كه به روزه داشتن تو حريم را پاس داشتند! سلام بر تو كه چه بسيار گناهي كه از جان ها زدودي و چه عيب هاي گوناگون را كه پوشاندي!سلام بر تو كه چه ؛به درازا كشيد درنگ تو بر گناهكارن و چه با هيبت و احتشام هستي در دل هاي مؤمنان!سلام بر تو؛ماهي كه روزگار بر آن پيشي نگيرد! سلام بر تو؛ماهي كه از هر چيزي(گزندي) سلامت است!

سلام بر تو؛ماهي كه همنشيني با تو؛ناپسند نيست و همراهي با تو؛نكوهيده نيست! سلام برتو،همچنان كه سرشار از فرخندگي بر ما درآمدي و آلودگي هاي گناهان ما را شستشو دادي! سلام بر تو،كه بدرود تو از روي خستگي،و ترك روزه ات،از ملال و دلتنگي نيست! سلام بر توكه پيش از آمدن،محبوبي و پيش از رفتن؛مايه ي غم و اندوه! سلام بر تو،كه چه بسيار گزند ها كه به يمن تو از ما روي گردانده و چه بسيار نيكي ها كه به ما فرود آوردي!

سلام بر تو و بر «شب قدر»؛ شبي كه بهتر از هزار ماه است! سلام بر تو كه ديروز؛چه سخت خواستار تو بوديم و فردا؛چه بسيار مشتاق تو خواهيم بود! سلام بر تو و بر فضيلت تو كه از آن بي نصيب گشتيم،و بركات و فرخندگي هايي كه از دست داديم! خدايا! در آنچه درباره ي تو كوتاهي كرديم،پوزش ما را بپذيروعمر ما را به ماه رمضان آينده برسان،و چون رسانيدي؛به دست يافتن به عبادتي كه سزاوار آني؛ياريمان كن و به پرداختن به طاعتي كه درخور اين ماه است،مدد فرما،وعمل صالحي را،كه به اداي حق تو مي انجامد،دراين دو ماه گذشته و آينده،به دست ما جاري كن!

خدايا! بر محمّد و دودمانش درود فرست و به بركت اين ماه،مصيبت فراق آن را جبران كن و روز جشن و فطر ما را مبارك گردان و از بهترين روزهايي كه بر ما گذشته و عفو تو را سوي ما آورده و گناهان ما را زدوده است،قرار ده! خدايا! گناهان نهان و آشكار مرا بيامرز!!! خدايا! با گذشتن اين ماه از گناهان ما درگذر و با به سرآمدن آن، ما را از چنگال بديهامان برهان،و درسايه ي اين ماه،ما را از سعادتمندترين و پُرنصيب ترين آنها قرار بده...!

                                                 صحيفه ي سجاديه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:53  توسط یاس  | 


توي يكي از سال هاي جنگ و ميون يه سري از آذوقه ها و كمك هاي مردمي كه به جبهه فرستاده مي شد،يه نامه ي قشنگ بود كه رزمنده ها با خوندنش نيرو مي گرفتن.بد نيست بعد از گذشت 20سال دوباره ما اون نامه رو از اينجا به نشوني تموم دل ها پست كنيم.

"به نام خدا

درود به امام،سلام به رزمندگان

اسم من زهرا مي باشد.اين هديه را كه نان خشك و بادام است،براي شما فرستادم.پدرم مي خواست جبهه بياد ،ولي با موتور زير ماشين رفت و كشته شد.

من 9سال دارم.نصف روز را به مدرسه و نصف ديگر را به قالی بافي مي روم،مادرم كار مي كند،ما پنج نفر هستيم.پدرم مرد.ما بايد كار كنيم.

من 92 روز كاركردم تا توانستم براي شما نان بفرستم.از خدامي خواهم كه اين هديه را از يك يتيم قبول كند و مرا به كربلا ببريد.

آخرمن و مادرم خيلي روزه مي گيريم تا خرجي داشته باشيم.

مادرم،خودم،احمد،بتول و تقي داداش كوچيكم سلام مي رسانيم.

خدانگهدارشماپاسداران اسلام باشد.

                                                                         والسلام عليكم و رحمةالله وبركاته

                                                                                                زهرا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:36  توسط یاس  | 


"بسم رب النور"

ماه رمضان شد مي و ميخانه برافتاد

عشق و طرب و باده بوقت سحرافتاد

افطاربه مي كردبرم پيرخرابات       گفتم كه توراروزه به برگ وثمر افتاد

باباده وضوگيركه درمذهب رندان

درحضرت حق اين عملت بارورافتاد

خيلي وقتا براي گفتن و نوشتن از خيلي چيزاي خوب كلمات رو كم مياریم،خيلي فكركردم كه براي شروع ماه رمضون چي بنويسم ولي فكرم به جايي قد نداد.

اين ماه اون قدر عزيزوپربركته كه نمي دونم بايد از كجاشروع به نوشتن كنم.

بازم بايد از بزرگترها كمك بگيرم .از يه كتاب خوب،كتابي كه همه ي ما توي خونه هامون حداقل يه جلداز اونو داريم.

قرآن!نه .اون كه جاي خودشوداره.كتابي رو مي گم كه پراز دعاهاي قشنگه ولي تا يكي دوماه پيش به معني اسمش توجه نكرده بودم.

"مفاتيح الجنان"شما چي؟تاحالا به معناي اين كلمه توجه كرده بودين؟-كليددرهاي بهشت-شيخ عباس قمي اسمی برازنده براي اين كتاب انتخاب كرده،چون حقيقتاً  هرخط اين كتاب پر از واژه هاي نوره.

در فضيلت اين ماه سخني زيباتر از اين حديث پيامبراكرم (ص) نيست،كه فرمودند:"ايهاالناس،بدرستيكه روكرده است به سوي شما ماه خدابابركت و رحمت و آمرزش  ماهي كه نزد خدابهترين ماه هاست و روزهايش بهترين روزها و شب هايش بهترين شب ها و ساعت هايش بهترين ساعت هاست....مهرباني كنيد بايتيمان مردم ، تامهرباني كنندبا يتيمان شماو بازگشت كنيد به سوي خدا از گناهان خود و بلند كنيد دست هاي خودرا به دعادراوقات نمازهاي خود،زيرا كه وقت نماز بهترين ساعت هاست.

نظرميكند حق تعالي دراين اوقات برحمت بسوي بندگان.و جواب مي گويد ايشان را هرگاه اورامناجات كنند و لبيك مي گويد ايشان راهرگاه نداكنند.....و كسي كه يك آيه  از قرآن در اين ماه بخواند،ثواب كسي را دارد كه در ماه هاي ديگر ختم قرآن كرده باشد.بدرستيكه درهاي بهشت در اين ماه گشاده است....."

اين يه ماه فرصت خوبي براي اونايي كه مي خوان بهتر باشن و اونايي كه مي خوان دوباره شروع كنن.پس فرصت ها رو از دست نديم و يادمون نره كه هيچ نعمتي والاتر از قلب سليم و پاك نيست.كه امام علي (ع) در يكي از مناجات هاشون فرمودند:"پروردگارا من از تو درخواست ايمني مي كنم،آن روز سختي كه مال و فرزند هيچ نفع نبخشدو چيزي جزآنكه با قلب پاك و سليم حضور خداآيد سود ندهد."

حرف آخر:

اي صانع هرساخته شده،اي جبران كننده ي هر شكسته،اي حاضر در هر جمع،اي شاهد هر رازو نجوي و اي داناي هر نهان،اي در همه جا حاضر،اي چيره و غالبي كه زيردست نشود و اي نزديكي كه دور نشود.اي مونس هر تنها و اي زنده درحيني كه زنده اي جز او نبود،اي زنده كننده ي مرده ها و ميراننده ي زندگان،وبرپا دارنده ي هر نفسي به آنچه كسب كند.معبودي جزذات مقدست نيست،درود فرست بر محمد و آل محمد.

التماس دعا

-اگر مشتاقين كليدهاي بيشتري داشته باشين خوندن اين دو كتاب رو هم پيشنهاد مي كنم :

*اعمال سنه (اقبال الاعمال) سيد بن طاووس

*المراقبات مرحوم حاج جواد ملكي تبريزي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:31  توسط یاس  | 


*اگر مرده نباشی هواپرستی.همه هوا را عبادت می کنند.

*زندان در همین دنیاست.دنیا یعنی من و ما .ما می گوییم:زمین من،مال من و...اگر اینها را قیچی کنیم پرو بال می گیریم.

*اگر می خواهی آزاد باشی،درخواست نکن.

*انسان از درون خود ارتباطی با خدا دارد که هیچ واسطه ای ندارد.

*آدم بی رنگ زودتر رنگ خدایی می گیرد.

*ما نمی توانیم به خدا پشت کنیم،پشت کردن به خدا معنی ندارد.پشت به خداعدم است،عدم چیزی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط یاس  | 


همه جاي خونه رو دنبالش گشتم نبود كه نبود.هيچ كس نمي دونست كجا رفته.اين چند روزه حسابي تو خودش بود.زياد حرف نمي زد،مي خنديد ولي از چشاش مي شد فهميد يه چيزيش هست.مي رفتم توي اتاقش ،ولي وقتي مي ديدم داره خودش و با نقاشي و درس خوندن سرگرم مي كنه خيالم يه جورايي راحت مي شد از اينكه نمي ره تو فكرو خيال.

برا همين زياد بهش گير نمي دادم .مي دونستم اگه چيزيم باشه خودش حلش مي كنه.هميشه همين طور بوده.

هيچ كس مثه من نگران نبودنش نبود چون فقط من مي دونستم اين چند روزه اين جوري شده.نگرانيم بيشتر از اين بود كه چرا تو اين بارون رفته بيرون از خونه.آخه اگه جايي مي خواست بره حتماً به من مي گفت-خوب لابد يه كار فوري براش پيش اومده و فرصت نشده به من بگه .خودمو با اين حرفا قانع مي كردم .

نزديكاي عصر بود كه برگشت خونه،با خنده بهم سلام كرد، وقتي ديدم داره مي خنده دلم نيومد با سؤال پيچ كردنش ناراحتش كنم.

رفت توي اتاقش، دنبالش رفتم.لباساش بوي نفت و دود مي داد.ازش پرسيدم نمي خواي بگي كجا بودي؟كه اين همه شادو خندون بر گشتي!مثه يه موش آب كشيده شده بود.

كيفشو برداشت و ازم خواست دستمو بيارم بالاو چشامو ببندم .هميشه با اين كاراش غافلگيرم مي كرد.چشامو بستم و منتظر شدم تا اون چيزي كه توي مشتش بودو بذاره تو دستم.

وقتي گذاشت زود چشامو وا كردم.يه كمي ناراحت شدم باورم نمي شد تنهايي بره اونجا.بهش گفتم مگه قولت يادت رفته؟قرار بود هميشه با هم بريم اونجا.

بهم گفت :نه يادم نرفته ولي باور كن نياز داشتم تنهايي برم اونجا.ناراحت نباش.ببين سهم تو رو هم آوردم برات.

مي دونستم اگه غير از اين بود تنهايي نمي رفت.

از وقتي بچه بوديم و به خاطر جنگ مجبور بوديم با بابا بزرگ توي روستا زندگي كنيم واسه اومدن آخر هفته ها روز شماري مي كرديم.همين كه پنج شنبه عصر مي شد مي دوويديم سمت مسجد. از شوق جمع كردن دونه هاي تسبيح برف و بارون نمي شناختيم.

من از يه گوشه ي مسجدو اون از يه گوشه ي ديگه شروع مي كرديم به جارو كردن مسجد.و بعد با هم همه دونه هاي تسبيح و از توي گردو خاكا جدا مي كردم .

وحالا هنوزم واسه پيدا كردن دونه هاي تسبيح كه نه، شايد واسه پيدا كردن خودمون و گم نكردن خودمون مي ريم اونجا .

مي دونستم كه حالا كه رفته اونجا حتما حالش بهتر شده .از اتاقش اومدم بيرون و به دونه هاي تسبيحي كه بهم داده بود نگاه مي كردم.اين بار چه قدر كم بودن .يعني ديگه مردم ده واسه پيدا كردن خودشون نمي رن مسجد....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:40  توسط یاس  | 


"هميشه باهاش بود.توي خونه هميشه روي ميزش بود.همه چيزو مي نوشت.حتي وقتي بيرون از خونه مي رفت اونو با خودش مي برد. باباو مامان فكرميكردن جزوي درسيشه ، ولي من كه مي دونستم چيه.!

باور كنيد آدم فضولي نيستم ،يواشكي هم نرفتم سراغش.خودش نشونم داد.(البته بين خودمون باشه ها،چند باري يواشكي رفتم سراغش ولي از اينكه بازش كنم عذاب وجدان مي گرفتم و پشيمون مي شدم...)حالا فهميدم كه اگه بازشم مي كردم چيزه جالبي واسه خوندم پيدا نمي كردم.

يه روز رفتم توي اتاقش، بازم داشت مي نوشت،يه چرخي توي اتاق زدمو رفتم كنارش وايسادم ، مثه بقيه نبود كه هول كنه و زودي ببندشو وبگه چيه ؟چرا اينجا وايسادي؟

همين جوري به نوشتن ادامه داد.فكر كردم چشاي من داره اشتباه مي بينه.ولي نه،درست مي ديدم . از تعجب دهنم وا مونده بود.

حس كردم كنار يه انسانه...يه انسانه...تاريخ خوندن به درد اين جور وقتا مي خوره ها! توكدوم دوره ي تاريخ آدما با خط ميخي مي نوشتن؟!!حس كردم كنار يكي از همون انسانها وايسادم.خنده ام گرفت!مي خواستم نخندم ولي نمي شد..شما هم بودين خندتون مي گرفت.البته شايد.

سرشو برگردوندو من و نگاه كردو پرسيد چيز خنده داري اينجا هست؟بگو منم بخندم.!گفتم اين چيه؟ خط ميخي؟؟؟؟؟لبخند زدو گفت :اينو مي گي ؟نه. اين خط دله .
با اين حرفش يه هو ساكت شدم.كنارش نشستم.بهش گفتم مي شه بگي خط دل چيه؟ دفترشو داد دستم و گفت : مي خواي بخونيش. منم كه از خدام بود گفتم آره.

گفت :از اولش شروع كن. البته اين اولين نوشته هاش نبود.نمي دونم اين چندمين دفترش بود.

ورق مي زدم و مي خوندم.همه چي رو نوشته بود. حس مي كردم توي همون زمانم . بازم رسيدم به همون خط ميخي .ببخشيد خط دل.بعضي از صفحه هارو همه با اين خط نوشته بود .داشتم از كنجكاوي مي مردم.مي خواستم بدونم اون چيزايي كه با خط عجيب غريبش نوشته بود چيه؟دفترشو دادم دستشو گفتم : خوب حالا اين خط دل چي هست؟

(البته شبيه خط ميخيه ها!به يه باستان شناس واسه ترجمشون نيازه!)-اينو با خنده بهش گفتم.

با خنده جوابم داد :دل شناس نه باستان شناس.

ازم پرسيد مي دوني باستان شناسا چه جوري كتيبه هاي با خط ميخي رو ترجمه مي كنن؟گفتم نه!گفت خوب منم نمي دونم.-اونايي كه خيلي علاقه مندن مي تونن به كتاباي تاريخ مراجعه كنن-.ادامه دادو گفت :مهم اينه كه اونايي كه با خط ميخي مي نوشتن مي خواستن كه نسل هاي آينده بفهمن كه چي نوشتن.واسه همين باستان شناساتونستن ترجمشون كنن.

همين كه مي خواستم بپرسم خوب اينا چه ربطي به خط توو سؤال من داره ؟انگار فكرمو خوندو گفت:خط من رو هيچ كس نمي تونه بخونه ، چون من نمي خوام.اسمشو گذاشتم خط دل چون باهاش حرفاي دلمو مي نويسم .حرفايي كه نمي خوام كسي بدونتشون.و مي نويسمشون تا هيچ وقت فراموششون نكنم.

آدما رازهاشونو به كسي نميگن درسته؟من راز هاموهم مي نويسم.

داشتم به خودم ميگفتم كاش منم خط دل داشتم.كه گفت:البته يه نفر هست كه مي تونه اينارو بخونه.خوشحال شدم فكر كردم منو ميگه.گفتم :كي؟

گفت :خالق همه ي خط هاي دنيا.

ديگه هيچي نگفتم، دفترشو ازش گرفتم و يه بار ديگه ورقش زدم. نگاهش كردم وبا چشام بهش گفتم "تو اين همه راز داري؟........."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط یاس  | 


"به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم"

از بین آدم هایی که خیلی بهم نزدیکن یه نفر هست که با سن کمش فکر بلندی داره.خیلی وقتا از چیزایی می گه که تو جواب دادنش کم می یارم.ازش خواستم اجازه بده یکی از شعراشو اینجا بنوسیم اونم این شعر و انتخاب کردو بهم داد .از همین جا برای موفقیتش توی راهی که داره می ره دعا می کنم.

 

"غرق اشک و آه و نفرت و لبخند رقت بار یک لحظه

سایه ای را نقش بسته روی غربت دیوار

آهسته می زد چنگ.

 

بدان سان کآسمانش را غروبی غم گرفته باز پوشانده ست،

خامش اندروسعتی چون تنگنای مرگ

دل به آنسوی تر،افسانه ها می بست.

 

ورکه هر که گاه می آمد به یادش

گو که مونس ،خواه همد رد

وز میان همگنانش،آنکه از خون کینه اش را جام، گه تالب پیمانه پر می کرد،

نهیبی می زد و چون اشک هایش را فرو می خورد،

دست های مرده اش را در میان زانوان خسته اش،چندی فرو می برد.

 

می شد ش گه گاه موضعی غم بار :

گهی غرق در گمنامی حسرت،

گهی ناکام و درآرامش غربت.

 

ور میان رغبتش بر اشک می غلتید،

به حسرت گاهی غریبانه ،به روی اشک می خند ید.

 

آنچه زان پیش تر چون موج می بردش به عمق،

بدان عمقی که گویی کز میان آب گیرند ش،

به تعریف از هوای ظاهرلحظه، چنانش با فریب و مکر گویندش.

 

به یادش آه، می آمد:

"به راستی آن روزهای شادمانی این چنین بگذشت؟!..."

به نومیدی می گفت:"دگر در خواب هم پیدا نمی آید!

سراسر آنچه روزی این چنین بر عشق وبر امید و مهرو شادمانی قصه اش بگذشت.

وزین بگذشته ها،سرد آهی می کشید و باز ،اندرونش شعله ور می گشت.

 

ورای این هیاهو و هوای ابری قلبش،

به ناگه شبچراغی زنده بر مرده سکوت کهنه اش تابید،

به سان غنچه ای کز عمق و خشم بوته خاری محصور گشته، سر بر آورده برون

ناگهان شبنمی بر غصه اش بارید.

 

وز اینجا بود که بغض و لعنت و کینش

به رنگ دیگری، کینک چنگ می زد چهره اش را

به روی گونه اش بنشست.

 

و اکنون بند این رشته مثال روزهای رفته بر تابوت مرگ و گشته بر دستان چون برق زمان ،

به نیکی و خوش اقبالی زهم بگسست.

 

لیک بی شک حقیقت را همو بر چهره اش بنشاند،

همان نوری که مهرش را پناهش کرد.

همان کاو آخر عشق است...

 

دگر باره ،اوه ...یادم آمد!

 میان مسجدش دیدم.

می گفت:"می دانی فلانی جان!

"قسمتش را در میان حکمتش اینگونه بنهفته است."

 

و این بار گوشه ی چشمش

اشکی به رنگ عشق می بارید.

تبسم کرد و این گونه صدایم زد:

"هلا ای انس، پیدارهیست بر آسمان کاو زدیگر ها جدا،

کین است شاهراه دوستان یکرنگ خدا...

 

                                                                                           "فرزند باران"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط یاس  | 


"بسم رب الزهرا(س)"

 

شاهکاران شهیدان، مرگ فاطمه(س) است.  فاطمه(س)، شهید تنهایی علی(ع) است، شهید غارت میراث نبوَت، شهید کینه های بدر است و احد که در دل های منافقان کینه توز، نهان بود وروزی که پیامبر(ص) در جوار رحمت حق آرمید،آشکار شد. به گونه ی آتشی که شراره هایش خانه ی علی(ع)را بسوخت و در این میان، فاطمه(س) را قربانی گرفت و در زیر کوهی از رنج و اندوه که بر خان عزادارو نحیفش حس می کرد،از دنیا رفت.فاطمه(س)از علی (ع) خواسته بود تا او را شب غسل دهد و شب به خاک بسپرد،تا قبرش را کسی نشناسد.

برای همین بود که در دل تاریک شب، پیکر مجروح و رنج دیده ی فاطمه(س) همراه موکبی خودمانی و بر دوش دوستان واقعی علی (ع)، مسیری مبهم را به سوی مقصدی نامعلوم طی کردو ناله ی بدرقه کنندگان و اشک یتیمان و کودکان بی مادر  را نیز هاله ای از  سکوت معنادار به دنبال داشت.

رفتند تا آنجا که باید بروند و این بدن پاکیزه را در آرامگاه ابدی اش فرود آورند و فاطمه(س)را به خاک بسپارند .

و علی (ع) روی خود را  با چشمان اشک آلود به سوی قبر پیامبر (ص)نمود و با سخنانش از سوی خود و فاطمه (س)بر او درود فرستاد :

"ای رسول خدا،در فراق دختر بر گزیده ات، صبرو تحملم کم شده و تاب و توان از کفم بیرون رفته است.اما پس از روبرو شدن با رحلت تو هر مصیبتی برای من کوچک و حقیر است.

اینک، امانت بازگردانده و گروگان ، پس داده شد .اما اندوه من جاویدان است و شب هایم به بیداری خواهد گذشت تا زمانی که خداوند ، جایگاهی را که تودر آن اقامت داری برایم برگزیند. به زودی دخترت تو راخبر خواهد داد که چگونه این امت در ستم کردن به او یکدیگر را کمک کردند.

سلام من بر هر دوی شما باد.سلام وداع کننده، نه سلام خشمگین خسته ی ملول."

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:29  توسط یاس  | 


"ماحاشیه نشین هستیم

مادرم می گوید:                                                                                                            

پدرت هم حاشیه نشین بود.در حاشیه بدنیا آمد

در حاشیه جان کندودر حاشیه مرد/من هم در حاشیه بدنیا آمدم امانمی خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه ی  بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است.همیشه گریه می کند و گاهی در حاشیه ی گریه می خندد! 

مادرم می گوید:"سرنوشت ما را هم درحاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند"و

هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم این ستاره ی بخت من نیست .

 من در حاشیه بدنیا آمدم

در حاشیه بازی کردم

همراه سگ ها و گربه هاو مگس ها

در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز بدرد بخوری پیداکنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم

در مدرسه گقتند :

جا نداریم !

مادرم گریه کرد.مدیر مدرسه گفت: آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینم.

من درحاشیه ی روز به مدرسه ی شبانه می روم

در حاشیه ی کلاس می نشینم 

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه هارا نگاه می کنم چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و

بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رومی خوابم

من پاییز کار می کنم.زمستان کار می کنم

بهار کار می کنم.تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار زندگی می کنم.

من سواد دارم اما معنی بعضی از کلمات را خوب نمی فهمم.

مثلاً  کلمه ی تعطیلات و تفریح و خیلی کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.

از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت

من سواد دارم

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم

من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است.

پس چطور پایم نمی لغزدو در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟!

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است!

حاشیه بر لب پرتگاه است

آدم ممکن است بلغزدو سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم

از معلم پرسیدم: حاشیه یعنی چه؟

گفت:"حاشیه یعنی قسمت.کناره ی هر چیزی

مثل کناره ی لباس یا کتاب

مثلاً بعضی کلمات را در حاشیه می نویسند

یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را آنجا می ریزند."

من گفتم :"مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند!؟"

معلم چیزی نگفت.

من حاشیه نشین هستم

به مسجد می روم .در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم.

نزدیک کفش ها.در حاشیه ی جلسه ی قرآن می نشینم

من قرآن خواندن را یاد گرفتم.قرآن کتاب خوبی است

قرآن حاشیه ندارد

هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند

من قرآن را دوست دارم

همه چیز باید مثل قرآن باشد..."

                                                                             "زنده یادقیصر امین پور"

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط یاس  | 


من خواب بودنم

.و ناگهان از خواب بیدار شدم

ودیدم که تو رفته ای

شاید هنوز هم خواب می بینم

اری کابوس می بینم

کابوس رفتنت

ولی چرا از این خواب بیدار نمی شوم

نکند که همه ی این ها حقیقت است

به من بگو

بگو که همه ی این ها یک خواب بوده اند

بگو که رفتنت هم یک خواب بود

من اینجا هستم

کنار درخت بلوط

کنار درخت کوچک گلابی

تو اینجا ایستاده ای

با دست های پینه بسته ات

.و من ای کاش می دانستم که برای اخرین بار است که می بینمت

کاش این بار هم تسبیحت را جا می گذاشتی

من اینجا هستم 

وبوی زمین باران خورده

راستی می خواستم این بار که دیدمت

برایت از اسمان وزمین بگویم

و ثابت کنم که زمین گرد است

ولی اجل انگار از همه چیز گرد تر است

که می چرخدو می چرخد

و در خود فرو می برد هر چه که هست

 

بدون تو اینجا پر است از صدای سکوت

و شیون قلب های خسته

بدون تو

..

.

  می خواهم بخوابم

و دوباره بیدار شوم

و ببینم که همه ی این ها یک خواب بوده اند.

 

...

"... برای پدر بزرگ مهربانم که بی خبر رفت و"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:30  توسط یاس  | 


برای پیدا شدنش نذر کرده بودم.اوایل فکر می کردم گذاشتمش یه گوشه و فقط بهش سر نزدم.ولی یه مدت که گذشت دیدم نه ،انگار واقعاً گم شده.نگرانش شدم.از همه سراغشو گرفتم.به هر جایی که ممکن بود اونجا جاش گذاشته باشم سر زدم اما نبود که نبود.
فکر کردم شاید لای دفتر خاطراتم جاش گذاشتم.ولی اونجا هم نبود.به هر جایی که به ذهنم خطور می کرد سر زدم.هر جایی که فکرشو بکنید. چند وقت پیش رفته بودم قبرستون سر خاک عموم.گفتم شاید اونجا جاش گذاشته باشم ولی اونجا هم نبود تا وقتی کنارم بود ،فکر نمی کردم این همه به بودنش وابسته ام.وقتی گم شد فهمیدم که اصلاً بدون اون نمی تونم زندگی کنم.همه ی فکرو ذکرم شده بود پیدا کردن اون. دوستام می گفتن دیوونه شدم.ولی دیوونگی نبود.نبودنش مساوی بود با نبودن من.
هیچ کس نمی تونست درک کنه که چی می کشم.شاید چون خودشون تجربه اش نکرده بودن.شایدم اصلاً بهش فکر نمی کردن.دیگه جایی نمونده بود که سر نزده باشم.داشتم از پیدا شدنش نا امید می شدم.حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی و نداشتم.خواب و خوراک برام نمونده بود.همش به خودم می گفتم چرا بیشتر مواظبش نبودم و خودمو سرزنش می کردم.
قول دادم اگه پیدا بشه تا همیشه مواظبش باشم.دیگه جراُت اینکه از کسی سراغشو بگیرمو نداشتم.کافی بود من یه چیزی بگم و اونا شروع کنن به مسخره کردنم و اینکه من دیوونمو از این جور حرفا.
روزا همین جوری می گذشت.از ساعت و روز گذشته بود .دیگه شده بود ماه و ماه ها.تا اینکه دیروز  دذب ر،یه چیزی به ذهنم اومد.حدس زدم شاید یه جایی بتونم پیداش کنم.هر چند که چند باربه اونجا هم سر زده بودم.ولی این بار حس قوی تری داشتم.دویدم توی اتاق. سجاده ام رو بر داشتم.بازش کردم.این بار بوی عطرش با همیشه فرق داشت.مطمئن شدم که همین جاست.
مفاتیح رو بر داشتم.باورم نمی شد رد پاش روی صفحه هاش بود اما خودش؟؟یه چیزی دستمو به سمت قرآن برد.قرآن رو برداشتم،بوسیدم و با یه بسم الله بازش کردم.باورتون می شه.پیداش کردم.این همه وقت این جا بوده.
بهش گفتم:من کوتاهی کردم تو چرا منو تنها گذاشتی.می دونی من این همه وقت چی کشیدم؟نگاهمو انداخت به صفحه ای از قرآن که این همه وقت بین آیه هاش بود.شروع کردم به خوندن:
"به نام خداوند بخشاینده ی مهربان"
"امید است پروردگارتان به شمارحم کند.هرگاه که برگردید،ما هم باز می گردیم.و جهنم را برای کافران، زندانی سخت قرار دادیم..این قرآن به راهی که استوار ترین راه هاست هدایت می کند.و به موُمنان که اعمال صالح انجام می دهند،بشارت می دهد که برای آنها پاداش بزرگی است.....انسان بر اثر شتابزدگی بدیها را طلب می کند ،آنگونه که نیکیها را می طلبد.و انسان همیشه عجول بوده است....و هر انسانی اعمالش را بر گردنش آویخته ایم و روز قیامت کتابی برای او بیرون می آوریم که آن را در برابر خود گشوده می بیند . به او می گوییم کتابت را بخوان.کافی است امروز ،خود حسابگر خویش باشی.هر کس هدایت شود برای خود هدایت یافته و آن کس که گمراه گردد به زیان خود گمراه شده  و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد....کافی است که پروردگارتان از گناهانتان آگاه و نسبت به آن بیناست."
دیگه هیچی نگفتم.با هم گریه کردیم و بعد بهش قول دادم که دیگه این همه ازش دور نمی شم....و باز هم یکی شدیم...
 
 
شما چی؟؟تا حالا خودتونو گم کردین؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط یاس  | 


"به نام خوب خدا"
خدا بود و دیگرهیچ  نبود.
خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود.ظلمت بود.جهل بود.عدم بود.سردووحشتناک.در این مکان هنوز تکیه گاهی برای وجود نداشت.خدا کلمه بود.کلمه ای که هنوز القا نشده بود.خدا خالق بود.خالقی که هنوز خلقتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود.خدا زیبا بود،ولی هنوز زیبایش تجلی نکرده بود.خدا عادل بود،ولی عدلش هنوزبروز ننموده بود.خدا قادر و توانا بود،ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه ی عمل نگذاشته بود.در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایند؟ در سکوت چگونه کلمه زائیده شود؟در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟
عدم بود.ظلمت بود.سکوت وجمودووحشت بود.
اراده ی خدا تجلی کرد.کوه هاودریا ها و آسمانها و کهکشان ها را آفرید.چه انفجارها.چه طوفان ها. چه سیلاب ها.چه غوغا ها.که حرکت اساس خلقت شده بود.و زندگی با شور و هیجان زائد الوصفش به هر سو می تاخت.درخت ها،حیوان هاوپرندگان به حرکت در آمدند .جلال بر عالم خیمه زد،وجمال صورت زیبایش را نمایان ساخت.و کمال اداره ی این نظام عجیب را به عهده گرفت.
حیوانات به جنب و جوش وپرندگان به پرواز در آمدند.و وجود نغمه ی شادی آغاز کرد.و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
                                                                               " شهید دکتر مصطفی چمران"
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط یاس  | 


"بسم رب الحسین"

آیات 92 تا 101 سوره ی انبیاء:

"این پیامبران بزرگ و پیروانشان  همه امت واحدی بودند،و پیرو یک هدف.من پروردگار شما هستم.پس مرا پرستش کنید.گروهی از پیروان نا آگاه آنها کار خود را به تفرقه در میان خود کشاندند ، ولی سر انجام همگی به سوی ما باز می گردند و هر کس چیزی از اعمال شایسته به جای آورد در حالی که ایمان داشته باشد ،کوشش او ناسپاسی نخواهد شد، و ما تمام اعمال را برای پاداش می نویسیم.و حرام است بر شهرهاو

آبادی هایی که بر اثر گناه نابودشان کردیم که به دنیا باز گردند ، آنها هرگز باز نخواهند گشت ، تا آن زمان که  "یأجوج"و "مأجوج" گشوده شوند و آنها از هر محل مرتفعی بسرعت عبور می کنند . و وعده ی حق(قیامت) نزدیک می شود، در آن هنگام چشمهای کافران از وحشت از حرکت باز می ماند و می گویند:"ای وای بر ما از این جریان در غفلت بودیم ،بلکه ما ستمکار بودیم."

شما و آنچه غیر خدا می پرستید،هیزم جهنم خواهید بود و همگی در آن وارد می شوید .اگر اینها خدایانی بودند ،هرگز وارد آن نمی شدند ، در حالی که همه جاودانه در آن خواهند بود.برای آنان در آن(دوزخ) ناله های دردناکی است و چیزی نمی شنوند.اما کسانی که از قبل وعده ی نیک از سوی ما به آنها داده شده از آن دور

نگاه داشته می شوند ."  

بازگشت به دنیا ممنوع: درآیه ی 99 سوره ی مؤمنون نیز آمده است :"آنها هچنان در راه غلط خود ادامه می دهند تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد ، می گوید ;پروردگارا مرا باز گردان،شاید در جبران آنچه ترک کرده ام و کوتاهی نموده ام عمل صالحی انجام دهم.ولی به او می گویند چنین نیست.."

زمانی که راه یأجوج و مأجوج گشوده شود:درباره ی یأجوج و مأجوج به آیات 93 تا 97 سوره ی کهف مراجعه فرمایید.

معبودانی درآتش و معبودانی دور از آتش:در روایتی از امام باقر (ع) نقل شده است:" هنگامی که آیه ی 97 سوره ی انبیا نازل شد.اهل مکه از شنیدن آن دچار وحشت زیادی شدند . پس عبدالله بن زبعری وارد مکه شد و دید کفار قریش همه درباره ی این آیه گفت و گو می کنند .ابن زبعری پرسید :این حرف محمد است؟گفتند آری .اگر خودش به آن اعتراف کند من  با او مخاصمه می کنم.. پس او و محمد(ص) را یک جا ملاقات دادند .ابن زبعری پرسید :آیا این جمله که خواندی ،تنها درباره ی ما و خدایان ماست ،یا در باره ی همه ی امت های بت پرست و خدایا نشان نیز هست؟

پیامبر (ص) فرمودند:درباره ی شما وخدایانتان و همه ی امت هاو خدایانشان است.مگر آن کسانی که خدا خود استثنا کرده است.ابن زبعری گفت: "به خدا سوگند الآن تو را مجاب خواهم کرد.مگر تو نبودی که در باره ی عیسی توصیف خوب و خیر می کردی با این که می دانی نصاری ،عیسی و مادرش را می پرستد ؟

همچنین گروهی از مردم فرشتگان را پرستش می کنند .پس عیسی وفرشتگان هم در آتش خواهند بود.پیامبر فرمود:"نه . عیسی و فرشتگان درآتش نیستند ."پس قریش جنجال کرد و خنده سر دادند و گفتند :ابن زبعری خوب مجابت کرد.

پیامبر (ص) فرمود:"سخن مرا نفهمیدید.و بیهوده جنجال می کنید ..مگر من نگفتم به جز کسانی که خدا خود استثنا کرده .مقصودم این کلام خدا  بود که می فرماید:"ان الذین سبقت لهم مناالحسنی..."      

                                                                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط یاس  | 


از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

                                             تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو ر ا ابرهای تار

                                               با این بهانه که بارانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

                                                 ا ز نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند

                                                  این بار می برند که زندانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

                                                گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

          

این رو اینجا نوشتم تا  همه مون برای چند لحظه هم که شده به عمق و .معنای  سطر به سطرش فکر کنیم.مطمئن باشید حس قشنگی رو براتون داره...  از فکر کردن بهش پشیمون نمی شین...           

 

و اینکه...   خوشحالم بعد از دومین سال تولد وبلاگ ، اولین نفری ام که آپ می کنم.(البته بعد صادق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:46  توسط یاس  | 


"بسم رب ضحی"

"حمد مخصوص پروردگاری است که توسط آفرینش بندگان خویش بر وجود خود دلالت می نماید و اینکه خلق جدید می کنددلیل ازلی بودن و ابتدا نداشتن اوست. و اینکه آفریده ها را شبیه هم خلق می کند بدین جهت است که مانندی برای او نیست. حواس نمی توانند او را درک کنندو پرده ها نمی توانند او را مستور نمایند .چرا که سازنده و ساخته شده از هم جدا هستند و بین تعیین کننده ی اندازه ها با تعیین شده (محدود) فرق است. و بین پرورش دهنده و پرورش داده شده تفاوت است. او یکی است.البته نه آن یک که در اعدادبه حساب می آید و خالق است نه با جنبش و تحمل سختی ها ...

هر که او را توصیف کند محدودش کرده است و هر که او را محدود کند او را به شمار آورده و کسی که او را شماره کند ازلی بودنش را باطل نموده است . هر که بگوید که خدای تبارک و تعالی چگونه است ؟می خواهد او را به صفات زاید بر ذاتش توصیف کند و هر که بگوید کجاست ؟برای او معتقد به مکان شده است..."

                                                                     "نهج البلاغه خطبه ی ۱۵۲"

"تو خدایی که جزتو نیست.آفریننده ای که همه چیز را بی اصل و ماده آفریدی و چهره ها را بی نمونه نگاشتی و پدیده ها را بی اقتباس و بی الگو پرداختی .

تویی که اراده کردی . پس هرچه خواستی انجام شد و فرمان دادی که بر اساس عدالت بود و داوری کردی که از روی انصاف بود .تویی که در جایی نمی گنجی و در برابر پادشاهیت.پادشاهی نیست و هیچ برهانی و گفتاری تو را در مانده نکرده است .تویی که همه چیزراشماره کرده ای و برای هرچیزی فرجامی نهاده ای .هر چیزی را بدان گونه که در خور است به رشته ی تقدیرو اندازه در آورده ی . تویی که به حد و مرز در نمی آیی تا محدود باشی .به مانند چیزی نیستی تا به حس در آیی و نزاده ای تا خود نیز زاییده باشی...

                                                                         "صحیفه ی سجادیه"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:7  توسط یاس  | 


"بسم الله الذی خلق النور من النور"

گفتم طلسم چند هفته ای اینجا رو بشکنم و  بعد از مدتها من اولین حرف دل رو بنویسم.ولی خوب نمی دونستم باید  از چی بنویسم .از خیلی چیزا نوشتم ولی خوب هیچکدوم به دلم ننشست.دوباره شروع به نوشتن کردم.خواستم از کودکیم بنویسم ولی دیدم قبلا" هم ازش نوشتم .خواستم از دلتنگی هام بنویسم ولی دلتنگی ها  همیشه هستن و موضوع جدیدی نیستن .و تنها یه چیز بود که نوشتن ازش هیچ وقت تکراری نمی شه و اون چیزیه که اگه اینجام به خاطره لطف اونه واینجام تا شاید نوشته هام دیگران رو هم به یاد اون بندازه.

می خوام از خالق بی همتا بنویسم از خدا .از اونی که دلیل همه دلیلاست .ولی از کجا باید شروع کنم.اصلا"بودنش شروعی نداره .چون همیشه بوده .به هر چیزی که نگاه می کنم یه نشونی از اون داره.

علت همه چیزو همه کس معلول بودنشه. یه جورایی اگه نباشه(منظورم فکر نبودنشه)همه چیز بی معنا می شه.می دونم که نه تنها من .بلکه همه ی شما به چیزایی که می خوام بنویسم خیلی وقتا فکر کردین.خودتون رو توی یه پارک روی یه نیمکت تصور کنین .به آدما نگاه کنین.به عبور ماشین ها .به عجله ی  هر چیز برای رسیدن به مقصدش.به درختا .به آب و... بعدبه این فکر کنین که  هیچ کدوم دلیلی برای حرکتشون نداشتن.برای یه لحظه هم که شده اونها رو بدون هدف تجسم کنین.خیلی پوچ به نظر می رسن نه؟؟!!

من بارها به همه ی اینها فکر کردم .با فکر کردن بهشون گاهی وقتا خندیدم و گاهی وقتا هم گریه کردم  و بعد به خودم گفتم میشه کسی باشه که با وجود این همه دلیل وجود خدا رو باور نداشته باشه. فکر کردن به نبودنش غیر ممکنه حتی برای یه لحظه . همین نفس کشیدنمون که اون قدر واسمون عادی شده که هیچ وقت به نبودنش فکر نمی کنیم یه دلیل برای بودنشه.وقتی به همه ی اینها فکر می کنم و باورم می شه که بودن یه لحظه ی بعدم به خواستن یا نخواستن اونه .بیشتر به بندگیش افتخار می کنم.اون جایی که تو قرآن می گه :"کن فیکون "یعنی همینکه خدا بودن چیزی رو اراده کنه اون چیز موجودیت پیدا می کنه .معنا و عمق اینها رو باید درک کرد و من امیدوارم که همگی ما لیاقت درک  همه اینها رو پیدا کنیم.بین بودن و نبودن همه چیز فقط یه چیز هست و اون خواست اونه...

حرف های دل من همیشه از خدا و بندگیش بوده . هر بار خواستم از چیز دیگه ای بنویسم باز هم آخرش به اون ختم می شه .حالا می خوام از یه دلتنگی بنویسم. 

چند وقتیه حس غریب که نه آشنایی دارم که از بودنش اصلا" خوشحال نیستم . تا حالا شده حس کنین خدا از دستتون ناراحته و هر چی هم توبه کنین باز هم اون حس باهاتون باشه .من الآن چنین حسی دارم.به همه ی بزرگاو عزیزاش قسمش دادم که از این حس رهام کنه ولی هنوز هم باهامه. هر چی فکر می کنم نمی دونم کی و کجا کاری کردم که ازم رنجیده . می دونم اون قدر مهربون و بزرگه که همون اول منو بخشیده ولی چرا من هنوز هم همون حس رو  دارم.خدایا .باز هم به همه اونایی که دوستشون داری قسمت می دم که منو از این حس رها کنی چون دیگه دارم از غصه ی این حس دق می کنم...خدایا می بینی که حتی شعر هام هم بوی تو رو دارن .پناهم باش که تنها پناهم توایی ...

        نتوانم که به جز تو غم دل به کس بگویم  

                                                              چو توایی پناه قلبم زچه رو سخن بشویم 

    من درد دیده . ز غم از کمر شکسته  

                                                                 همه درد و غصه هایم به در تو سیل گشته 

       تو همه غمم ببردی .دل من تو شاد کردی 

                                                                    تو به من امید دادی. همه درد من تو بردی

      به بزرگیت که شرم دارم 

                                                         که به خانه ات در آیم

         نه همین دو روز .که عمری

                                               به خلاف راهت بودم عاصی

     ز دو دیده ام .ببین که همه روزه اشک بارد

                                                               که مگر به حرمت اشک گنه از دلم بروبد

      تو ببخش .ار نه این پست به حلاوت خورد قسم ها

                                                                شکند قسم پس از عهد . ببرد ز یاد غم ها

                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:46  توسط یاس  | 


"بسم رب ناس"

"بنده ی من .آیا نیکو ست که تو با من مناجات می کنی و به چپ و راست التفات داری و چون بنده ای مانند خودت با تو تکلم کند به او متوجه می شوی و مرا وا می گذاری؟                                       

و می بینم که خود چنانی که هنگامی که با برادرت سخن می گویی به غیر او التفات نداری ودرباره ی

او ادبی روا می داری که آن را در مورد من مراعات نمی کنی .چه بنده ی بدی است بنده ای که چون تو باشد."

                                                                                              "حدیث قدسی"                   

"ای خدای من . این که بی پرده  ازحضور تو به زبان آمده ام و غم دل با تو می گویم . نه برای آن است که از کارهای زشت خود  نا آگاهم . یا رفتارهای نا هنجاری را که داشته ام فراموش کرده ام و از یادبرده ام 

بلکه برای آن است که آسمان تو و هر که در آن است و زمین تو و هر که بر آن است پشیمانی درونی ام را که برای تو آشکار کردم .و باز گشتی را که در آن از تو پناه جستم بشنوند و بدان امید که شاید  یکی از آنها در سایه ی رحمت تو بر پریشانی ام رحمت آورد . یا بر آشفته حالی ام دل بسوزاند  و درباره ی من دعایی کند که از دعای من به اجابت تو نزدیک تر و سزاوار تر باشد .یا شفاعتی کند که از شفاعت من در  پیشگاه تو استوار تر باشد و به سبب آن  از خشم تو برهم و به رضاو خشنودی ات رستگار گردم"         

                                                                          " صحیفه ی سجادیه" 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 14:52  توسط یاس  | 


" به نام خوب خدا"

پر از عطر باران می شود ذهنم

هر بار که تجسم  می کنم تو را

یادم می آید کودکیم

و می روم          و غرق می شوم در لحظه هایش

می خندم      به یاد روزهای خوب با تو بودن

و اشک می شود بغضم

و می ریزد بر گونه هایم

و می بینم خود را

                          با چکمه های پدر بزرگ

                                                             در کوچه های خاکی روستا

و می شنوم صدایی از دور

                                 که نزدیک می شود

  نفس نفس می زند           و با اشک می گوید :

                              "عمویت رفت . مرد .دیگر نیست"

و می دوم     

           و هی زمین می خورم

                                         و چکمه ی پدر بزرگ توی کوچه جا می ماند

و مادر      

                     که دلیل رنگ پریدگی ام می پرسد

و سکوتم       و بغضم که نمی شکند و-

- دیگر چیزی جز اشک یادم نیست

و حال

     بعد از گذشت این همه سال

قلبم هنوز باور نمی کند رفتنت را

                       و هنوز انتظار می کشد آمدنت را

و من تنها یک سنگ قبر می بینم

                                           و از بر می خوانم نوشته اش را

             ...

بودنت گرفتار طوفان حادثه شد

                                        و رفتی...

                       برای عموی مهربانم که بهترین خاطرات کودکیم پر از عطر اوست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:16  توسط یاس  | 


"بسم الله الذی هو مدبر الامور"

آیات 73 تا 78 سوره ی حج:

" ای مردم! مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید:کسانی را که غیر از خدا می خوانید

هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند .هر چند برای این کار دست به دست هم دهند . و هر گاه

مگسی چیزی از آنها بر باید نمی توانند آن را باز پس گیرند . هم این طلب کنندگان ناتوانند

و هم آن مطلوبان (هم این عابدان وهم آن معبودان).خدا را آن گونه که باید بشناسند

نشناختند .خداوند قوی و شکست ناپذیر است . خداوند از فرشتگان رسولانی بر می گزیند

و همچنین از مردم .خداوند شنوا و بینا ست .آنچه را در پیش روی آنها و پشت سرآنهاست

می داند. همه ی امور بسوی خدا باز گردانده می شود .

ای کسانی که ایمان آورده اید ! رکوع کنید و سجود به جای آورید و پروردگارتان را عبادت

کنید و کار نیک انجام دهید شاید رستگار شوید. و در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را

ادا نمایید .او شما را برگزید و در دین (اسلام ) کار سنگین و سختی بر شما قرار نداد .

از آیین پدرتان ابراهیم پیروی کنید .

خداوند شما را در کتابهای پیشین و در این کتاب آسمانی "مسلمان "نامیدتا پیامبر گواه

بر شما باشد و شما گواهان بر مردم . پس نماز را بر پا دارید و زکات را بدهید و به خدا

تمسک جویید وکه او مولا و سر پرست شماست و چه مولای خوب و چه یاور شایسته ای"

 

 

"اسلام عبارت است از تسلیم و تسلیم همان یقین است و یقین همان تصدیق و تصدیق

عبارت است از اقرار و اعتراف و اقرار همان عمل و عمل هم آن است که ادا می شود .

مومن دین خود را از تشخیص خود نمی گیرد بلکه دین او از جانب پروردگارش نزد او

می آید و او آن را می گیرد . عمل مومن نشان دهنده ی یقین اوست و انکار کافر در

عملش مشاهده می شود ."                                    امام علی (ع)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:37  توسط یاس  | 


"بسم رب طارق"

عبادت .عبارت از نهایت مرتبه ی خشوع . شکستگی و فروتنیست.

در مجلسی رسول خدا فرمودند :بگویید که کدام است اول نعمت از نعمت هایی که خداوند عالمیان شما را به تذکر آنها امر فرموده؟

علی (ع) جواب دادند:

"* اول نعمت ها نعمت ایجاد است که من هیچ نبودم و مرا از کتم عدم به وجود آورد .

*دوم آن است که احسان فرمود مرا از جمله ی صاحبان حیات و زندگانی مقرر کرد و مانند جمادات و نباتات نگردانید .

*سوم آنکه مرا به بهترین صورت ها که انسان است خلق نمود و به صورت حیوانات نیافرید.

*چهارم آنکه برای من حواس ظاهره و باطنه مقرر ساخته.

*پنجم آنکه قوای عقلانی و مشاعر روحانی به من داد و بر سایر حیوانات مرا زیادتی بخشید.

* ششم آن است که مرا به دین حق هدایت فرمود و از گمراهان نگردانید .

* هفتم آنکه در آخرت برای من زندگی مقرر فرمود که نهایت ندارد .

* هشتم آنکه مرا مالک گردانیده و بنده ی کسی نگردانیده .

*نهم آن است که آسمان و زمین و آنچه در میان آنهاست از خلایق .برای من خلق کرده و مسخر من گردانیده که برای من در کارند ."

پیامبر(ص)فرمودند : راست گفتی .بعد از این دیگر چه نعمت است ؟

علی (ع)فرمود :نبی الله !نعمت های الهی بسیار است و همه نیکو و طیب .به شمردن.احصای آنها نمی توان نمود .حضرت رسول (ص) تبسم نمود و فرمود : گوارا باد بر توعلوم نامتناهی!

 

"نپرستیدم تو را از ترس آتش تو .و نه از برای طمع در بهشت تو و لیکن تو را سزاوار پرستیدن یافتم پس عبادت کردم."                              حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 15:50  توسط یاس  | 


"بسم الله نور"

"در پوست خود نمی گنجم گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم .سیم های خاردار ما نعند .من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه ی آنچه از خدا باز می دارد .متنفرم."

                                                                                                                                                                                    ( سردار خوبیها   حاج محمد ابراهیم همت)

همیشه از چیزهایی می نوشتم که بودن .از آیه های نور از دعاهای سید ساجدین و از حرف های دل دیگران .اما این بار قلم به دست گرفتم تا از حرف های دل خودم بنویسم .بنویسم از تک تک لحظه هایی که گذشت و

من بی هدف به راه خودم ادامه می دادم . روز ها و ثانیه هام پر از تکرارهای پوچ بود . خسته بودم از این همه تکرار . هر روز منتظر یه اتفاق بودم حتی یه اتفاق کوچیک تا این تکرار ها تموم بشه ولی هیچ اتفاقی نبود

و امروزم همون جوری تموم می شد که دیروزم. و فردا دیگه برام معنا یی نداشت .نمی دونم چند بهار از عمرم به زمستونی تکرار ی ختم می شد که توی یه روز بهاری از خواب بیدار شدم . از خوابی که سالها غرق در

اون بودم . یه اتفاق نبود یه لطف بود. یه لطف بزرگ. و اون روز بود که فهمیدم که چه قدراز خودم و خدای خودم دورم .خیلی دور....فهمیدم که باورم به اون توی این سال ها فقط یه سرب بود .یه سراب که با یه تلنگر شکست و من بیدار شدم .با بودن اون دیگه روز هام پر از تکرار نبود .اون یه اتفاقه که هیچ وقت تکراری نمی شه .

حالا دیگه یه هدف دارم یه هدف خیلی خیلی بزرگ .سعی کردم اول خودم رو بشناسم تا بتونم اون رو بشناسم هر چند که هنوز هم اول راهم وهنوز هم نتونستم خودم رو درست و حسابی بشناسم .حالا دیگه هر چند گاهی وقت ها حسرت دیروزم رو می خورم ولی امروزم رو می سازم به امید فردایی که می یاد .و می دونم که فردا یه شروع دوباره است و من تکیه گاهی دارم که سخت ترین باد ها هم نمی تونه اون رو بلرزونه.

این هم یه دست نوشته از دل من : "معبود من .آنچه هستم از لطف توست و آنچه خواهم بود چیزی جز سخاوت و کرم تو نیست . من آن بنده ی حقیرم که جز تو کسی پناهش نداد .رب من می با لم به بندگی ات به نیاز

به تو . که امروز بیش از دیروز و فردا بیش از هر زمان دیگر .لحظه هایم را برای رسیدن به تو با یک امید به سر می کنم و آن رضای تو ست .نیا زمند توام .تو که یگا نه ای برای همه زمان ها  و بودنم تنها برای عبادت توست....."                                                                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:1  توسط یاس  | 


"بسم رب فرقان"

آیه ی 68 سوره ی زمر:

"  و در صور دمیده می شود . پس همه ی کسا نی که در آسمان ها و زمینند می میرند

مگر کسانی که خدا بخواهد .سپس بار دیگر در صور دمیده می شود نا گهان همگی به

پا می خیزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند . "

از امام سجاد (ع) روایت شده که فرمودند:

"نفخه ی مرگ را اسرافیل(یکی از فرشتگان مقرب خدا و نخستین فرشته ای که بر آدم

سجده کرد )می دمد و بعد ازآن خود اسرافیل هم می میرد و نفخه ی حیات را خود

پروردگار عالم می د مد . "

در حدیثی دیگر از امام سجاد (ع) می خوانیم که :

"صور . شاخ بزرگی است که یک سر و دو طرف دارد و فاصله ی میان طرف پایین

که به سمت زمین است و طرف بالا که به سمت آسمان است به اندازه ی فاصله ی

اعماق زمین هفتم تا فراز هفتمین آسمان است و در آن سوراخ هایی به شمار ارواح

خلایق است و  دهانه ی آن به وسعت بین آسمان و زمین است ."

"خدایا! به تنهایی ام در پیشگاه تو و به تپش های قلبم از هراس توو لرزش عضو-

هایم از هیبت و جلال تو رحم کن.چرا که ای پروردگار من . گناهانم مرا در ساحت

حضورت به خاک شرمساری افکنده اند . پس اگر خاموش بمانم هیچ کس درباره ام

سخن نگوید و اگر شفاعت کننده ای را بر انگیزم .سزاوار شفاعت نیستم.

خدایا! اگر پشیمانی از گناه خود . توبه است من ازهر پشیمانی پشیمان ترم و اگر ترک

عصیان و نا فرمانی تو . خود بازگشت به سوی توست .من اولین بازگشت کنندگانم

و اگر آمرزش خواهی مایه ی ریزش گناهان است من در پیشگاه تو از آمرزش خواهانم ."

     صحیفه ی سجادیه(دعای آن حضرت در توبه و طلب توفیق آن از خدای تعالی)    

 

                                                                                                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:42  توسط یاس  | 


"بسم رب فلق"

از امیر مومنان علی (ع) روایت شده که فرمودند :

دوازده آیه از تورات را برگزیده و به عربی بر گردانده ام و هر روز سه بار در آن نظر

می افکنم.                                                                                                  

·  فرزند آدم . مادام که سلطنت من بر تو باقی است از هیچ قدرتی مهراس و البته

سلطنت من بر تو پاینده وابدی است.

·        فرزند آدم . مادام که خزینه ی من پر است هرگز بر از میان رفتن روزی خود

مترس و البته خزائن من پیو سته مملو  خواهد بود .

·        فرزند آدم . تا مرا داری با احدی انس مگیر و چون مرا یافتی البته بسیار مهربان و

نزدیک خواهی یافت.

·        فرزند آدم . به حق خودم سوگند که من تو را د وست دارم پس به حق خودم تو را

سوگند می دهم که تو هم با من دوست باش .

·        فرزند آدم. تا از صراط نگذشته ای مبادا خود را از خشم من ایمن دانی.

·        فرزند آدم . همه چیز  را برای تو آفریدم و تو را برای خویشتن . پس چیزی را که

تو را برای آن آفریده ام به خاطر چیزی که آن را برای تو آفریده ام وا مگذار.

·        فرزند آدم. تو را از خاک و سپس از نطفه ای و سپس از پاره ای گوشت بیا فریدم

و از آفرینش تو درمانده نگشتم . حال آیا پاره نانی که به تو می رسانم نا توانم خواهد

ساخت؟

·        فرزند آدم. برای خود بر من خشم می گیری و برای من بر خود غضب نمی کنی!

·        فرزند آدم . رزق تو بر من است و تکلیف من بر تو و اگر در انجام تکلیف تخلف

کنی  من در رساندن روزی تو کوتاهی نخواهم کرد .

·        فرزند آدم . هر چیزی تو را برای خودش می خواهد  . من تو را برای خودت

پس از من مگریز.

·        زاده ی آدم . اگر به آن چه که روزی تو کرده ام راضی شدی آرامش دل و آسایش

تن خواهی داشت و ستوده خواهی بود و اگر به آن چه روزی تو کرده ام راضی نگشتی

دنیا را آنچنان بر تو مسلط خواهم کرد که چون حیوانات وحشت زده ی بیابان در تک وپوی

افتی و البته جز به آن چه روزی تو ساخته ام دست نیافته و مورد نکوهش نیز خواهی بود.

·        فرزند آدم . چون در حضور من ایستی .چونان بنده ی نا توان در برابر پادشاه

قدرتمند دارای عظمت باش . آن سان که گویی مرا می بینی زیرا که اگر تو مرا نمی بینی

من تو را می بینم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط یاس  | 


"بسم رب نور"

از حضرت عیسی(ع)نقل شده است:

"من بر هلاکت و تیره روزی شیطان ترحم کردم و نیز بر حال انسان هایی که او ایشان را

می فریبد تاسف خوردم . خداوند پرسید : چه حاجتی داری؟ عرض کردم : خداوندا. تو سبب

 هلاک شیطان و نیز فریب هاو کژی های او را می دانی. پس بر او رحم فرمای.خداوند

فرمود:من از او در می گذرم فقط او را وادار کن که بگوید : پروردگارا.هر آیینه من خطا

کردم پس بر من رحم کن.

پس خوشحال شدم و یقین داشتم که این صلح را به جای خواهم آورد . لذا شیطان را خواندم

. آمدو گفت: چه کاری من باید برای تو انجام دهم؟ گفتم : برای خود خواهی کرد چه این که

من دوست ندارم تو به من خدمت نمایی . من تو را فقط برای چیزی که صلاح خودت در آن

است فرا خوانده ام . شیطان گفت: اگر تو خدمت مرا نمی خواهی.من هم خدمت تو را دوست

ندارم زیرا من از تو شریف ترم و تو لایق نیستی که به من خدمت کنی .تو گلی و من روحم.

گفتم : این سخنان را وا گذاریم و بگوی آیا بهتر نیست که به حال و جمال اول خود باز

گردی ؟ تو خود می دانی که به زودی فرشته ی میخائیل تو را در روز باز خواست به

شمشیر خدای صد هزار ضربت می زند و از هر ضربتی عذاب ده دوزخ می بینی! شیطان

گفت: باشد در آن روز خواهیم دید که لشکر کدام یک از ما بیش تر است . چه این که در آن

روز مرا یاران بسیاری از فرشتگان و بت پرستان نیرو مند خواهند  بود که خدای را

مضطرب سازند! و به زودی خدا خواهد دانست که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده که مرا

به خاطر گل نا پاکی مطرود ساخت !

گفتم : ای شیطان .عقل تو ضعیف است و نمی فهمی که چه می گویی! پس مسخره کنان

سر خود را جنباند و گفت : حال بیا و این مصالحه را بین من و خدای تمام کن ! اینک چه

کاری باید انجام دهم ؟ چرا که تو دارای دانش درست می باشی .گفتم : لازم است فقط دو

کلمه را به زبان آوری . گفت: آن  دو کلمه چیست؟ گفتم : این را بگویی : گناه کردم پس بر

من ترحم کن .شیطان گفت: من البته با خوشی و خرسندی این مصالحه را می پذیرم  اما اگر

همین دو کلمه را خدا به من بگوید!!

پس من گفتم : باز شو از من  ای رانده شده . زیرا که تویی گناهکار پدید آورنده ی هر ستم

و گناه. وخداوند است دادگر منزه از گناهان. (بر گرفته از کتاب" چرا مرا آفریدند    حسن میلانی")

آیه ی 12 تا18 سوره ی اعراف :

"خداوند به او (شیطان) فرمود : در آن هنگام که به تو فرمان دادم چه چیز تو را مانع شد

که سجده کنی؟ گفت : من از او بهترم مرا از آتش آفریده ای و او را از گل . گفت :از آن

مقام و مرتبه ات فرود آی . تو حق نداری در آن مقام و مرتبه تکبر کنی . بیرون رو که تو

از افراد پست و کوچکی . گفت:مرا تا روزی که مردم بر انگیخته می شوند مهلت ده و زنده

بگذار. فرمود : تو از مهلت داده شدگانی .گفت: اکنون که مرا گمراه ساختی .من بر سر راه

مستقیم تو .در برابر آنها کمین می کنم .سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست

و چپ آنها به سراغشان می روم و بیشتر آنها را شکر گزار نخواهی یافت.فرمود :از آن

مقام با ننگ و عار و خواری بیرون رو .سوگند یاد می کنم که هر کس از آنها از تو پیروی

کند جهنم را از شما همگی پر خواهم کرد."

امام باقر (ع)در این مورد فرمودند :

"از پیش رو به سراغشان می روم یعنی آخرت را در نظرشان بی ارزش می کنم .از پشت یعنی آنها را به جمع ثروت و ندادن حقوق واجب آن  فرمان می دهم تا برای وارثان باقی بماند و از سمت راست یعنی دینشان را با زینت بخشی گمراهی وخوب جلوه دادن شبهات خراب می کنم واز سمت چپ یعنی لذت های دنیا را دوست داشتنی می کنم  وشهوت را بر دلهایشان غالب می کنم."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:35  توسط یاس  | 


کودک گفت: خدایا با من حرف بزن .پرنده ای آواز خواند ولی کودک نشنید .

باز کودک گفت: خدایا با من حرف بزن.صاعقه ای آمد ولی کودک باز هم نشنید.

کودک فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان ده؟ زندگی ای متولد شد ولی کودک باز هم نشنید.

وکودک گفت: خدایا با من در ارتباط باش تا وجود تو را لمس کنم.

خدا پایین آمد و صورت کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…

 

آیه ی 255 سوره ی بقره :

 "هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه ی زنده. که قائم به ذات خویش است و موجودات

دیگر قائم به ذات او هستند. هیچگاه خواب سبک و سنگینی او را فرا نمی گیرد و لحظه ای

از تدبیر جهان هستی غافل نمی ماند.آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از آن اوست .

کیست که در نزد او جز به فرمان او شفاعت کند.آنچه را که در پیش روی آنها (بند گان)

و پشت سر شان است می داند (و گذشته و آینده در پیشگاه علم او یکسان است)و کسی

از علم او آگاه نمی گردد جز به مقداری که او  بخواهد . تخت حکومت او آسمان ها و زمین

را در بر گرفته و نگهداری آن دو او را خسته نمی کند . بلندی مقام و عظمت مخصوص اوست." 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:23  توسط یاس  | 


بسم رب المهدی

سلام

نمی دونستم باید از کجا شروع کنم .برای همین به خودم گفتم بهتره همین اول کار از کسی که من رو به این وبلاگ دعوت کرد و بهم اجازه داد تا یکی از نویسنده های اینجا باشم تشکر کنم.امیدوارم با نوشته هام بتونم یه جای هر چند کوچیک توی ذهن و فکر دوستانم پیدا کنم.

. قرآن سراسر نوره و هر آیه اش یه تلنگور به قلب های غبار گرفته ی ماست

برای همین به خودم گفتم کم لطفیه اگه یه جایه کوچیک توی این وبلاگ و یه جای بزرگ توی دلها مون واسش نداشته باشیم.

من سعی کردم آیه ها یی رو که نکته های ظریف اما عمیق دارن رو برای همه ی اونهایی که گذری به کوچه ی حرفهای ته دل دارن بنویسم تا اونی که اون بالاست بدونه تا همیشه همه ی ما این جمله از ذهن و زبونمون پاک نمی شه:الهی و ربی من لی غیرک.....

سوره یونس آیه ی5و6: 

او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد و برای آن منزل گاه هایی مقدر کرد تا عدد سالها و حساب کارها را بدانید .خداوند این را جز بحق نیا فریده.او آیات خود را برای گروهی که اهل دانشند .شرح می دهد مسلما"در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان ها و زمین آفریده آیات و نشانه هایی است برای گروهی که پرهیز گارند.

آیه ی 12 سوره ی یونس:

هنگامی که به انسان زیان و ناراحتی می رسد ما رادر هر حال .در حالی که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است .می خواند اما هنگامی که ناراحتی از اوبر طرف ساختیم چنان می رود که گویی هر گز ما را برای حل مشکلی که به او رسیده بود .نخوانده بوده است .این گونه برای اسرافکاران.اعمالشان را زینت می دهیم که زشتی این عمل را درک نمی کنند.

امام علی (ع

شما را از دنیا بر حذر می دارم که با هاله ای از خواهش های نفسانی شیرین و سر سبز می نماید.خود را با نقد بودنش محبوب کرده و کالای اندکش را در دیده زیبا جلوه می دهد .در جامه ی آرزو خود را می نمایاند و به فریب خویشتن را می آراید.شادمانی و نعمتش بر دوام نیست و از درد و اندوهش امان نتوان یافت .بسیار فریبنده و آزار دهنده و رنگ به رنگ شونده و زوال یابنده .پایان یافتنی و تباه شونده و شکمباره و مردم کش است.چه بسیار مردمی که بر دنیا اعتماد کردندو دنیا دردمندشان گردانید و چه بسیار کسانی که بر او اعتماد کردند و بر زمینشان کوبیدچه مردم پر ابهتی را که حقیر ساخت و چه مردم پر شو کتی را که خوار کرد .آیا این است آنچه برای خود بر گزیده اید یا بدان اعتماد داشته ایدو یا آزمند آن گشته اید؟

بد سرایی است برای کسانی که به او بد گمان نباشند یا از خطرش بیمی به دل راه ندهند .بدانید و خود می دانید که دنیا را خواهید گذاشت و از آن کوچ خواهید کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:57  توسط یاس  |